یه چیزی بنویسم شاید خیلی از آشناها اینجا رو بخونند اما مهم نیست دیگه خودسانسوری ندارم شایداین مطلب به درد خورد وما ادما یه کم مواظب حرکات وحرفهامون باشیم.
یکی از گلایه هاییی که داشتم از بچگی ولی هیچ وقت به زبون نمی اوردم احساس نازیبایی بود خودم مشکلی نداشتم باهاش اصلا فکر نمیکردم که من فرد زیبایی نیستم اما امان از حرفهای نسنجیده نزدیکان که میشه سالها تو ذهن یک بچه وول بخوره هی بیرون نره.وهی بشه بغض هی بشه غصه وکناره گیری وکنج عزلت گزیدن (توعصر خواجه عبدالله انصاریم
)شاید اونا منظوری پشت حرفشون نباشه اما میتونه آینده وعزت نفس یه بچه ای رو به فنا بده شاید خودم هم از این اشتباهات کرده باشم که خدا از سر تقصیراتم بگذره وناخواسته باعث رنجشی شده باشم اما چون خودم آسیب دیده بودم تا یادم میاد مراعات کردم.
خلاصه فکر کنید توی دهه 60که به قول معروف تار سبیلای دخترا شمرده میشد که خدای نکرده به کیان مملکت آسیبی وارد نشه با انبوهی از موهایی که نمیدونم از کدوم نسل به ما ارث رسیده بود میرفتیم مدرسه فکر کن ما دخترا از همون موقع واسه خودمون مردی شده بودیم از طرفی با اطرافیانی مواجه بودیم که هی میگفتن وای این موها چیه واز طرفی دقت میکردن اگر تارسبیلی کم شده بود در بوق وکرنا که دختر فلانی اله وبله
ومن استاد اینکه کاری نکنم که بشم نقل حرف های خاله زنکی
خلاصه دریغ از استفاده از یه کرم مرطوب کننده ضدافتاب که نمیدونستیم چیه و ما ادراک الضد آفتاب (حالا خیر سرم چقدم کتاب ومجله میخوندم ) یادمه یه معلم داشتیم دستکش سفید میپوشید وعینک آفتابی میزد و الان میفهمم پوستش برق میزد بخاطر ضد آفتاب بوده و اون شده بود سوژه شهر که فلان معلم استغفرالله خودنمایی میکند وظاهرش نامناسب است حالا فکر کن در شهر گرمسیری با ان امکانات درپیتی ونبود وسیله نقلیه عمومی که هنوز هم خدا رو شکر نداره ما دونوبت میرفتیم مدرسه صبح وعصر در تیررس بی رحمانه نور خورشید خانوم که عشق تابیدن داشت چادرو مقنعه هامون سر یکسال از مشکی تبدیل به نارنجی میشد خدا شاهده من الان یه چادر دارم ده سال دارمش (البته 10تا چادر دارما )اما تکون نمیخوره![]()
خلاصه از ما چیزی جز موجود سبیلوی مشکی باقی نمیموند سال سوم دبیرستان توی راه مدرسه با متلک پسری که گفت وای سبیل اینا از سبیل منم بیشتره اعصابم در حد زلزله 8ریشتری به لرزه دراومد در اقدامی انتحاری اول با دست سبیلهای ملوکانه رو کندم و بعد هم با قیچی باقیمونده اش رو ماست مالی کردم فرداش در مدرسه کمی نگاه متعجبانه بچه ها و تمام (بنظرم خیلی باشعور بودن که چیزی نپرسیدن )به راحتی از شر کابوسهای که داشتم رها شدم و البته توی مدرسه واطرافیان ودانشگاه افراد بیشماری دوربرم بود که به خودشون میرسیدن اما من نمیدونم عشقم به درس بود اصلا برام مهم نبود اما الان میبینم خیلی هم مهم بوده هرچند شاید همین سبیلا وموها من رو از اینکه مثل خیلی ها که تو دبیرستان میرفتن جز مرغ وخروسا نجات داد چون باهمون سبیلا هم خواهان داشتیم و دم به تله نمیدادیم وباعث شد جز معدود دخترای شهر باشم که برم دانشگاه و توی دانشگاه هم اینقدر قرو فر جلو چشم بود اما من بی توجه بودم (به قول امروزیها اسکول تمامی بودم ) بعد کل آرایش وپیرایش من از اون روز زلزله همون بود حتی روز عقد ![]()
خلاصه در شب عروسی کلی ما عوض شدیم بعد از یه هفته که رفتم اداره نگاه متعجبانه همکاران از وجود هلویی در قالب لولویی که در کنارشون بوده و کشف نشده.
بعد هم بچه داری و مشکلات زندگی وبی توجهی و فراموشی وتبدیل مجدد هلو به لولو.
بچه ها که بزرگتر شدند تازه بعده 10سال ازدواج اولین بار رفتم لیزر و با هر بدبختی بود جلساتش تموم شد و از شر سبیلها راحت شدم و خلاص
حالا مونده پوست داغوونی که سالها بهش نرسیده بودم چند باری رفتم دکتر هی دارو داد ومن یه هفته استفاده کردم و ولش کردم الان یه مدته متوجه شدم بیچاره این پوست فقط آب کم داشته ومرتب روغن بادام میزنم وابرسان ومرطوب کننده و خلاصه اوضاع بهتره بماند که یه عالمه یادداشت دارم از 20سالگی برا پوست و....عالم بی عمل واقعی که یه عالمه اطلاعات داشتم اما حال وحوصله عمل هیچ.
خلاصه یه روتین پوستی از روی انبوه مطالعات دارم.اوضاع داره بهتر میشه خدا کنه ادامه بدم .