امشب پیش،مامانم آبجی کوچیکه رفته شیراز و من جام رو باهاش عوض کردم.صبح نمیدونستم چی بپزم به همسر گفتم سالاد الویه بگیر .خودمم رفتم سراغ درست کردن حلوا خرمایی و یه بسته خرما بود برا ماه رمضون که دست نخورده بود و چون من اگه شروع کنم به خوردن خرما با ماست خنک (توی جنوب مرسومه) یا ارده دیگه باید بخورم واسه همین نخوردم بقیه هم که خرماخور نیستند نصف بیشتر ماه مبارک هم من بیمار بودم واسه همین یه مقدار خرماها رو تفت دادم و پیچیدم وسط خمیر جادویی که آماده داشتم و تبدیل به کروسان های خوشگل کردم مقداریش هم با آرد و کنجد تبدیل به توپک های حلوا خرمایی شد .تا آماده شد سریع یه مقدارش گذاشتم واسه خونه بابا و بقیه رو نایلون کشیدم گذاشتم روی میز و خودم اومدم پیش،مامان.
مامان با وجودی که روزانه عصرا میره بیرون ولی میخواد ظهر اونهم توی گرمای شدید بره در حیاط و وقتی مانع میشیم ناراحت میشه بعضی وقتها پرخاشگر میشه اما بیشتر وقتها مظلومانه اشک میریزه که دلمون کباب میشه امروز همینطور بود و بعد گرفت خوابید یه نیم ساعت گذشت تازه چشمم گرم شد که داداش دومی اومد و در زد و بیدار شدم آبجی بزرگه که کلا مهمونداره گفت خواب نبودیم اما من که معلوم الحال هستم گفتم چرا خواب بودم [شکلک خنده ]
خلاصه چایی درست کردیم با داداش و آبجی و پسرش رفتیم روستای ساحلی و کنار دریا آرووم و سکوت مطلق یه یک ساعت ونیم نشستیم و چای وکروسان خوردیم پسرداداش که ۱۱سالش هست هم توی راه رفت واسه همه مون پنکک و آب میوه گرفت .خیلی مهربونه و در عین حال شدیدا زودرنج .
من رو با اصرار سوار موتور چهارچرخش کرد و کنار ساحل چنان ویراژ میرفت که خدا میدونه بعدتر باباش به شوخی گفت آه موتورت آسیب دیده حتما بخاطر اینکه عمه ات رو سوار کردی گفت حالا من گفتم سوار شو تو چرا قبول کردی (غش کردیم از خنده)
خلاصه برگشتیم خونه اذان مغرب رو گفته بودند و بعدش هم هر کدوم از داداشا وآبجیا که توی شهر بودن یه سر بهمون زدن و تا نه ونیم همه رفتند .احتمالا بخاطر سریال پایتخت.
منم به همسر گفتم دوکیلو سبزی قورمه بگیره تا با مادر پاک کنیم که سرگرم بشه همسر هم ساعت ده شب آورد اما مادر گفت من میخوام بخوابم و تا الان هم نخوابیده .
سبزیها رو شستم الان دارم مینویسم و صدای جرینگ جرینگ النگوهای مادر که معلومه توی رختخواب غلت میزنه و بیداره میاد که داره موهاش رو میبافه و باز میکنه و دوباره میبافه و....
خدایا توانمان بده که ناخواسته باعث رنجش مادر نشیم مخصوصا من که بعضی وقتها سریع واکنش نشون میدم بدون قصد اما خوب نتیجه اش میشه عذاب وجدان.
سلامتی و عاقبت بخیری همه مون رو از خدا میخوام همون خدای مهر بونی که یادمون میره هست تا وقتی که مشکلدار میشیم تازه یادش میفتیم و مشکلمون که حل شد دوباره یادمون میره.
خدایا ما را لحظه ای به خودمان واگذار نکن و هوامون رو داشته باش.