من امروز اصلا دلم نمیخواست برم اداره خیلی گلودردم اذیتم میکردم اما از شما جه پنهان اصلا از نظر روحی دلم نمیخواست برم سرکاری که انگار ما مترسک سر جالیز هستیم و کارها از یه جای دیگه مدیریت میشه اونم غلط که اگر درست بود که حرفی نمیمونه .
اما یدفعه یادم اومد جلسه داریم با واحدهای محیطی شد یه نیرو محرکه از سرجام پاشدم و وقتی داشتیم میرفتیم اداره زمان زیاد داشتیم گفتم کاش میشد بریم یه دور کنار دریا همسر گفت نه گفتم باشه اما بعد خودش اصرار کرد اما من گفتم نه و اداره پیاده شدم اما اون نرفت 😅برگشتم توماشین و گفتم بالاخره یدفعه نه من رو متوجه شدی که یعنی بعله😅😅😅😅😅بیچاره اقایون که از دست ما نمیدونند چکار کنند😂😂😂
خلاصه دخترا رو رسوندیم مدرسه یه دور رفتیم کنار دریا در حد ۳دقیقه نگاه کردن به اب های ارامبخش خلیج فارس و هوای بسیار دل انگیز نیمه ابری شارژم کرد گفتم بریم که دیرت نشه و کلی تشکر کردم ازش
اومدم اداره بعد رفتم جلسه و سعی کردم به همکارانی که ۹ماه بود ندیده بودمشون انرژی بدم خیلی خسته بودند و بهشون توانمندیهاشون ونقششون در سلامت مردم و تمام کارهایی که انجام میدن اما به نام مسئولان ثبت میشه و ارزش اون خدمات رو یاداوری کردم و سعی کردم خلاصه جلسه اموزشی رو مدیریت کنم و بصورت پرسش وپاسخ و پویا جلسه تموم شد بعدش هم یه اموزش فردی بود انجامش دادم صبح دوست وهمکار که در واحد قبلی باهم بودیم و چقدر اصرار کرد که حداقل در اتاق انها باشم اما واحد دیگر امابا وجودی که خیلی دوستش دارم گفتم دلم میخواد از اون محیط متشنج دور باشم چون کارهای ضرب الاجلی اون واحد باعث تشنج هست تا اخلاق و رفتار همکاران و مسلما همکار پر استرس هم مزید بر علت میشد خلاصه پیشنهاد داد چون هوا ابری هست با مسئول اداره صحبت کنه ناهار بریم بیرون من که حال نداشتم اما گفتم باشه نمیخوام دیگه فرصتهای که میشه حالمون خوب بشه رو به بهونه های معقولانه خودم از دست بدم پول غذا رو کارت به کارت کردم و بیرون بری که می شناختم معرفی کردم خداییش غذای خونگیش عالی بود و من با وجود مریضی کل غذام رو خوردم.
من ودوستم رفتیم غذاها رو گرفتیم گفتم دوستم من رو پیاده کنه خودش بره اداره تا من مقنعه ام رو عوض کنم اصلا مقنعه رو دوست ندارم خفه ام میکنه حجابم درست رعایت نمیشه یه روسری بلند خاکستری کرم ست مانتوم پوشیدم و دمنوش حاضر کردم با کمک دختر بزرگه و همسر که بچه ها رو از مدرسه اورد با زیرانداز بزرگی که داشتیم در اداره پیاده شدم خانمهای همکار با ماشینهای خودشون اومدن از کل همکارها فقط ۱۰نفر بودیم این وسط اون همکاری که بچه کوچولو داشت ومرخصی بود هم اومده بود وکلی با بچه اش شن بازی کردم
دوساعت کنار دریا بودیم و ناهار خوردیم بقیه هله هوله خوردن منم رفتم کنار ساحل با حلزونهای که به صخره ها چسببده بودن بازی کردم البته حلزون ازاری یکیشون خیلی شجاع بود کلا سر وکله اش رو اورده بود بیرون و نمیترسید😅😅😅بعد گذاشتمشون روی همون صخره ای که بودند و برگشتیم خونه خیلی خوب بود خدا رو شکر
اما از اونطرف همسر بیچاره که از صبح رفته بود اداره تا غروب توی یه جلسه بود که اونقدر چند تا مسئول صحبت کرده بودند و منبر رفته بودند که اصلا وقتی برای بقیه و درخواست هاشون نداده بودند و خستگی توی تنش موند و فقط نماز خوند و چند تا تلفن کاری زد و از سردرد گرفت خوابید خیلی دلم براش سوخت از ته قلبم ارزو میکنم که سال دیگه این موقع دخترا یه رشته خوب قبول بشند و ما حداقل برای چند سال موقت از این محیط دور بشیم همسر بسیار مسئولیت پذیر و برای کارهای اداره از دل وجون مایه میزاره
دخترها امتحان دارن هر کاری میکنند جز درس خوندن از مسخره بازی کلمات فرهنگستان گرفته که فردا به معلم میگیم در آمد وشد (ترافیک)گیر کردیم ونرسیدیم به امتحان😁تا گیردادن به من که مامان چرا قرصهات رو نشسته خوردی و.....
هر دو خسته اند وخداییش حجم زیاذی اطلاعات رو باید حفظ،کنند اما خوب این تنها راه پیش رو هست باید قوی باشند وادامه بدن
غر میزنن ناله میکنن شلوغ کاری خنده و گریه قاطی هم اما خوب زندگی همیشه وفق مراد نیست و باید سپری بشه به امید فردایی قشنگتر زیباتر با مسئولینی لایق و متخصص ومتعهد .هر جا غر میزنند میگم اینده برا شماست شما این کشور رو جای بهتری برای بچه هاتون کنید انشاالله❤❤❤❤