مدتی گرفتارم
مرسی از دوستایی که خصوصی پرسیدید
گرفتاره یه پروژه درمانی هستم بهتر شدم میام مینویسم
نادیا یه خبر بده نگرانتم
صدف جان میخونمت اما نتونستم کامنت بزارم
به زودی میام و کامنتا رو تایید میکنم فعلا عذرخواهیم رو بپذیرید❤️
مدتی گرفتارم
مرسی از دوستایی که خصوصی پرسیدید
گرفتاره یه پروژه درمانی هستم بهتر شدم میام مینویسم
نادیا یه خبر بده نگرانتم
صدف جان میخونمت اما نتونستم کامنت بزارم
به زودی میام و کامنتا رو تایید میکنم فعلا عذرخواهیم رو بپذیرید❤️
از خستگی نا ندارم ایضا از بی خوابی
چهارشنبه د
عصر رفتم نوارعصب گرفتم یه تومن پیاده شدم 😪 وای درد داشت و اون برق برای من که فوبیا دارم خیلی زجراور بود توی جوابش هم نوشته بود مشکل دیسک گردن وکمر دیگه نمیدونم از روی سی دی ام ار ای نوشت یا واقعا عصبا مشکل داشت ولی درد قسمت مشکلدار برام بیشتر از قسمت سالم بود بعد رفتم متخصص گفت سه هفته سفت وسخت رعایت کنم منم چقدر میتونم رعایت کنم🤭
بعد رفتم ج ازمایشا گرفتم حیف اونهمه وقت هیچیم نبود😂😂😂😂فقط فریتینم ۱۰بود میدونستم باید خیلی پایین باشه بعد ازمایس ایزی ایرون شروع کردم کنار ازمایشگاه لباسفروشی بود به زور دوتا تونیک برا دخترا خریدم دنیا برعکسه پول داشته باشن صرف البوم وات اشغال میکنن بیشتر والبته خوشحالم اهل کتاب هستند اما همش داستان کلاسیک و ترسناک بعد رفتن فروشگاه بزرگ نودل کره ای واب نبات ترش وشکلات گرفتن
برگشتنی من خونه بابا پیاده شدم اونا رفتن خونه بعدش با یه بنده خدایی صحبت کردم بخاطر حل یه مسکل که فکر نکنم اثری داشته باشه شما دعا کنید اثر بزاره
پنج شنبه :
رفتم بیمه تعطیل بود رفتم یه کیف کوچولو گرفتم از همسر خواستم اون حساب کرد رفتم یه رنگ گارنیر گرفتم ۲۰۰همینکه پیدا کردم رنگی که میخواستم خوشحال شدم برگستتی رفتم خونه بابا تا مامان تو اشپزخونه هست تا من رو دید خوشحال شد گفت دعا میکردم یکی بیاد برام ناهار درست کنه حالا قصد من یه سرزدن ۲۰دقیقه ای بود ناهار میخواست دوپیازه جگر بزغاله بپزه من دستورش از نت گرفتم عالی شد همسر هم رفت نون گرم گرفت ناهار خوردیم ظرفها رو شستم خواستم برگردم حالا مامان میگه کجا؟ گفتم برم دخترام تنهان میگه اونا الان خو ابند😂برگشتم خونه
غروب خواهرم که رفته سفر تو گروه پیام داد مامان ناراحته تنها بود 😒گفتم الان میرم رفتم تا خواهر وشوهرش وپسرهای اون یکی خواهر وداداش اونجان یعنی مهلت نداده شب بشه ملت نماز بخونن از خونه شون بزنن بیرون
جمعه صبح ساعت ۱۱صبح داداش زنگ زد وگفت یه خانومی از دیوار افتاده ساعت هشت بعد پشت سرش قلمبه شده چکارش کنیم؟ من فکر کردم مادر زنش که الزایمر داره هیت بعد گوشی رفت دست خانومی که گفت الو سلام صدا قطع ووصل میشد من گفتم زن داداش شمایی ؟صداز خنده اومد تا بعلللله مامان خانومه صبح رفته پتوهای بابا رو انداخته رو طناب و طناب پوکیده و با طناب وپتو از ارتفاع بیشتر لز یک متر پرت شده 😪😪😪😪 حالا مامان داره برام توضیح میده منم مثل دیوونه ها غر میزنم ودعوا میکنم 😪گفتم کجایبن گفتن در بیمارستان من واقعا توان نداشتم و نرفتم ولی تلفنی مرتب پیگیر بودم میدونستم چون ۳ساعت گذشته و علائم نداشته مشکلی نیست که خدا رو شکر به جز درد مشکلی نبود و گفتم بگید تقویتی بنویسند که نوشته بود رفتم براش تزریق کردم دیروز کلا خواهر بزرگه اونجا بود تا اخرشب بنده خدا اخر شب نوشت من رسما فلجم به خواهر کوچیکه گفت میتونی بری من میدونستم کوچیکه باید بره دنبال مدارک ارشدش گفتم من میرم دیگه
شنبه :صبح کوچیکه نوبت ارتودنسی داشت من نرفتم و با همسر رفتن و خواهر و دختر بزرگه هم میخواست برگرده دانشگاه رفت و من ساعت شش پا شدم لباس پوشیدم بعد پشیمون شدم حیاطم داغوون بود حیاط رو شستم و راهی خونه بابا شدم وسطی خواب بود بیدارش کردم گفتم من رفتم خونه بابا سری تکون داد وخوابید
پرنده پر نمیزد درحیاط بابا رو باز کردم دیدم بععععععععععله
مامان خانوم با حالی نزار جارو بدست داره حیاط رو جارو میکنه منم عصبانی دید اوضاع قمردر عقربه رفت روی تختش مچاله شد 🤣
خلاصه از ساعت ۷تا الان اونجا بودم خرید کردم براش و ناهار پختم وخودمم باهاشون ناهار خوردم وظرفها رو شستم و چون هر چی زنگ میزدم دختر وسطی گوشی برنمیداشت نگران شدم با خواهرزاده ام که بنده خدا تازه از سرکار برگشته بود بخاطر من دوباره مجبور شد تو هوای گرم ماشین رو از پارکینگ دربیاره برگشتم در زدم تازه دخترخانوم از خواب بیدار شد اصلا نمیدونست تنهاست وکلا متوجه نبودصبح من صداش زدم دیگه زنگ زدم مامان که نگران نباشه و الان نشستم دارم این پست رو مینویسم ودارم از خستگی غش میکنم کلا توی ۲۴ساعت گذشته ۲ساعت خوابیدم😟
روز وروزگار بر وفق مراد همه مون باشه الهی ودلتون اروم با یاد خدا❤️
اقا این پست همه اش غرغرانه وناله وانه هست
به دخترم میگم دوستان مجازی میگن نوشته هات بوی زندگی میده یه لبخند معناداری میزنه که پشتش یعنی هییییی روزگار
یکی از اپشنهای من اینه که میتونم خیلی خیلی بیمار باشم و درد داشته باشم اما تو گروه خانوادگی دم دقیقه مطلب خنده دار بفرستم وچنین است که واقعا همه فکر میکنن تو از غم ها آزادی وغرق خوشی هستی نه بابا یادم به بیت شعری افتاد که روی یکی از صندلیهای دانشگاه با خودکار به خط میخی نوشته شده بود :
سکوتم از رضایت نیست دلم اهل شکایت نیست
البته صبورم اما از حد گذشت چون اتشفشان فوجی یاما (اسمش از دبیرستان مونده تو ذهنم نمیدونم اصلا فعاله یا نه)فوران نموده و از گداخته های سوزناک به همه سهمی میرسه
این روزها فقط درد هست و درد سلول به سلول بدنم درد هست طاقت ۱۰دقیقه پیاده روی ندارم حتی ۱۰دقیقه ایستادن معده ام براخودش میرقصه اندرون بدنم انگار دعواشون شده احتمالا گیس وگیس کشی شده از اون کرامپ های دردناک که فقط خانوما درکش میکنند
قلبم هم یهویی یه مکث میکنه بنظرم میگه چهههههه خبرتونه
این وسط عدم مراقبت مامان قوز بالاقوزه دیشب که رفتم گفتن نمیتونه راه بره با بی رحمی گفتم نمیدونم یکی باید خودم رو جمع کنه
واقعا من چی فکر میکردم لودر بودم جرثقیل بودم نمیدونم اصلا من چطور این بدن بیچاره رو میکشوندم انگار فنرم در رفته باشه مثل کسی که اولش گلوله که میخوره هنوز نمیفهمه چه برسرش اومده من دقیقا الان همینم دارم فکر میکنم مرگ چیزی بدی هم نیست والله
فعلا که درگیرم عصر برم نوارعصب ۴اندام بگیرم بدبختی اینه تو شهر درپیتی ما هیچ امکاناتی نیست باید برم یه شهر دیگه حتی یه ازمایشگاه خصوصی نیست اصلا شهری که استخر نداره کوره دهاتم براش زیاده
ووی ننه چقدر غر میزنم بسه دیگه
سه شب پیش رفته بودیم ویلا بفیه والیبال بازی میکردن منم معلولانه اروم قدم میزدم عین این نی نی ها که تازه بلد کردن راه برن کتاب صوتی برتری خفیف گذاشته بودم رفتم توی کوچه که روبروم ماه بود ماه عین یه پولکی سکه ای خوشمزه بود نورش افتاده بود تو دریا وچقدر دلبرانه چقدر زیبا چقدر رمانتیک خارج از های وهوی ویلا راه افتادم اما زوره به خدا زوره قدم زدن هم برات سخت باشه اه دوباره غر زدم که اشکمم دم مشکمه بی خیال بابا
ما فکر میکنیم خیلی قوی هستیم البته که هستیم اما تهش له ولورده ایم
اما اخرش یه دعوا با خدای مهربونم
کجا جبران میکنی نمیدونم اصلا طلبکارم اره چرا؟ اخه مگ بنده با بنده فرق داره ؟من خسته شده ام خودت یه راهی برام باز کن من روت حساب کردما
من نمیدونم هر کی خربزه خورد پای لرزش هم میشینه میخواستی من رو نیاری این دنیا تا الان هم خیلی بچه خوبی بودم زیاد بازیگوشی نکردم باید هوامو داشته باشی باید میدونی چرا (با لهجه اون هنرپیشه بخونید) ؟اخه من که غیر تو کسی رو ندارم اصلا خودت بیا قضاوت کن همه بودنها نصف ونیمه هست 😟
برمیگردم با انرژی والله بادمجون بم افت نداره
فقط پام رسید اون دنیا باید قبل از سوال نکیر ومنکر اونقدر غربزنم که خودشون فرار رو برقرار ترجیح بدن اخه ایم شد زندگی؟
برم اون کاغذ لای قران رو دوباره بخونم لازمم شد "خدایا غلط کردم دیگه ناشکری نمیکنم"
دیشب گفتم تو جمع خانواده پدری اقا هر وقت من رفتم اون ور زمین (هی اون ور اب که قسمت نشد)برا من مراسم نگیرید یه تنبک و ساز بیارید و بخندید 😅😅😅
حال دلتون خوش
دیروز قبل رفتن خونه بابا از کوچیکه عذرخواهی کردم بدعصبانی شده بودم گریه کرده بود رفته بود دوش بگیره عادت خودمم هست فقط دوش میتونه حالم رو بهتر کنه بغلش کردم اما مغموم بود خواهر کوچیکه اونجا بود من از استرس امتحان بچه ها برگشتم خونه قبل برگشت واسشون بستنی گرفتیم و دختر کوچیکه اولش سرسنگین بود بعدش کمی بهتر شد منم اصلا بهشون کاری نداشتم صبح هم رفتن امتحان دادن برگشتن گفتند خوب بوده انشاالله همینطور باشه😉
ظهر ناهار کته وکباب تابه ای درست کردم همسر که برگشت به جز بزرگه همه با هم غذا خوردیم دختر بزرگه تا صبح یه کتاب رمان رو خونده بود اینم از عادات قدیم خودم هست الان حرص میخورم از دست دخترم زمان ما هیچکی کار نداشت درس میخونیم یا رمان 😅منم از اینکه توسط خواهربرادرا لو نرم رمان رو میزاشتم وسط کتابهای درسی
غروب هم رفتم به گلهای تو گلدون اب دادم بعد شبشه اب با تخم شربتی که صبح درست گرده بودم برداشتم بعد از هفته هارفتم پباده روی کلی اذیت شدم پاهام بی حس شد فقط با ۲۵دقیقه پیاده روی آهسته خودم رو رسوندم خونه بابا دیگه به سختی رفتم از پله ها بالا اونجا موندم خواهرا نیومدن انگار هر کدوم با دوستانشون بیرون بودن ما هم تا ۱۰موندیم بعد رفتیم سوپری دوباره قیمت لبنیات رفته بود لعن الله علی القوم الگرانیون🤭🤭
حرص خوردیم یه شیشه شیر و یه خامه عسل به قیمت قبل ویه ساقه طلایی و یه کم تخمه افتابگردون و دوتا کوکی یه شکلات تلخ ویه شیشه قرص نعناع گرفتیم ۲۴۰ و کلی بر باعثین وعاملین و ناظرین و....سلام ودرود فرستادیم
الان هم دارم مینویسم صدای عطسه های قطاری وفیل افکن همسر رشته افکارم را درهم برهم کرد😒😒
ببخشید دیگه روزمرگی های من تکراری و کسل کنتده هست مینویسم که یادگار بمونه
شب اروم و دلنشینی داشته باشید
به کارما اعتقاد دارین سه سال پیش بعنوان حلال مشکلم وفردی که بهش اعتماد داشتم باهاش درددل کردم به امید انکه بره با خانواده اش صحبت کنه بهش گفتم ببین من بچه سه ماهه به دوش میرفتم بیمارستان شیفت میدادم در شهرهای مجاور حالیکه وسیله نداشتیم گاهی بااتوبوس گاهی حتی پشت وانت و....خیلی اذیت شدم گفت خانوم منم داره تو درمانگاه زحمت میکشه گفتم این کجا اون کجا ؟ گفت چه فرقی داره من دیگه حرفی برای گفتن نداشتم اونم کاری واسه من نکرد و گفت حق با خانواده اش هست و بی رحمانه از خانواده اش طرفداری کرد ماه پیش خانومش رو به اجبار فرستادن شیفت در یکساعتی محل سکونت بچه شون پنج سالش هست خودش میره با همسرش باماشین شخصی بهش اجازه دادن موقع شیفت همسرش باهاش باشه همکار هستند .
خدا وکیلی اصلا خوشحال نشدم اما نمیدونم میتونه حال اون روزم رو درک کنه اما بچه سه ماهه کجا پنج ساله کجا ؟ پشت وانت کجا ماشین کولردار کجا؟
هیییی روزگار این نیز بگذرد
دیشب دوتادخترا رفتن خونه داداش تولد واون یکی هم رفت خونه ابجی پیس دخترخاله همسن خودش تا اونا رفتن منم دوش گرفتم اومدم موهام خشک کنم سشوارم یه بوی بد سوختگی داد وخاموش شد یه سشوار مسافرتی اکبند داشتم هر چی گشتم یافت نشد که نشد شک کردم شاید اصلا نخریدمش😅خلاصه موهای که با حوله خشک شد و ژولی پولی شده تا رفتم خونه بابا ساعت ۱۰بود دوتا داداشا همون دم در رسیدم اونا رفتن رسیدم درهال ابجیا داشتن میرفتن گفتم تو روحتون اگه برید گفتن خوب ما هر وقت میایم تو میری گفتم اون فرق داره 😅من عصر میام هیچکی نیست ولی شما الان دور هم بودین باید برگردین بنده های خدا برگشتن داداش دست ودلباز میخواست بره گفتم تو کجا گفت گشنه ام هست گفتم خونتون تولده گفت میدونم ولی بنده خدا رفت برای همه مون شام ساندویچ شاورما گرفت اومد بعد خواهرکوچیکه که بهش میگیم خودشیرین و زبون باز گفت دستت درد نکنه خدا بهت برکت میده و...منم رباکارانه گفتم منم دیشب میوه اوردم گفت اره خدا برات جبران میکنه گفتم اره تو این هفته چند بار جبران کرده😅😅😅😅😅
الان سشوارم سوخت شوهرش زد زیر خنده بعد قبلش موتور زد ماشینمون خسارت دید و تو همین هفته شارژر وای فای نابود شد موزر برقی همسر هم سوخت اقا اینقد خندیدن🤣🤣🤣🤣
بعد دیروز اون یکی ابجی که بنده خدا هم حال نداره و هم مریضه مثل من و کلا حوصله هم نداره و معمولا زیاد هم کاری به کار پدر ومادر نداره که بیاد کاراشون کنه یه تومن تویه مسابقه برنده شده بود ابحی کوچیکه گفت بنظرم مامان دعاها رو اشتباهی میکنه تو میای سر میزنی اون رو دعا میکنه😅😅😅😅😅
خلاصه ما نگاهی به بالا کردیم گفتیم آق خدا ما شوخی میکنیم به دل نگیری ها یه ذره هم حواست به ما باشه داداش همه چیز دان واچار فرانسه ته تغاری😍گفت میدونی ثواب کارها اون دنیاست ما هم سربه سرش گذاشتیم ای بابا نقد کجا نسیه کجا؟ حالا کی رفته اون دنیا که برگشته باشه؟اصلا اون دنیا خبری هست یانه؟؟
خلاصه یکساعتی موندیم وبرگشتیم خونه و دخترا خونه داداش موندن چون چندتا همسن وسالن همشون دانشجو و دختر بزرگه معمولا اهل دورهمی نیست فهمیدم بهشون خوش میگذره گفتم بمونن اما دختر وسطی از خونه خواهر برگشت گفت جایی دیگه خوابم نمیبره
پی نوشت :
الانم یه دعوای بزرگ با کوچیکه کردم وحرص خوردم کلاس تقویتی اش دیروز بوده هزینه هم داده فکر کرده امروزه والان رفته تا مدرسه تعطیله
درس هم نخونده اینقدر حرص خوردم که سرم داره میترکه
سلام بر اهالی وبلاگستان
انچه گذشت😁
یکشنبه : دل درد 'عجیب وغریب وبی موقع و....بعدا فهمیدم بزرگداشت روز جهانیش بوده بدن فرهیخته ما هم بدون اطلاع ما خوش امد گفته
کلا به تلپ شدن روی تخت گذشت و یادم نمیاد چی شد اهان زنگ زدم حال مامان بپرسم چون حالم بد نمیتونستم برم گوشی برنداشت زنگ زدم بابا گفت اره حالش خوب نیست و هیچکی نیست کاراش انجام بده و..... بعد همینجور از درد به خودم می پیچیدم هی میخواستم برم اماده بشم نمیتونستم بدحال بودم گفتم خدایا خودت کمک کن ساعت ۱۰زنگ زدم مامان گوشی برداشت خواهر بزرگه وکوچیکه باهم رفته بودن و ...با مامان هم بحثم شد گفت دیشب گفتن یه نفر بگیم بیاد کارهات انجام بده گفتم اینهمه دختر وعروس دارم چرا بقیه منم حرص خوردم گفتم اولا عروس وظیفه نداره هر چند خداییش عروسهامون که همه شون موقع گرفتاری همکاری دارند اما مامانم مگه دفعه اولش هست هر سری اینقدر کار میکنه میرسه به افتادن رختخواب چند روز میریم بهتر میشه دوباره روز از نو روزی از نو
گفتم تو کی میخوای از خودت مراقبت کنی ؟مشکل مامان کار خونه نیست اون تایم صبح که معمولا هر کسی سرکاره وگرفتاره ایشون اینقدر از پله ها میره تو حیاط وتو خیابون و این ور اون ور که از پا میفته باید همیشه دورش شلوغ باشه خوب شبها همیشه دورش شلوغه منم چند بار برنامه ریزی کردم که اگر هرکدوممون یه ساعت سر بزنیم اوقاتش پر میشه و هر روز این گرفتاری رو نداریم اما متاسفانه کسی بهش عمل نمیکنه به جز خودم
دوشنبه : بچه ها امتحان داشتن من باید میرفتم کمیسیون و نوبت دکتر داشتم وقتی دخترم رو رسوندیم در مدرسه بره برا امتحان یه موتوری ۱۶ساله زد پشت ماشین کلی معطل شدیم و بعد خوب چون خودش مقصر بود کل دوستاش هم جمع بودن و اون حجم موتور سوار در اون ساعت ۱۰صبح جالب بود دیگه دلیلش خودتون حدس بزنید اول دوستاش گفتن زنگ نزنید ۱۱۰ماشینتون میخوابه من گفتم بخوابه بهتره فردا ممکنه مشکلی برا بچه پیش بیاد و کلی دردسر بکشیم زنگ زدیم البته قبل اومدن چون جمعیت زیادی جمع شده بود رفتیم در حیاط پسره تا جمعیت متفرق بشه خدا رو شکر که چیزیش نشد وفقط طفلکی گریه میکرد موتور برا دوستش بود دیگه یکی از دوستان همسر که فامیل پسره هم بود گفت شما برید من حلش میکنم منم کلی دلداری پسره دادم و از خسارت ماشین هم گذشتیم هر چند موقع تصادف پسره برگشت گفت چرا حواستون نیست راهنما نزدید بنده خدا سوار موتور سرش تو گوشی بود اصلا حواسش به جلو نبود که گفتیم بابا زدی ماشینمون داغون کردی دوقورت ونیمت باقیه🤣کلی هم اسنرس به دخترم وارد شد و بعدا گفت تو مدرسه حالش بد شده دوستاش بهش اب قند دادن
ما راهی کمیسیون شدیم تو راه بابای پسره زنگ زد وکلی عذرخواهی کرد و گفت موتور سند نداشته اگ میخوابید توقیف میشد و از دوستان دراومد وهمسر گفت خدا رو شکر بخیر گذشت بعدا هم رفته بود اداره همسر واسه براورد خسارت که همسر گفته بود بی خیال همینکه حالش خوبه خدا رو شکر
من رفتم کمیسیون همسر رفت معاینه فنی و اونجا یه کم بخاطر استرس تصادف حالم بد شد و پزشک کمیسیون هم کلی بهم مشاوره داد و از نیکان اهل شیراز بود و به چشم برادری چقدر نجیب ومودب بود خداحفظش کنه
نوبت پزشک هم نشد برم دکتر اتاق عمل بود برگشتم و عصر رفتم خونه بابا تا ساعت ۸موندم با اومدن بقیه برگشتم خونه
سه شنبه :
صبح زود رفتم ازمایش دادم و ساعت ۱۱هم رفتم دکتر و توصیه به عمل کرد عمل روی عمل اما کو مرد عمل ببخشید خانم عمل😅😅😅
خلاصه دوتا قورباغه بزرگ کمیسیون و ازمایش رو قورت دادم
خدابیش هر وقت کارهام رو لیست میکنم زودتر تیک میخورن تا وقتی که فقط تو ذهنم باشند
عصر هم دختربزرگه با پسرخواهرم برگشت و حال نداشتم براش غذا بپزم جوجه از بیرون سفارش دادیم بیچاره از صبح رفته بود کلاس وامتحان تا غروب غذا نخورده بود یعنی گرفته بودن اما وقت نشده بود چون با دوستش بود غذاها رو داده بود دوستش
چهارشنبه:
ساعت ۸صبح رفتم خونه بابا پیاده و براشون ناهار هویج پلو درست کردم و ساعت ۱۱اومدم خونه واسه دخترم فسنجون درست کردم البته زحمت تکه کردن سینه مرغ وشکستن گردوها و رنده کردن پیاز انداختم گردن خودش🤣 موقع خوردن هم خواب تشریف داشت و غروب پا شد ناهار خورد
شب بقیه رفتن ویلا میخواستن دربی اونجا ببینن گفتن والیبال نیست (ولی نامردا بعد بازی والیبال بازی کرده بودن ) و فقط مافیا من حسش نداشتم همسر هم هی دلش میخواست بره اما منصرف میشد بنظرم استرس بازی داشت هر چند معمولا بازی رو نگاه نمیکنه خلاصه باهم رفتیم نوشت افزار من عشق نوشت افزارم یه دفتر خوشگل و بوم واسه کوچیکه و یه تقویم میزی اندازه ۳بند انگشتی با طرح حلزون گوگولی مگولی برا خودم خریدم بعد رفتیم میوه گرفتیم اومدیم خونه زنگ زدم داداش کوچیکه گفت مامان وبابا نیومدن میدونستم اگر نرم فردا صبح عوارض بیشتر ظاهر میشه یه کم میوه ها رو شستم سلفون کشیدم گذاشتم فریزر که خنک بشه تا اماده بشم میوه ها خنک شده بود و با خودمون بردیم رفتیم خونه بابا تا تنهایی نشستن توی بالکن و هوا بشدت گرم اما باد خنک کولر از توی هال میومد و میشد نشست و تا ساعت ده وربع نشستیم برگشتیم خونه و بعدش که پرسپولیس بازی رو برد بچه ها خواب بودن همسر اینقدر ذوق داشت نشستیم تا اخر برنامه رو دیدیم و همسر داشت از خوشحالی با دمش گردو میشکست بچه ام اصلا بازی براش مهم نبود😅😅😅😅
امروز هم فقط خوابیدم دختر وسطی دوتا امتحان باهم داشت هر دو سبک بود یکیش امتحان لغو شده هفته پیش بود حالا دیگه فقط یه امتحان مونده که راحت بشند.
خدایا هر انکه ارامش دارد از توکل وایمانش به تو هست و من میدانم چقدر در هنگام سختی ها نا ارامم از ارامش خودت قطره ای به من و همه انانکه دلشون اروم نیست عنایت کن .😘
روز شنبه :
خوب نخوابیده بودم صبح هم به کوچیکه قول داده بودم باهاش درس کار کنم یه کم اشکالاتش رفع شد ساعت ۸زنگ زدم مامان خوب بود گفتم بعدا یه سر میام از شدت بیخوابی طپش قلب داشتم بعد ۱۰زنگ زدم ابجی بزرگه اونجا بوددیگه گفتم من نمیام هر جای خونه میخوابیدم حس میکردم یه لشکر مورچه روی بدنم راه میرن عصبی شدم دوش گرفتم روی مبل خوابیدم توفیری نداشت و اخرش به زور دوساعت خوابیدم پا شدم ناهار ماکارونی گذاشتم چیز دیگه ای به ذهنم نرسید بچه ها از امتحاناتشون برگشتن راضی بودن الله اعلم
ناهارخوردیم وناهار همسر روی گاز موتد ومن ۲خوابیدم سه ونیم بلند شدم اما از اون خوابهای که خستگیت تو تنت میمونه بود رفتم لباسهام روشستم گفتم همسر انداخت روی رخت اویز بعد دختر وسطی بیدار کردم اماده شد بره کلاس و خودم رفتم خونه بابام مامان بدک نبود من رفتم دیدم یه سری زردالوی لپ قرمز تویخچاله مامان گفت ظاهرشون قشنگه خیلی ترشه گذاشتم روی گاز کمپوت شه رفتم سراغ کمدشون لباسهاش مرتب کردم هیچی مادر اومد نشست روی صندلی کنارم بنظرم طولانی نشست چون بعدش خیلی درد داشت مادر خیلی بد غذا ست اصلا انگار گرسنه نمیشه براشون بادام کاغذی اوردم بابا که فقط دوتا دونه خورد گفت واسم خوب نیست مامان هم نصفش رو نخورد کاش جاب اشتهای من ومامان عوض میشد سر یکهفته اضافه وززنم جبران میشد😁 برا بابا کمپوت زردالو دادم یعنی اومدم چند تا تکه یخ ریختم تو کمپوت داغ سریع خنک شد
بعد رفتم با شیرخشک وپودرکاسترد وزعفرون وگردوفرنی درست کردم به زور مامان دوتا قاشق خورد بعدش چنان کمرخودم درد گرفت که کنار تخت مامان دراز کشیدم بعد ماساژور اوردم اول کمر خودم رو حسابی ماساژ دادم جون نداشتم برامامان انجام بدم داداش کوچیکه رسید رفت برام سه راهی اورد یکم مامان رو ماساژ دادم با پسرداداشم منچ بازی کردم بعد که خواهرا اومدن یه ربع نشستم وبرگشتم خونه شام نان پروتین با کره بادام زمینی وارده وپنج شیره خوردم الانم دراز کشیدم شاید خوابم ببره کاش مامانم زود سرپاشه خیلی درد داشت وقتی اومدم خواهرم میگفت صبح خیلی بهتر بوده بنظرم همون طولانی نشستنه اذیتش کرده
درپناه حضرت دوست شب خوب واروم وزیبایی داشته باشید امین
روز پنجشنبه :
صبح ساعت هشت ونیم بیدار شدم سریع صبحونه خوردم با ابجی رفتیم هفت خانم همسایه بعدش رفتیم خودمون رو وزن کردیم ومن دوکیلو اضافه تر از اسفند بودم 😪😪 بی تحرکی و عدم رعایت مصرف شیرینی وشکلات و...باعث شده بود اون دوکیلویی که طی چندماه کم کنم توی دوماه برگرده متاسفانه من همیشه دلم چیزای شیرین میخواد لعنت براین هوس 🤭والبته تقصیرا رو بندازم گردن همسری که چیزای شیرین میخره وخودش اصلا چاق نمیشه تا یه کوچولو خدای نکرده مریض بشه چند کیلو وزن کم میکنه حسود پلاستیکی هم خودتونید
عصر هم دختروسطی رفت کلاس وبعدش من وهمسر رفتبم سمت ویلا در روستا و اونجا هم ورزشکاران والیبال بازی کردن منم سرم به دوتا هاپوی کوچولو گرم بود و رفتم واسشون نیمرو درست کردم دادم خوردن بیچاره ها گشنشون بود اب خنک تو لیوان یه بارمصرف کردم از بچه ادم تمیزتر اب خوردن و اصلا هم نریختن بعد یکی از هاپوها یه صاحب براش پیدا شد بردش ومن موندم واون یکی هاپوی تخس دور از چشم بچه ها وبقبه رفتم یواشکی نازش کردم و شام شاورما بود به مناسبت تولد زن داداش منم تکه های باقیمونده رو از پلاستیک زباله یواشکی دراوررم بردم واسه هاپی خال مخالی والبته چون هی رفتم در ویلا وبرگشتم اخر شب چنان کمردردی گرفتم که ساعت ۱۲برگشتیم خونه بنده خدا همسر هم بخاطر من از خیر بازی مافیا گذشت کلی هم ازم گله داشت که هرکی میپرسید خانمت کجاست بقیه جواب میدادن رفته دنبال سگها😅😅😅من کلا با حیوونها بیشتر ادما حال میکنم دست خودم نیست همونطور که بازی با بچه ها رو به جمع بزرگترا ترجیح میدم .اهان راستی بعد بازی والیبال کل بچه ها واقایون پریدن تو استخر و ماهم کلی مسخره شون کردیم که این اب استخر الان بره پای درختا خشک میشن🤣 حالا من رو بگو لباس برده بودم برم تو استخر شنا کنم ایشششششش
امروز کلا کمردرده ولم نمیکرد با زور مسکن ودوش ابگرم وروغن مالی گردن وکمر با روغن سیاه دونه عصر تونستم پاشم وناهار هم از قبل داشتیم اما راستش اصلا مناسب نبود ولی دیگه خوردیم
عصر دیدم خواهربزرگه تو وات نوشته مامان اصلا خوب نبوده و...
ساعت ۶عصر با همسر رفتیم تابعلللللله
بمیرم برای مادرم که هرکاری کنم هرچقدر بگم اصلا توگوشش نمیره اینقدر از این تن نحیف کار میکشه که خدا میدونه
تا روی زمین خمیده بود دستش به پای چپش بود به بدبختی از حیاط خلوت خودسون رسوند توی هال 😔😔 منم عصبانی داد میزدم با دستم محکم زدم به دسته تک مبلی که توی هال هست روش نشیته بودم گفتم تا کی میخوای ادامه بدی؟ تو وقت مهمونی دادنت هست که پریروز میخواستی واسه بیش از ۴۰نفر ادم غذا بپزی؟ باز خدا روشکر زن داداش وخواهرم زود رفته بودن
همون پریروز میدیدم که سرسفره ظرفها رو جمع میکنه وخمیده خمیده میاره هی تذکر فایده نداره
دلم واسه ش اتیش گرفته بود رفتم روغن ماساژ از انبوه روغنهای پدر اوردم کل پاهاش رو با روغن ماساژ دادم بعد رفتم صندلی گذاشتم حموم بردمش حموم حالا کوری عصاکش کوردیگربود😁
دوش حموم باوجودی که نو بود اب نمیبرد بالا با ظرف اب از تشت برمیداشتم بدن نحیفش رو شستم موهاش شامپو زدم و دیگه اروم سده بودم همسر فرستادم از خونه داروی مسکن بیاره وگفتم برو موز بیار چون معمولا موز میخوره اوردمش روی تخت لباس تنش کردم و به زور یه دونه موز بهش دادم و یه دونه قرص جوشان ویتامین بهش دادم به بابام هم دادم چون میدونم توقعش میشه😅
کنارش نشستم بهش گفتم مامان بلند نشی برم اب بیارم وضو بگیری تا من رفتم اب بیارم پاشده بود با بدبختی رفت وضوبگیره😑😑😑اومدم میز کوچیک نمازش رو اوردم کنار تخت تا راحت باشه
حرص خوردم خودم توی هال نماز خوندم داروهای بابا رو دادم توی وات واسه خواهرا نوشتم که منتظرم یکیتون بیاین من برم خونه ورفتم کنار تخت دراز کشیدم کلی هم سوال پرسید عروسی رفتی؟تولد زن داداشت بود دیشب؟ابجیات کاردفاعشون انجام شد؟ و...خندیدم گفتم مامان حواست به همه چی هست الا خودت اصلا هم الزایمر نداری چطو همه خبرهای شب قبل رو داری 😅😅😅😅ابجیا طرف هشت ونیم اومدن وکلی بحث سر رسیدگی وکم کاری و..شد گفتم همه دارن کمک میکنن یکی باپولش وسایل میخره یکی دارو درمون یکی میبردشون بیرون و...چه عروس ودوماد چه دختروپسر اصل کار خودشون هستن که باید مواظب باشن که مادرم نیست هر چه پدرم هوای خودش داره مادرم هوای بابام داره هوای خودش نه🤨
خلاصه منم خسته باهمسررفتیم که بریم خونه همسر گرسنه بود رفتیم یه چیزی گرفت گفتم بیا بریم لب ساحل بخوریم کناردریا روی نیمکت خالی نشستیم بعد گفتم وسایل نیوردم کاش میشد برم تو اب بدجور حس سنگینی داشتم همسر من روبرد قسمت شنی خودش صندلی گذاشت ومشغول گوشی شد منم۲۰دقیقه توی اب دریا کمی راه رفتم یه کوچولو شنا کردم و برگشتم خونه از همسر هم بابت همراهی تشکر کردم.الان هم از فکر مامانم خوابم نمیبره کاشکی زود خوابم ببره بتونم یه سر فردا بهش بزنم.
خدای مهربان من !به من کمک کن بتونم با مادرم مهربانتر باشم حتی اگه اصلا به حرفهای من محل نزاره کمکم کن نرنجونمش مادرم با خودش مهربان نیست من هم باخودم مهربان نیستم اما در بعد خفیف تر
خدایا نعمت سلامتی شاهرگ همه نعمتهاست این نعمت راچه ماقدرش بدانیم وچه ندانیم تو با مهر ومحبتت ازما نگیر آمین🥰
خوب بریم سراغ روزمره گی های
دیشب موقع خواب یه کتاب روی میز توالت بود دختری که ماه رو نوشید گفتم این کتاب چطوریه؟کوچیکه گفت عالی اقا من برداشتم بردم تو اتاق تاریک صفحه اولش خوندم تا راجع به جادوگری و...صفحه اول دو تموم کردم هی حس میکردم یکی تو اتاقه ووجودش سنگین بود کتاب رو بستم رفتم تو اتاق خواب پیش دخترا اونا داشتن درس میخوندن از ترس با چراغ روشن گرفتم خوابیدم البته تا صبح هی بیدارشدم و خوابیدم تا مطمئن بشم دختر وسطی درس میخونه صبح ساعت ۶ کتاب رو تموم کرد و دیدم توی وات نوشتن امتحان لغوه😡دختر عصبی من عصبی تر دیگه خودم رو جمع کردم و دلداریش دادم اروم شد تا امشب که اول غروب گفتن امتحان فردا لغوه زنگ زدم مدیر با توضبحاتی که داد انگاری مقصر نبود گفتم بااجازه پس زنگ بزنم معاون اموزشی اداره گفتن بفرمایید زنگ زدم اشغال بود پیام دادم وازاین بی نظمی واسیبش و افتادن امتحانات به تاریخ های بعد تعطیلات وسط خرداد حسابی کفری بودم بنده خدا خودش زنگ زد و پیگیری کرد والبته چه فایده دختر بیچاره ام از خستگی غش کرد و خوابید خیلی دلم سوخت
اما امروز یه دعوت یهوویی و بی برنامه از خونه بابا برای ناهار که اونهم خیلی بی نظم ویهویی بود والبته من رفتم اما کلی تا همه اومدن طول کشید و بی نظمی که من رو اذیت میکنه خلاصه دیگه عصری اومدم خونه و همسر هم رفت جلسه و بعدش هم امشب عروسی دعوت بودیم که من اصلا حال نداشتم نرفتم دوتا ابجیا فردا دفاع داشتن نرفتن اون یکی هم از کربلا برگشته بود مرتب مهمون داشت ولی داداشا رفته بودن والله اقایون خیللی راحتن حداقل چی بپوشم چطوری برم و صدتا ادا ندارن بی خیالیشون رو عشقهه
همسر برگشت رفتیم بیرون هوا اونقدر شرجی بود که ماشین خیس خیس بود گفتم حموم سونا بوده این بیچاره😅یه دور زدیم و برگشتیم خونه
اینم یه روز بسیار بی نظم ناشی از تصمیهای یهویی بدون فکر کردن به عواقبش که باعث تکدر خاطر همه میشه منم حساس کلا حالم گرفته شد.
خدایا نظم وشادی وثروت وسلامتی وارامش وعاقبت بخیری ارزوی امشب من برای خودم و همه هموطنانم هست یه نگاهی الهی 😊
خدا امشب به فرشته ها مبگه این بنده من هرشب یه اپشن اضاف میکنه حالا خیلی هم بنده درست ودرمونی هستی که ارزوهات براورده کنم😂😂فعلا تو سامانه یکپارچه ارزوهات رو ثبت کن ببینم بعدا چی میشه🙃
شاد باشید وخوابهای قشنگ ببینید واسه منم دعا کنید وانرژی مثبت بفرستید باشد که زندگیتون پر از انرژی مثبت وشادی گردد آمین
اقا من پست زیر رونوشتم منظورم نبود پول بده یا از بی پولی خوشحال باشیم و...خواستم بگم بابا این قشر پولدار حالا پولدار اصیل یا تازه به دوران رسیده هم مشکلات زیادی دارند همچین بی غم نیستند .چند تا مولتی میلیاردر دور خودم هست و میبینم و نمونه زبادی توی بیمارانمون چون چند وقتی توی بخش دیالیز بودم و ....
خلاصه از نوشته من سوبرداشت نکنید پول ما بی ارزش شده و رفاه به شدت پاییین اومده وزندگی شدیدا سخت شده اگر هی ناامید باشیم دردی که دوا نمیشه حرص بخوریم بیشتر مریض میشیم.
خلاصه ثروت رو در حد نیاز و ارزوهام برای خودم ارزو میکنم به اندازه ای که بتونم موقع بازنشستگی برم دوردنیا همه کشورها رو ببینم 😅😅😅قناعت رو داشته باشید😂به حدی که از دایره ادم بودن خارج نشم در حدی که نرسم به پزدادن به چشم وهم چشمی و...در حدی که بتونم گلیم خودم رو از اب بکشم بیرون
خوب روحیات من ممکنه فرق داشته باشه من به شدت از اینستا دوری میکنم حس میکنم یه پز دادن مدرن وحال بهم زنه و اصلا برام مهم نیست کی چی داره کی نداره دوربرم هم همینطور توی نزدیکان خودم که فوق العاده پولدارن دیدم که حسرت زندگی کارمندی من رو میخوره و به خودم میگه خوشبحالتون اب باریکه دارید یکی نیست بگه خدا امواتت بیامرزه پول توجیبی بچه ات از حقوق من بیشتره 😉 یعنی دوسال خرجشون اندازه سی سال کارمندی منه حداقل ۴تا خونه که من میدونم داره خدا بیشتر بده اما لذت نمیبرن
خدای مهربان از روزی حلال و رزق لایحتسب به ما و همه دوستانم عطا کن
یه چیزی فکرم رو مشغول میکرد اومدم بنویسمش برم
چندتا وبلاگ رفتم و برداشتم از نوشته هاشون این بود دنیا به کام یه عده هست و یه عده بدبخت هستن
من تجارب خودم رو میگم من بنا به َشغلم توی بیمارستان و بعد مراکز دیگه ادمهای فراوونی دیدم و کلا زیاد هم ازم مشورت میگیرن هم تو محل کار هم فامیل
خوب تعداد زیادی ادمهای به ظاهر مرفه بی درد دوربرمون هستند که ظاهر زندگیشون بقیه رو کشته وباطنش خودشون رو
ادمهای فوق تصورمون پولدار که اصلا دارایی شون با زندگی معمولی من تفاوت نجومی داشت اما دریغ از دل خوش از اونایی که با اینهمه ثروت بدلیل ازکارافتادن کلیه ها حتی نمیتونستن باخیال راحت آب بخورند چه برسه به غذاهای مختلف فکر کن شما بتونی با پولت ده تا رستوران بخری اما نتونی یه پرس غذای دلچسب بخوری
یا بودن مولتی میلیاردر که کودک بیمار وفلج مغزی داشتن و بعدش فوت بچه و اون ترومای شدید که سالها همراهشون بود
پولدارهایی که متاسفانه بچه هاشون در ناز ونعمت بزرگ کردن وبعد بچه ها در یه تصادف ناشی از مصرف .....فوت شدن یا سنکوپ به علت اوردوز شدن
فت فراوون خیانت و ...
خلاصه بگم اگر دوربرتون مرفه بی درد دیدین که فرت فرت سفر خارجی میرن یا مجلسهای انچنانی و دک وپز و...دارن واقعا فکر نکنین بی دردن اونها دردهاشون مخفیه و خیلی ها خبر ندارن
خلاصه ثروت مهم همه ما سلامتی مونه حتی همون سلامتی نصف ونیمه و چشم ودل سیربودنمون هم مهمه چون زیاد پولدار دوربرم دیدم که چشم دیدن یه فردی که اپسیلون ازش پولدارتر بود رو نداشت و زجر روحی فراون باعث میشد از زندگی لذت نبره
خدایا به همه مون به اندازه کفایت وظرفیتمون ثروت عنایت کن که از زندگیمون راضی باشیم آمین
دوشنبه :دیروز صبح فقط خوابیدم بچه ها رفتن امتحان دادن ناهار از قبل داشتیم بعد ناهار خوابیدن تا غروب که من برنج بارگذاشتم خواب بودن منم یه دیس پلو با یه کاسه قورمه سبزی بردم واسه دختر خواهرم از اونجا پیاده رفتم خونه بابام وای مدتیه پیاده روی نکردم انگار وزنه اویزونم بود تا رسیدم کلی عرق کردم بابا توی بالکن خواب بود مادر تنهایی چشمش به در بود کلی هم غر زد چرا پیاده اومدی بعدش خواهر کوچیکه تنهایی اومد و بعد هم داداش دست ودلباز با عشق عمه اینقدر گرم بود که رفتیم توی هال وبابا همچنان خواب بود توی بالکن وی همیشه از اینکه خوب نمیخوابد شاکیست😂
بعدش همسر و دوتا داداش دیگه اومدن وبابا همچنان خواب بود نزدیک ساعت ده برگشتیم خونه و نشستیم تلویزیون دیدن و غر سردرس خوندن که نتیجه ای نداد ومن میز مذاکره را ترک کرده رفتم خوابیدم صبح بیدار شدم دیدم توی تخت من یکی از دخترا خوابه و اون یکی نیست(من شبها توی اتاق خواب قبلی که خیلی تاریکه تنهایی میخوابم اونجا زودتر خوابم میبره) خلاصه نماز خوندم دختر وسطی اومد پیشم منم کلی غر که تو دیشب تا صبح بیدار بودی بیچاره گفت مامان من خواب بودم ابجی بیدار بوده😂😂موقع خواب خیلی شبیه همدیگه هستند منم عینک ندارم اشتباه میگیرم حالا یه چیز یادم اومد بزار بگم
ماه رمضون برنامه زندگی پس از زندگی میزاشت بعد یه اقایی بود انگار خیلی اذیت خانوم ودخترش کرده بود وتو عالم برزخ خیلی بازخواست شده بود از شانس من دختر وسطی داشت میدید بعد روکردبه من گفت تو هم یه بار من رو خیلی اذیت کردی😩 گفتم چطور گفت یه بار از سرکار برگشته بودی و خوابیده بودی بعد ابجی کوچیکه صدا داد فکر کردی منم خیلی محکم من رو زدی😔😔😔😔
بمیرم براش راست میگفت وقتی از اداره برمیگشتم تازه باید ناهار گرم میکردم شایدم میپختم خدا میدونه چقدر برای خودم مسئولیت میساختم بعد ناهار مثل جنازه غش میکردم قبلش تذکر میدادم که من میخوابم صدا ندید متاسفانه من بسیار خواب سبکی دارم بعد همیشه دفعه اول ودوم تذکر میدم اما دفعه سوم دیگه دست خودم نیست کلی ازش معذرت خواهی کردم نمیدونم واقعا من رو میبخشه یانه😪اما واقعا دلم برای خودم بیشتر از اون سوخت چون یه مادر وقتی بچه اش رو میزنه دل خودش کباب میشه وعذاب وجدان همیشه باهاشه و اینکه من اگر سرکار میرفتم فقط از سر ناچاری و برای گذران زندگی بود.
بگذریم متاسفانه من از این قضاوتهای عجولانه زیاد دارم خدا عاقبتم رو ختم بخیر کنه
خلاصه امروز صبح جفتشون سرشون توگوشی بود و فردا امتحان دارن اشپزخونه هم شده بود بازار شام گفتم ببینید الان ساعت ۷هست تاساعت ۹برنامه میریزم رفتم دفتر برنامه ریزیم که تم تک شاخ داره😄😄😄اوردم نوشتم مامان تا ساعت ۹اشپزخونه رو برق بندازه دختر وسطی یه درس بخونه با برگه نوبت اول و کوچیکه هم تا صفحه ۴۲
خلاصه خودم ساعت هشت ونیم تموم شدم اون دوتا هم بنظرم نصف ونیمه خوندن بعد کوچیکه گفت بیا بخوابیم کتاب صوتی ابنبات هل دار رو گذاشت واومد تو بغل من خوابید .من به ساعت خوابیدم پاشدم وسطی تا ظهر پای گوشی بود منم عصبانی شدم سیم وای فای رو قطع کردم رفتم سراغ اشپزی الان جفتشون خوابند همسر اومد ناهار خورد دوباره رفت اداره.
اینم از اوقات گهربار اینجانب 😅😅😅😅دارم از مرخصی ذخیره هام استفاده میکنم کلا توان سرکار رفتنم به فنا رفته تا بعد خدا بزرگه
خدایا به همه مون سلامتی ودلخوش بده دوستهای وبلاگیم که ناخوش احوالند یا بیماردار هر چه زودتر با رحمت واسعه خودت حالشون رو خوب کن و ارامش رو به زندگی هما مون برگردون
کمکمون کن زیبایی ها رو ببینیم و باعث حال خوب هم باشیم 🥰