شنبه نوزدهم آبان ۱۴۰۳ | 10:28 | مامان فرشته -
آخر هفته رفتیم شیراز .
تولد دختر کوچیکه هم بود شب قبلش درخواست کرد با دوستاش بره بیرون.بخاطر فشار درسها هیچ هماهنگی نکرده بود خیلی سردرگم بود به ۴تا از دوستاش پیام داد که پارسال همکلاسی بودند ولی الان توی یه مدرسه دیگه هستند .قرار شد ساعت شش ونیم کنار دریا باشند .چون تا ساعت شش ونیم مشخص نشد به موقع میان یا نه؟من گفتم چون شب هست و تنها تو پارک شاید اذیت بشی تا کنار دریا باهات میام قبول کرد باباش که طبق معمول جلسه بود
منم کلی بدخلقی کردم زنگ زدم پسر خواهرم اومد دنبالمون ما رو رسوند کنار دریا .رفتیم کنار ساحل روی نیمکت نشستیم هوای کنار ساحل خیلی دلنواز بود انگار نه انگار دو دقیقه پیش از توی حیاط تا در ماشین از گرما کلافه بودم.۲۰دقیقه بعد دوتا دوستاش با یه دسته گل صورتی قشنگ رسیدن منم ضمن توصیه های نچسب مادرانه
پیاده برگشتم همزمان زنگ زدم شوهر خواهرم اومد نصفه راه من رو رسوند با یه پراید بار اومده بود که دوتا پسرکوچولوهای داداش پشت پراید بار داشتن کیف میکردن شوهر خواهر گفت میای جلو یا میری پشت پراید چون میدونه کودک درون من بیش از بیش فعالیه
گفتم اینقد دلم میخواد برم پشت پراید باد بخوره به سرم و کیف کنم حیف که نمیشه .وسط خیابون توی یه شهر کوچیک سوار بشم امنیت نیست با اینهمه موبایل که در لحظه میتونند فیلمت رو بگیرند یا حتی همین دوربینهای مغازه ها.(خدا هم همینجوری ازمون فیلم میگیره اما خیلی مهربونه. ستار العیوبه میزاره به وقتش حساب وکتاب میکنه حداقل آبرومون نمیبره
).
خلاصه رفتم خونه بابا و تو دلم دعا میکردم به دخترم خوش بگذره دخترم نزدیک ساعت ده ونیم برگشت با دوستاش رفته بود کافه و ظاهرا بهشون خوش گذشته بود بعد رفته بودن کنار دریا.
فردا صبحش قراربود بریم شیراز .دختر کوچیکه عاشق شیرازه واسه همین کلید خونه آبجی رو برداشتیم و راهی شدیم توی مسیر فقط یه جا توقف کردیم هله هوله گرفتن بکوب رفتیم و بعد ۵ساعت شیراز بودیم .همسر رفت ناهار گرفت و بعد ناهار خوابیدیم غروب رفتیم بیرون و توی خیابونها قدم زدیم و به پیشنهاد دختر کوچیکه رفتیم مجتمع نگین یه نودل خوری خوشگل رفت تو دلش براش گرفتم یکی هم واسه دختر داداشم که دوست دختر بزرگه هست برا کادو خونه نویی که اصلا وقت نشد بهش سر بزنیم.
یه لباس میخواست که من تا دیدم خنده ام گرفت شبیه این بافتهای قدیمی بود که قدیم افراد مسن اونهم از نوع مذکر میپوشیدن من خنده ام گرفت اونم بهش برخورد نخرید و غر زد. منم خوشحال که نخریدش ولی اصرار که بخر.ولی فرداش گفت خوب شد نخریدم تن همه بود
توی اتاق خونه آبجی یه آیینه قدی بود نشسته بودم داشتم موهام رو شونه میکردم و بهخودم سلام کردم (دیوونه شدم رفت) و به خودم گفتم :خوبی؟ از خودت راضی هستی؟برگردی عقب همین رویه رو پیش میگیری؟ و کلی با خودم صحبت کردم و به این نتیجه رسیدم خط قرمزام هموناست پس فقط اگه یه فرصت به برگشتن به گذشته و جبران داشتم منطقی تر رفتار میکردم و همه چیز رو برای همه توضیح نمیدادم و به جای صداقت بیش از اندازه با افراد مختلف ؛با هر کس در حد خودش رابطه برقرار میکردم.
و بعد یه خداقوت به خودم گفتم پاشدم رفتم دنبال برنامه هام.
این هفته باید برگردم اداره .نمیدونم شاید مرخصی رو تمدید کنم انگیزه کافی برای برگشت به اداره ندارم.اما چاره ای نیست.
آهان دیشب خواهرم یه کیک خوشگل واسه روز پرستار سفارش،داده بود که چون نبودم دیشب واسه ام آورد دستش،درد نکنه این آبجی زیاد احساسات از خودش بروز نمیده ولی همیشه مناسبتها یادشه و با هدیه یا کیک تبریک میگه.یه آبجی هم دارم خدای احساسات و کلماته ولی روز تولد ما به خودش هدیه میده
هر دوشون با مزه هستند.همین تفاوتها زندگی رو جالب میکنه. با کیک روز پرستار چند تا عکس گرفتم و تقدیمش کردم دختر کوچیکه خودم رفتم خونه بابا برگشتم دیدم دیزاین کیک رو کاملا عوض کردن با پاپیونهای صورتی خوشگل کردن و با خلاقیت لباس تولد و ...واسه دختر کوچیکه تولد گرفته بودن.خلاقیتشون رو خیلی دوست داشتم.
خدایا شکرت و هزاران بار سپاس این روزها وقتی می بینم دختر کوچیکه یه گوشه سجاده اش پهنه و داره نماز میخونه به اوج خوشبختی فکر میکنم خدایا من از تو عاقبت بخیری،سلامتی و خوشبختی همه بچه ها رو میخوام خصوصا دختران گلم.
خدایا مرا ببخش برای همه خطاهایم و مواظبم باش که با نگاهم یا کلامم یا رفتارم باعث آزار هیچ مخلوقی نشوم و من ناتوانم از اینکار مگر با لطف خودت با رحمت خودت و نگاه ویژه خودت.