اولین بار که دیدمش ۲۲سال پیش بود داشتم یواشکی از پنجره اتاق درحیاط را دید میزدم با پسرش امده بود برای حرفهایی که حتما رسم بود زده شود حس خوبی ازش گرفتم کلا برخی ادمها همیشه در نگاه اول به دلم می نشینند که بیشتر اوقات دلم اشتباه هم نمی کند .بگذریم که ان شب کاروانسرای پدر مثل همیشه مملو از مهمان بود که حرف خاصی نزده شب نشینی تمام شد و رفتند .بعدها که از نزدیک بیشتر مراوده داشتیم دوستش داشتم راستش رابخواهید هنوز هم ته قلبم دوستش دارم اما انقدر دلخورم که هر جا ببینمش آهی میکشم و دور میشوم.
سالها بسیار مهربان بود وخداییش من هم بسیار حرمتش نگه می داشتم هر وقت میرفتم همیشه پشتی به دست میامد و من هم بیشتروقتها کنارش مینشستم .بماند از دستهای پشت پرده از زیر آب زنها از انها که می دیدند دارم از هیچ زندگی میسازم و حسودیشان گل می کرد من هزینه ای نمیکردم تنها کاری که بلد بودم همان کارسختی بود که درسش راخوانده بودم و با سختی زندگی میساختم ودم برنمی اوردم انقدر ابرومندانه زندگی را استادانه میچرخاندم که کلا فکر میکردند نجومی بگیر هستم غافل از انکه من فقط صورتم با سیلی سرخ بود ان سالها من لباس نمیخریدم اما هر لباسی که داشتم انقدر ساده و تمیز نگه داشته میشد که همیشه به روز باشد اهل مد نبودم همیشه لباسهای میخریدم که زمان تاثیری در از مد انداختنشان نداشت به چشم می آمد .
بدخواهی بدخواهان آشکارا وپنهان ادامه داشت از تعریفهایی که ازمن میشد حالشان بد میشد شاید هم حق داشتند اما من سرم به زندگیم گرم بود وانقدر مشغله داشتم که می شنیدم به روی هیچ کس نمی اوردم وشاید همین بزرگترین اشتباهم بود .کارم به جایی رسیده بود که نمی پوشیدم نمیخوردم اما به همانها می بخشیدم کم یا زیادش بماند اما انچه دلم رابه در می اورد مهربانی احمقانه من درمقابل سیاستهای ریاکارانه که میدونستم اما باز ادامه می دادم.
خیلی حاشیه رفتم. خلاصه بازیگران دور وبر کارشان را کردند و او درحالی که خیلی شرمنده بود از همسر خواسته بود از خانه کوچک قبلیمان بگذرد ونصفش را بدهد به .. در حالیکه سهم پسران دیگرش دوبرابر خانه ما بود ..... و بعد که من اشتباه بزرگ دیگری کردم به جای جنگیدن و گرفتن حق راحت ترین کار را انتخاب کردم قطع رابطه نمیدونم شاید دیگر توان نداشتم شاید بهت زده بودم ولی میدانم میترسیدم در بین کشمکشها فشار او بالا برود وشاید چیزیش بشود و.....
الان سه سال هست با او از نزدیک رابطه ای نداشته ام اخرین بار بهمن پارسال در سالن عروسی از دور دیدمش انقدر حالم بد شد انقدر گریه کردم واشکهایم بی محابا میریخت که کنترلی نداشتم و هر سه دخترم اشک ریزان با من سالن را ترک کردیم و از کنارش گذشتیم ....اما او نخواست جبران کند شاید او هم میترسید اقتدار نداشت برعکس پدر من من درک کرده بودم ۸سال دیوار به دیوار خانه اش بودم من تا ابد دلخورم از از بقیه از آنها که باعث شدن یه رابطه زیبا تبدیل به غصه ای بزرگ شود.از انها که باعث شدند من دیگر نتوانم به هیچ کس اعتماد کنم .
شاید یه روز وقتی میشنیدم عده ای با خانواده همسرشان رابطه ندارند شاخ روی سرم سبز میشد اما خدا می داتد من جوانی ام روزهای خوبم را پای ان خانه گذاشتم ان خانه هویت من بود هویت سالهای اول زندگی نوعروسی که از هیچ زندگی ساخت.
حالا چرا یادش افتادم چند شب پیش عکسهایش توی البوم بود من همیشه دوربین به دست از بچه ها کنار بابابزرگشان عکس میگرفتم .
چرا میگویند ادمها نان دلشان را میخورند؟ آیا من جایی بین کسی را بهم زده ام؟؟ایا من جایی حقی راخورده ام؟؟ به خدا یادم نمی آید نمی آید نمی آید.
کاش میدانست ان تصمیم چه بر سر روح وروان وزندگی مشترک ما آورد.
خیلی شبها خوابش را می بینم که شرمنده هست اما آنها فقط خوابهای من هستند و....