دیروز واقعا حوصله ام سر رفته بود از روز عید فطر که همسر مریض شد تا دیروز فقط یه ساعت واسه خرید بیرون رفته بودم و یه پیاده روی ۱۰دقیقه ای با همسر و هم دلم بیرون میخواست اما حال وحوصله اش نبود و همسر له له میزد بره سرکار که من نمیزاشتم خلاصه دیروز ناهار درست کردم و طبق تجربه یکی دوستان وبلاگی اومدم گشنیز رو به مرغ اضافه کردم بد نبود اما اصلا به ذائقه ما جنوبیا نمیخوره اخه ما گشنیز رو به ماهی اضافه میکنیم واصلا به سبزی ماهی معروفه خلاصه زیاد استقبال نشد ولی اعتراضی هم نکردند.
بعد از ناهار عین بچه های نق نقو که نمیدونند چشونه هی نق میزدم و کلی کار داشتم اما انجامشون نمیدادم وبی حوصله بودم جالبه حتی ضدافتابم هم نمیزدم از بس نچسب شده بودم😅😅😅
غروب روی مبل دراز کشیده بودم که پیامک خواهرم اومد به این مضمو
خواهران .....اگر موافقید ساعت هفت ونیم کافه
سریع نوشتم باشه بیا دنبالم به همسرگفتم استقبال کرد گفت اره حتما برو
یه ساعت وقت داشتم سریع اماده شدم و موقع رفتن دخترکوچیکه گفت واسه ام از کافه شام بیار گفتم کارت مبارک لطف کن غرغرکنان کارتش رو اورد و گفت ببین قبل از سفارش زنگ بزن قیمتها رو بگو چیز گرون نخری 😂😂😂😂😂
گفتم چشم (خانوم وقتی میریم بیرون همیشه نوشیدنیش مانستر هست و کاری هم به قیمتش نداره چون از جیب مامانه)
خلاصه خواهر اومد و چون از خونه ما تاکافه پنج دقیقه بیشتر راه نیست پیاده رفتیم کافه خلوت بود یعنی هیشکی نبود رفتیم بالا نشستیم نا بقیه ابجیا رسیدن و البته دخترهاشون بعدا اومدن و کلا طبقه بالا قرق ما بود و چون جمعیتمون قوم مغولی بود و صاحب کافه هم دست تنها کلی طول کشید دورهمی خوبی بود و بعد خواهرا گفتن بعد کافه بریم خونه بابا من خیلی خسته بودم اما گفتم باشه دوتا سان شاین که برا دخترا سفارش داده بودم رو برداشتم و با خواهرزاده ام راهی خونه شدم اومدم دیدم بعلللله همسر رفته دوتا پیتزای گنده گرفته خنده ام گرفت یعنی دودقیقه من تنهاش گذاشتم وکل سمینار وسخنرانی هام در مورد نخوردن فست فود به فنا رفت سان شاین رو تحویل دخترا دادم و گفتم با اجازه من برم خونه بابام و دوباره پیاده اومدیم خونه بابا
توحیاط بابا بقیه هم جمع بودن و تا ساعت ده ونیم بودیم بعد با دوتاخواهرام برگشتم سمت خونه و همسر جلوی تلویزیون خواب بود و خلاصه یکی از پیتزاها دست نخورده توی یخچال بود .
الان هم ار ساعت پنج صبح بیدارم پس از مراقبت روتین از همسر ایشون بالاخره از دست من فرار کرد وراهی اداره شد.وقول داد اگر اذیت بود برگرده .
یه جمله جالب دیروز خوندم که من همیشه فکر میکردم تنها هستم اما مشکل اینجا بود من هیچ وقت درخواست کمک نمیکردم.
دقیقا حال و روز من همینه.
من بین دوتا پزشک حاذق برا عمل موندم دکتر عصایی و دکتر رفیع السادات که البته شیراز هر قدمش یه پزشک حاذق وکاربلد هست باید تااخر هفته برم وقال قضیه عمل کنده بشه بره رزومه دوتاشون رو میدونم .اما انتخاب کردن بینشون سخته بنظرم اخرش قرعه بندازم برای عمل😅😅😅😅😅😅
به دعای شما خوشگلا محتاجم انرژی مثبتتون رو برام بفرستید انشاالله به زندگی خودتون بازگرده😘😘😘😘