همسر چند روز پبش برای یه ماموریت بیخود واجباری باید میرفت تهران بماتد تا بلیط براش گرفتن و جا براش هماهنگ کردن کل اترژیش رو گرفتن حالا همسر اگه کاری برای اداره بعهده اش باشه از هفته ها قبل هماهنگی میکنه و ...اما امان از ادمهایی که هر چی رو میزارن دقیفه نود خلاصه اول که میخواست فاصله ۳ساعته تا فرودگاه رو با ماشین خودمون بره اونهم تو اوج خستگی و حرص خوردن که من گفتم اصلا وابدا شب بود وجاده خطرناک و من میدونستم تعداد قربانیان سالهای اخیر این جاده ها رو بهش گفتم آژانس بگیر خلاصه راهی شد و بالاخره رسید تهران تا برسه مهمانسرا شد ساعت سه ونیم صبح والبته من از ابنجا براش انرژی مثبت میفرستادم البته توی دلم😅 و میدونستم چقدر از بی فکری همکارانش حرص میخوره خوب چند تا تیکه هم بارشون کرد ولی چه فایده خلاصه خواب من کلا بهم ریخت حالا شبش هم با شوهر خواهرم هماهنگ کرده بودم بیاد دنبال دخترها اول که گوشی رو حالت پرواز گذاشته بودم یادم رفت موقع نماز درستش کنم از طرفی شب هم چون بچه ها زود خوابیدن ایفون رو بی صدا کرده بودم حالا خوب بود صبح دختربزرگه که زحمت صبحونه ابجیاش رو کشیده بود صدای در رو شنیده بود وگرنه کلی شرمنده خواهر وهمسرش میشدم چون جفتشون با بچه هاشون هم دیر میرسیدند خلاصه به خیر گذشت.
ظهر هم داداش کوچیکه بنده خدا زحمت کشید اوردشون
روز بعد هم همین پروسه تکرار شد و بالاخره دیشب همسر برگشت و نفس راحتی کشیدم و فکرم از ایاب وذهاب بچه ها ازاد شد
اهان راستی از اونجایی که استرسم با وجود سرکار نرفتن فقط۵۰درصد کم شده و البته هنوز هست بالاخره با دکتری که دوست مهربان شیرازیم که مدتیه نمینویسه و من هر روز بهش سر میزنم ونگرانشم معرفی کرده بود بالاخره نوبت تلفنی گرفتم یعنی قشنگ سه ماه با خودم کلنجار بودم واقعا از اینهمه امروز و فردا کردن خودم کلافه ام البته فقط ۱روز درهفته ویزیت تلفنی داشت اما خوب بالاخره قورباغچه 😅 رو قورت داده و نوبت گرفتم و دکتر هم گفت فوق العاده استرستون بالاست وفعلا دوتا داروی مناسب داده وبنده هنوز نسخه رو نگرفتم امروز بگم همسر زحمتش بکشه
اهان راستی یه جیز جالب درباب ریلکس بودن جناب همسر که نصف موهای من در طول این جندسال بخاطر همین سفید شده یعنی دخترا میگن مامان ما در عجبیم شما چطور باهم تا الان زندگی کردید۰🤣🤣🤣هر چه من استرسی ام ایشون ریلکس یعنی هر وقت ما پرواز داشتیم و یا بلیط قطار ایشون عین خیالش نبود همیشه به دلشوره های من و زودتر رفتنهای من می خندید خودش دیشب رسید تعریف کرد حالا قبلش که گفت پرواز برگشت اوکی شده بهش گفتم ببین تهران ترافیکه سعی کن سه ساعت قبل پرواز اسنپ بگیری تا اگر مشکلی پیش اومد زمان داسته باشی روز پرواز هم که تو کاری نداری خلاصه اقا دوساعت مونده به پرواز درخواست اسنپ میده بعد از مدت طولانی یه نفر قبول میکنه ولی بلافاصله لغو میزنه و دوباره درخواست میزنه ومیگه هی دعا و نذر 🤣🤣🤣که طرف بپذیره همون طرف قبول میکنه وقتی میپرسه ساعت چند پرواز داری وایشون میگه ساعت ۵ حالا ساعت چنده سه وربع میگه اقا چرا اینقدر دیر داری میری و البته همسر چون شب فاصله فرودگاه تا محل اسکان بیست دقیقه بوده به نیرم ترافیک وطرحش یادش نبوده و خلاصه اون اقا میگه من حوصله نداشتم برم لغو زدم دوباره درخواست دادی گفتم حتما بنده خدا عجله داره وقبول کردم خلاصه اون راننده جنتلمن با هر ترفندی ۵دقیقه مونده به بستن گیت همسر رو میرسونه و حالا من حرص میخوردم اون مبخندید گفتم والله حقت بود جا بمونی من رو سر پروازها پیر کردی از بس که یهویی غیب میشدی خلاصه این هم از اقای همسر و سربه هوا بودنش😅😅😅
اما خداییش این سفرها خوبه چون نقشش تو خونه واثح تر دیده میشه ونبودش حس میشه مثلا موقع ناهار دختر وسطی میگفت اه میخواستم بگم ناهار برای بابا نگه داشتی 🥰
خدایا کمک کن قدر هم رو بدونیم و باهم این زندگی واینده دخترامون رو به سرانجام برسونیم .