دیروز ظهر پیامک اومد امشب دورهمی ...
من واقعا به قول دختر بزرگه شارژ اجتماعیم تکمیل بود دوست داشتم اخر هفته رو پیش بچه هام باشم بچه ها دوست ندارن بیان به ندرت میشه بیان مخصوصا که اونجا اصلا انتن دهی خوبی نداره و از نت خبری نیست منم بی خیالش بودم اهان راستی قبلش ساعت ۱۱همسر دختر دومی رو از مدرسه اورد چهارشنبه ها زود تعطیل میشن انگار خوب دختر کوچیکه دوازده وربع تعطیل میشه من تا دوازده ونیم صبر کردم زنگ زدم همسر پشت خطی بودم هی تمرین بردباری میکردم😅ساعت یه ربع به یک تماس گرفتم گفتم نرفتی دنبال ته تغاری اه از نهادش براومد که یادش رفته چون همیشه سربه سرم میزاره بعد کلی دعوا کردن من میفهمم دستم انداخته وسرکارم گذاشته هی قسم خورد نه به خدا یادم رفته گفتم پس برو که بچه از گرما تلف شده حالا این ته تغاری کلا بهتر از اون دوتا این موقعیتها رو مدیریت میکنه ساعت یک اومدن بچه توی فرم مدرسه و مقنعه خیس عرق بود من چیزی نپرسیدم فقط خودش رفت حمام و من هم بساط ناهار رو خیلی وقت بود وسط هال اماده کرده بودم از حموم اومد بیرون حالش خوب شده بود باباش که رفت سرکار گفتم خیلی اذیت شدی؟ ببخشید بابات کار اورژانسی از اداره پیش اومده فراموشش شد خندید گفت گفت نیم ساعت تو گرما بودم اول یکی دوستام هم بود اونم رفت تنها بودم یه عالمه این موتوری ها هستن پسرای دبیرستانی سه پشته نشستن هی دور میزدن میگفتن برسونیمت 😟😟گفت تو دلم فریاد میزدم جون جدتون بیاین من رو برسونید از گرما مردم ولی لامصب شما جا واسه خودتون ندارین چطوری میخواین من رو برسونین🤣🤣🤣🤣با ابجیا کلی خندیدم کلا خیلی شوخه و یه کمدینی هست خدا رو شکر برای بودنش که واقعا هدیه خدا بود چند روز دیگه تولدش هست شاید داستان تولدش رو نوشتم و البته واقعا جرات به زبان اوردن اون جریان واون امتحان الهی رو ندارم .
خلاصه همسر بعد از غروب برگشت هی دلش میخواست بره دورهمی من که نماز خوندم خوابم برد یه ساعت بعد بلند شدم متوجه شدم مرتب بهش زنگ میزنن چرا نیومدی خوب دلم سوخت تنها تفریح همسر همین دورهمی فامیلی ماست از طرف خودشون دورهمی انچنانی ندارند
اماده شدم و گفتم بریم رفتیم واسه بچه ها هله هوله گرفتیم تحویلشون دادیم خواهرزاده ام هم اومد پیششون ساعت ۹اونجا بودیم هوای روستا خنک بود زمین والیبال در دست تعمیر بود دوگروه بازی با توپ داشتن من بازی نکردم تا حالا هر کی یه اسم مستعار داره توپ پرت میشه هوا اسم یکی میگه طرف میاد توپ برمیداره میگه استپ توپ به هرکی خورد میره بیرون اگر به کسی نخورد تو پ انداز میره من ترجیح دادم با پسر ۱۵ساله ابجی و دختر ۱۰ساله اونیکی رفتیم کنار ساحل سکوت مطلق بود و اب کاملا عقب رفته بود دوتا هاپو هم مثل من خواب الود روی شنها دراز کشیده بودن یه عالمه ستاره ها رو تماشا کردیم هوای تازه و ارامش و صدای دور هیاهوی بچه ها هم می اومد ۲۰دقیقه ای موندیم برگشتیم بچه ها توی محوطه بودن بزرگترها مافیا بازی میکردن دور اول نشستم دیدم بعد پسر برادرم گفت عمه میای بریم کنار دریا گفتم بریم با اونم رفتم کلی هم درددلی داشت و خیلی راحت گفت از خانواده ما خیلی بدش میاد😅 کلی براش توضیح دادم و براش از چارچوبها گفتم اینکه هر کاری رو انجام بدیم بقیه تایید کنند نشون دهنده دوست داشتنشون نیست واگر تایید نکنند نشون دهنده دشمنی شون نیست نمیدونم قانع شد یا نه اما کلی حرف زدیم خیلی حساس هست و ....
خلاصه برگشتیم همسر مظلومانه گفت دست دوم مافیا اسمش رو نوشتند همسر میدونه ساعت خواب من که بهم بریزه تا یکماه خوابم مختله
این دورهمی ها هم خوبه هم بعضی وقتها کلی چالش داره مخصوصا واسه اونهایی که خیلی حساسند و همه چیز رو خیلی جدی میگیرند
خلاصه موندیم تا برگشتیم دو صبح بود من تا خوابم برد ساعت سه ونیم بود خلاصه ظهر ساعت دوازده ونیم بیدار شدم و اصلا حالم خوب نبود صبحونه رو جای ناهار خوردم دوباره خوابم برد تا غروب کلا به خواب زمستونی رفتم بلند شدم سریع کته گذاشتم و خوراک میگو درست کردم و ساعت هشت ونیم شام وناهار خوردیم .
این هم از امروز ما که فقط به خواب گذشت و البته الان دیدم دارند نقشه میکشند دوباره دور هم جمع بشند اما خدا رو شکر همسر خوابش می اومد خوابید منم هیچ واکنشی به پیشنهاد اغفال کننده ندادم .و تمام چراغ های خونه جز اتاق بچه ها خاموشه اومدم بنویسم و بعد برم بخوابم که بعید میدونم بعد از اینهمه خواب روز تا صبح خوابم ببره امان از فک وفامیل ناباب 😂😂😂