نمیدونم چند هفته قبل از روز تولدم مرتب به همسر میگفتم من رو یه سفر مشهد ببر یهویی ببر (تمام سفرهای مشهد رو که رفتیم همیشه خودم برنامه ریزی کرده بودم و حسرت یه سفر یهویی از طرف همسر به دلم بود).حس میکردم داره یه کارهایی میکنه اما کنجکاوی نمیکردم اصلا .دو روز قبل از تولدم بود و همسر رفت ماموریت مرکز استان و من دیگه کاملا بی خیال شدم بالاخره بعد از سالها یاد گرفتم خودم رو زجر ندم.
منم رفتم سرکار ظهر بود خواهرم گفت دختر عموم مهمون خونه باباست گفته فلانی تا نیاد ناهار نمیخورم منم مرخصی ساعتی گرفتم (قابل توجه دوستان کار من اداری هست و ارباب رجوع ندارم)سر سفره ناهار بودم همسر زنگ زد برو خونه وسایلات جمع کن امشب ساعت ۷پرواز داربم من ذوق مرگ شدم ایقد که نمیدونستم چکار کنم خوب حالا ساعت چند هست یک ونیم ظهر گفتم تو حرکت کردی گفت نه نشون به اون نشون که ساعت دو ونیم حرکت کرد حساب کردم پنج ونیم میرسه فاصله شهر تا فرودگاه مورد نظر یکساعت ونیم هست خدا میدونه با اون تن خسته و زار و از طرفی مهمون خونه بابا چه گذشت 😅😅😅رفتم خونه به دخترا گفتم اول شوکه شدن و بعد کلی ذوق کردن بعد دختر بزرگه کمک کرد وسایل رو تو ساک چید دیدم تا همسر بیاد دیر میشه به داداشم گفتم من رو رسوند یه مسیر که همسر نخواد بیاد برگرده خلاصه به گیج ترین شکل ممکن سوار ماشینمون شدم😂😂😂اصلا نمیدونستم چی برداشتم خلاصه ساعت ۶رسیدیم فرودگاه کارت پرواز گرفتیم و رفتیم با خیال راحت نماز خوندیم نشستیم منتظر اعلام که بعلههه گفتن خلبان گفته هوا بده من تا تهران میرم مشهد نمیرم .یا خدا اخه امام رضا جون نمیخواستی من بیام چرا دعوت نصفه نیمه کردی به فکر اینکه بقیه چقدر دست بندازنم وسوژه بشم نبودم🤭🤭🤭اما خیلی ناراحت بودم اما دلم ارووم بود اون دلهرهه نبود خلاصه عوامل فرودگاه با بدترین شکل ممکن با ما برخورد کردن بنده هم بعنوان لیدر اغتشاشات یه چهل نفر آقا و جند تا خانم رو جمع کردیم و گفتیم یعنی چه ؟هوا بده پرواز تاخیر میخوره چرا بره تهران که بسلامتی صدای هواپیما اومد خلبان بدون مسافر رفت و ساکهای ما وسط فرودگاه حالا ما بهشون میگیم که نصف شب کجا بریم محل اسکان دارید گفتن نه ما ساعت ۸فرودگاه رومیبندیم🤣🤣🤣🤣ما تا نه ونیم موندیم من که رو صندلی ها دراز کشیدم اخرش دلمون سوخت واسه کارمندا اومدیم تو ماشین بخوابیم گفتن نه نمیشه اول رفتیم در ورود ی گفتن از بیرون محوطه میتونین پارک کنید . هر دو به شدت خسته بودیم حالا ما اولین تجربه سفر دونفره مون به مشهد بود همسر چند جا زنگ زد هیچکی گوشی برنداشت یه کم حواسم سرجاش اومد یکی از همکارام تو همون شهر نزدیک فرودگاه بود ساعت ۱۱شب بود بنده خدا بچه کوچولو داره حالا تلفن من هم خاموش بود به یکی از دوستام که شماره اش تو گوشی همسر بود پیام دادم شماره فلانی رو بفرست فرستاد زنگ زدم بنده خدا با وجود ناشناس بودن شماره گوشی برداشت خدا خیرش بده برام پانسیون هماهنگ کرد ما راه افتادیم نصف شب در مسیری که فقط بیابون بود اما خوب با بلد پیدا کردیم و اونجا استراحت کردیم همسر پرواز روز بعد رو تونست هماهنگ کنه یعنی شانس اوردیم یا همون خدا کمک کرد صبح صبحونه خوردیم راه افتادیم ۷فرودگاه بودیم همه کارمندای فرودگاه با دیدن من لبخند میزدن 😅😅😅گاو پیشونی سفید بودم اخه واقعا من چند بار اطلاعات پرواز رو چک کرده بودم پرواز به موقع بود هوا که یهووو خراب نشده بود کلی پرواز مشهد اونشب کنسل شده بود یه عذر خواهی نکردن و.....
خلاصه با سلام وصلوات رفتیم مشهد ساعت ۱۲ظهر رسیدیم به همسر گفتم بیا با مترو فرودگاه بریم دلم میخواد اونجا رو ببینم عاشق اون هنرمندی های توی ایستگاههای مترو هستم همونجا پرسنل مترو اجازه دادن نماز خوندیم و اومدیم میدون بسبج از سر راه تا جایی که همسر رزروکرده بود چون بلیط،سر پرواز براش گرفته بودن نمیدونسته اوکی میشه یا نه نتونسته بود هتل رزرو کنه زایر سرا گرفته بود فیله و قارچ سوخاری گرفتیم و اومدیم تو اتاق مستقر شدیم من که بلافاصله دوش گرفتم و خوابیدم ساعت ۴اماده شدیم و پیاده رفتیم حرم حالا یه چیز جالب من یادم رفته بود برا همسر تی شرت یا زیر پیراهن بردارم بعد خودم یه تی شرت بنفش داشتم که جلوش نقش سنجاق قفلی داره یه عالمه سنجاق هست به زور راضیش کردم زیر لباس پوشید روش کت هم پوشید اما اگه خیلی دقت میکردی سنجاق ها پیدا بود گفتم بابا کی تو رو میشناسه تا رسیدیم صحن جامع یه اقای داد زد اقای فلانی سلام 😂😂😂😂😂وای از خنده ریسه رفته بودیم جاتون سبز قسمت شد شب تولدم کنار اقای مهربانی ها باشیم نماز خوندیم و رفتیم ضریح هوا خیلی خیلی سرد بود من لباسام کافی بود اما همسر نه رفتیم چایخانه چایی بخوریم گرم بشیم ساعت ۸بود یه عالمه همخوانی خادما بود و حال خوشی بود به یاد همه تون بودم بقیه اش رو بعدا مینویسم