اول بگم غلط،نگارشیم ممکنه زیاد باشه چون واقعا چشمهام درست نمی بینه منم با گوشی مینویسم و حروف خیلی ریز هستند پس خودتون ببخشید.
الان که مینویسم پیش مادر هستم و فکر کنم بالاخره مادر خوابید چون صدای جلینگ جلینگ النگوهاش نمیاد.تخت مامان رو اوردند توی هال و من به فاصله یک متری خوابیدم منم ومامان .من برخلاف بقیه خواهر برادرها از خلوت دونفره و قبلا سه نفره مون اسنقبال میکردم یاد بابام بخیر.
خوب از چهارشنبه هفته قبل که ساعت ۵عصر اودم سر پستم یعنی پیش،مامان خوب روال بقیه اینه که هر کی پستش هست باید کل کارها و پذیرایی و شام رو انجام بده و من وافعا توانش رو ندارم و اعلام کردم اومدم پیش مامان باشم و توانایی ندارم بعد هم تصمیم گرفتن از قربانی تا اماده کردن گوشتها رو تو حیاط بابا انجام بدن تابقیه برن شد ساعت ۲و غرغرهای من هم زیر سبیلی رد میشد مادر تا صبح نخوابید و من هم نخوابیدم .حدودا ساعت
۵صبح خوابم برد که ساعت ۶اومدن واسه بردن گوشتها از فریزر ساعت ۸یکیشون اومد با ساندویچ ونوشابه یه ساعت نشست رفت ساعت ۱۰یکی دیگه اومد من فقط چشمام باز کردم و غش کردم از خواب بعد دیدم نیست تباه بودم تباه به همسر گفتم از رستوران ناهار اورد تو کروه خواهران نوشتم من دارم هلاک میشم از بی خوابی خواهر کوچیکه اومد من سه ساعت زودتر برگشتم خونه و فقط، بیهوش شدم ساعت ۶عصر بیدار شدم توان نداشتم برم ارامستان اما دلم راضی نمیشد فقط،یه چادر زیپ دار پوشیدم و یه ماسک رفتیم و سرراه دختر دومی رو هم رسوندیم خونه دوستش و ارامستان که رفتم خواهرها هنوز بودن و یه نیم ساعت نشستم و زبارت عاشورا گذاشتم قبل غروب برگشتیم شب مراسم دعا و روضه داشتن هوا به شدت گرم بود که انقدر رطوبت بالا بود که قشنگ میتونست باعث سکته بشه من اومدم خونه استراحت کردم ساعت ۸شب رفتم همه مهمونها بودن با نصف مهمونها سلام نکرده حالم بد شد رفتم تو اتاق دراز کشیدم و از اون شب تا الان خوابم شدیدا بهم ریخته و کلا توی هفته گذشته هیچ شبی نخوابیدم .
امروز هم که مجدد نوبت من بود اول که یکساعت ونیم دیر اومدم بعد بهم فهموندن که مسئول پذیراییم منم که سایه خودم رو هم این روزها با تیر میزنم گفتم فقط اومدم پیش مامان و هر کی هر چی میخواد خودشون انجام بدن تنبل نیستم با اون وضعیت دیسک گردن و کمر و خواب واعصاب همینکه زنده ام معجزه هست و فعلا فقط،من کل هفته سرکارم بقیه در تعطیلات تابستونی هستند.خودشون دیگه اخلاق من رو میدونند بعد هم گفتم به خدا تحمل سروصدای بچه ها برام غیر قابل تحمل هست و مادر هم اذیته به زبون نمیاره فکر کن ماشاالله حدود بیش از ده تا بچه سن ۵تا ۱۰سال بهمراه چند تا بچه فامیل چه میشود برای من که عاشق بچه هام سرسام اور هست برای مادر که خدا داند بنظرم به برخی بر خورد اما خدا میدونه هدفم کمک به سلامتی مادر هست امیدوارم بد نگفته باشم گفتم مدیریت کنید همین دیروز بخاطر جشن غدیر همه ناهار منزل بابا بودیم سرو صدای خودمون کم بود تلویزیون هم مناظره گذاشته بود با اون صداهای نخراشیده اینقدر گفتم تا موفق شدم تلویزیون خاموش،کردند..خیلی بی حوصله شده ام بیخوابی روانم رو داغوون کرده دیشب ۴تا قرص پوکساید ۵خوردم دریغ از یه ذره تاثیر فقط،باعث شد صبح با طپش قلب شدید برم سرکار.
جشن غدیر هم مثل هرسال به همت خانواده برگزار شد امسال مبلغ قابل توجهی بود ۱۵۰تا بسته خوراکی تهیه کردیم و بین بچه های خودمون و اداره و تعدادی از دوستان پخش،شد هر چند نبود پدر بدجور تو ذوقمون میزنه اما خوب چاره ای نیست زندگی ادامه داره .
دوستان مجازی که خصوصی مینویسید دوستتون دارم از خوشحالی و پیشرفتهاتون ذوق میکنم الهی راه درست و رضایت درونی نصیب راهتون باشه در پناه حق باشید.