اما سومین دورهمی بدون پدر
دیروز قرار بود ساعت چهار ونیم همه با پیامک ارسالی از لیدر دورهمی بریم ویلای داداش ؛و البته چون شب شهادت بود قرار شد سفره هم بندازن و زیارت عاشورا خونده بشه ،که ما تا رسیدیم شد ۷که متوجه دلخوری بقیه که زود اومده بودند شدیم که حق داشتند و ایندفعه مقصر دیر رفتن ما اینجانب بود که بیموقع خوابیدم و به تبعیت همسر ریلکسانه آماده شدم آی همسر حرص خورد چون عشقش،دورهمی و والیبال بازی کردنه
اما چون من معطل کرده بودم کفری شده بود و حسابی حالش گرفته بود (دوستان قدیمی یادتونه سر رسیدن به قطار و هواپیما اشک ما رو درمیورد از ریلکسی)گفت اصلا حرف نزن تا برسیم ولی وسط،راه شروع کرد حرف زدن گفتم من اجازه ندارم جواب بدم خودت گفتی
که خندید و تمام.دخترها هم طبق معمول خونه موندن.
خوب خدا رو شکر دوتا ماشین بعد ما اومدن کمی دیر اومدن ما کمرنگ شد و هر کی هر چی تونسته بود آورده بود زن داداشا معمولا چون خونه دارند هنرمند تر هستند یکی اشترودل های بسیار خوش آب رنگ و خوشمزه ای پخته بود تعدادی نون شیرینی همون یوخه محلی پخته بودند و بساط شله زرد و ساندویچ مرغ و نخود گرم جنوبی و لگیمات و حلوا هم گرم بود و ما تنبل ها هم شکلات و ویفر و بیسکویت و حتی لواشک هم آورده بودیم همسر زیارت عاشورای دلنشینی خوند و واقعا جای خالی بابا خیلی تو ذوقم می زد و حالم دگرگون بود بعد از مراسم و پذیرایی خانمها و آقایون والیبالیست رفتند پی بازی تو زمین ما هم پیر وپاتالها رفتیم خونه باغ بغلی عیادت دختر عمو .
خواهرزاده و برادرزاده هم به امید اینکه باهاشون برم کنار دریا اومدند من زودتر از بقیه بلند شدم و با این دوتا دختر ۱۱ساله سرتق راهی کنار دریا شدیم و چون بدجنسی نمی خواستند بچه های دیگه با ما راهی بشن و اصرار من هم فایده نداشت مجبور شدیم به جای یه راه صاف از پشت خونه باغ داداش،که پر از علف بود و تاریک با مشقت طی طریق نموده و با هر قدم یه جیغ میزدن و یه زهرمار از بنده تحویل میگرفتن و توبه کردن که کاش کل بچه ها اومده بودند باهاشون ولی از این راه ترسناک نمی رفتند .باشد که خودخواه نباشند که میدونم اصلا تاثیری نداره هفته بعد آش همان آش هست و...
خلاصه رفتیم کنار دریا هوا عالی ستاره ها درخشان دریا در نهایت آرامش و جز صدای هیاهوی والیبالیست ها هیچ صدای در این روستای ساحلی شنیده نمی شد اگه این دو تا دختر وروجک کل کل نمیکردند که بهم خیلی خوش،میگذشت بعد که برگشتیم تازه بقیه بچه ها اومدن که عمه بیا بریم خاله تو رو خدا ما رو ببر .کمی استراحت کردم گفتم میام به شرط اینکه اونجا بزارین من بشینم قرآنم رو بخونم دو جز قرآن برای بابای دوستم برداشته بودم که فرصت نشده بود بخونم و دوهفته گذشته بود خلاصه با تعدادی بچه قد ونیم قد لنگ لنگان دوباره رفتم که دیگه دریا عقب نشینی کرده بود اونا بازی کردن و رفتن تو ساحل و سن بازی منم قرآنم رو خوندم و برگشتیم
تیم همسر حسابی بازی های رو پشت سر هم برده بودند و بساط کری خوانی و کل کل داغ بود و البته هلاک بودن از خستگی ،علی رغم اصرار بقیه ما زودتر برگشتیم با کوله ای از خوراکی نذری و بقیه موندند که انگار مافیا هم بازی نکرده بودن و نیم ساعت بعد از ما بقیه هم برگشته بودند.
خدا رو هزاران بار شکر برای جمع شدن دوباره مون .
یکی از چیزهای که در دورهمی اذیتمان میکنه کلافگی مادر هست که عشق این دورهمی ها بود اما الان زود خسته میشه و بهونه رفتن میگیره. و آرووم و قرار نداره.
در پناه خدای مهربان سالم و سربلند باشید و روح همه مسافران آسمانی در آرامش و شادی باشه.