خوب طبق برنامه ای که خودم ریختم متوجه شدم برنامه تعویض شیفت ماه رمضون خیلی بهتره چون نگهداری ۲۴ساعته واقعا داره سخت میشه.مادر یه ساعتهایی عالیه یه ساعتهایی شدیدا کلافه هست و یه زمانهایی هم غیر قابل کنترل بنابراین باید زمان رو مدیریت کرد تا کمترین تحلیل انرژی برای مراقب بوجود بیاد.
من روز جمعه ساعت دو رفتم پیش مامان و خواهر کوچیکه که بنده خدا دیگه نا نداشت رفت خونه فکر کن من ده دقیقه با تاخیر رسیدم براش خیلی سخت گذشته بود.که بهش حق میدادم.
مادر یه نیم ساعت مشغول مرتب کردن تختش شد بعد پا شد بره بیرون .هوا بشدت گرم بود و نور خورشید هم آدم رو میسوزوند.اول که گفتم مامان الان گرمه توجه نکرد و مشغول باز کردن در شد از اونجایی که قفل در مشکل داشت نتونست در قفل نشده رو باز کنه و هر چه تلاش کرد نشد قهر کرد اومد روی تختش خوابید که خدا رو شکر یه نیم ساعت خوابش،برد و دوباره پاشد رفت سراغ در من یه نیم ساعت با میوه پوست کندن و حرف زدن مشغولش کردم اما دیگه نتونستم حریفش بشم و دلمم براش کباب بود در رو باز کردم اون رفت در حیاط توی پیاده رو و منم صندلیش،رو برداشتم بردم براش خوب هوا کمی خنک تر بود اما من واقعا گرمم بود اون نشست و آرووم اشک ریخت و من هم نمیدونستم چکار کنم کنارش روی یه بلوک نشستم ولی طوری که زیاد در معرض دید افرادی که رد میشدن نباشم و توی دلم فقط دعا میکردم که داداش کوچیکه که عامل اصلی بی قراری های مادر هست رسید (مادرم وابستگی عجیبی به این داداش،داره و بنده خدا داداش هر چقدر هم برای مادر وقت میگذاره باز مادر بی قراره)
خلاصه با داداش رفتیم دور زدیم داداش چند جا کار داشت انجامشون داد من و مامان هم توی ماشین بودیم و بعد رفت برامون معجون گرفت و خلاصه خدا خیرش،بده تا یه ربع به غروب ما رو چرخوند و حال مادر بهتر و بهتر شد و اومدیم خونه .کم کم بقیه اومدن و تا ساعت ۱۰شب موندن و رفتن .منم به مادر خوراکی دادم و رختخواب انداختم و تا با مامان خوابمون برد شد ساعت ۱شب .صبح همسر اومد با نون تازه مادر خواب بود من وهمسر صبحونه خوردیم همسر رفت سرکار و منم خوابیدم ساعت ده مادر بلند شد صبحونه کامل خورد و من سریع خونه رو مرتب کردم و با داداش بزرگم مادر رو آوردم خونمون.دختر بزرگم داشت واسه ناهار کباب تابه ای درست میکرد و منم برنج رو آماده کردم و مادر رو بردم حموم .گذاشتمش توی وان و حسابی بهش خوش گذشت اصلا اذیت نکرد حسابی هم کیسه کشیدم براش از اون مدل کیسه دستکشی براش گزفتم و گذاشتم خونه که هر هفته بیارمش حمومش بدم.من از حموم خونه بابا خوشم نمیاد چون حموم و سرویس یکیه.و فقط خواهر بزرگه مادر رو تو شیفت خودش اونجا حموم میده.
خلاصه یه مامان ترگل ورگل ناهارش خورد لباسهاش هم سریع انداختم ماشین و پهن کردم تو یالکن که یکساعته کاملا خشک شد و بعد دیگه بی قرار که برم خونه .خواهر بزرگم که همسایه ماست اومد تا سه تا پیرهن گلدار و زیبا واسه مامان دوخته یه کم سرگرم پرو لباسها شد اما دیگه کلافه بود که پیام دادم داداش بزرگه و خانمش اومدن دنبالش.موقع رفتن اصرار میکرد تو هم بیا.من واقعا اذیت میشم چون مادر عین یه دختر کوچولو مظلوم میشه .
خدایا نگاهت را از ما نگیر و کمکمون کن که صبورتر مهربانتر و خوش قلبتر از همیشه باشیم.