در بی حالی محض با تنی تب دار و افکاری پریشان در شهری دور در اتاقکی سر بر بالین نهاده ای ،چشمهایت به سوی آسمان و دلت به وسعت هفت آسمان تنگ و زبانت را دیگر به گله نمیگشایی اصلا رویت نمیشود دیگر غر بزنی که ای که مرا خوانده ای راه نشانم بده .میترسی از اون بالا انگشت نما شده باشی که چقدر این آفریده لوس هست تا تقی به توقی میخورد بهم میریزد همه مان را خسته کرده و.....
تب ولرز ،بدن دردی بدبدن،دلگیر از همه بیشتر از خودت و ناگهان وسط همه اینها صدایی بغض آلود هوشیارت می کند :
مامان بالاخره تراز سوابقم رو تصحیح کردند.
و صدای هق هق گریه اش بالا میرود.
و تو لبخند میزنی بی رمق ،ولی از ته ته ته قلب که هنوز خدا از تو ناامید نشده و نگاهت می کند مثل همیشه مثل هر لحظه لحظه عمرت اما تو غافلی.
نور امید و نگاه خدا همراه همیشگی لحظه هایتان .آمین