دیروز که از پیش مادر برگشتم واقعا خسته و بی انرژی بودم اما دخترها باید برمیگشتن دانشگاه چون کلاس هاشون شروع میشه خدارو شکر دایی شون توی همون شهر دانشگاهی کار تجاری داره و زحمت بردنشون رو میکشه دورش بگردم خیلی ماهه بهش زنگ زدم کی حرکت میکنی گفت غروب گفتم دخترا روزه هستند منم تا ساعت دو پیش مامانم هستم باید برم افطاری بپزم میشه بعد از افطار بری گفت چشم .خدا حفظش کنه این داداش خیلی ماجراهای عجیب ووغریب از سرگذرونده یکیش رو دلم میخواد بنویسم ولی خیلی طولانی میشه اما بنظرم موضوعش ممکنه تاثیرگزار باشه شاید نوشتمش. ،آبجی دوم که اومده بود بنده خدا خیلی کمردرد داره و بشدت استرسی هست قرار بود از اومدن معاف بشه اما واقعا با مشغله های موجودی که همه داریم نیومدنش کار رو سخت میکرد خدابهش سلامتی بده و من برگشتم خونه دخترا خواب بودن از همسر پرسیدم دیشب افطار چی خوردین رفته بود براشون دو نمونه آش گرفته بود ژله و ...توی یخچال از قبل آماده کرده بودن داشتم فکر میکردم چی بپزم این دخترا بنده های خدا فرجه بین دو ترم خورد به بیماری مادر و تقریبا من نبودم که درست و حسابی غذا بپزم دلم میخواست غذای مورد علاقه دختر بزرگه خورش کرفس بپزم در حالیکه اون دوتا دوست ندارن گوشت نداشتم گفتم خوب اش رشته بپزم ته چین هم از روز قبل مونده چون دختر بزرگم خیلی کم غذا شده بود نخود و لوبیا که گذاشتم بپزند زنگ در زدن یکی از داداش ها برام یه بسته گوشت آورد روز قبلش قربونی داشتن دستش درد نکنه خوش روزی باشه منم سریع گلدونی که برا خانومش گل ناز کاشته بودم دادم ببره .سریع دست بکار شدم گوشت ها رو با پیاز تفت دادم ریختم زود پز دو تا ماهی تابه گذاشتم و سبزی خورش تفت دادم و کرفس ها و بعد توی دو تا قابلمه همزمان هر دو خورش رو بار گذاشتم و کته ،نزدیک غروب هم سریع سفره انداختم و البته دختر بزرگه همچنان اشتها نداشت دیگه بعد از افطار وجمع کردن وسایل با دایی شون رهسپار شدن منم از خستگی هلاک بودم اما نمیتونستم بخوابم تا اونا برسن پا شدم ظرفها رو شستم و کمی با دولینگو شطرنج بازی کردم یه دسته گل شب بو داشتم آبش عوض کردم یه دسته گل هم به آب دادم اعتبار سنجی که دیروز توی سامانه مرآت انجام داده بودم رو زدم حذف کردم از بس مغزم نمی کشید. درحواست دادم ولی بعید میدونم برگرده ،حالا اگه همسر بنده خدا اینکار رو میکرد چقدر غر میزدم که حواست نیست .دو ساعت گذشت زنگ زدم به دختر بزرگه که کجان ؟داداش صداش میومد که داشت مسخره بازی درمیورد بهم میگه نمیزاری اینا مستقل شن راست میگه خیلی حساس هستم بعضی چیزها واقعا به ارث میرسه مادرم دقیقا همینطور بود حتی بیشتر وقتها از اینکه بچه های بقیه هم دچار مشکلی بشند که غریبه هم هستند بشدت نگران میشیم حتی دایه مهربانتر از مادر میشیم .من کمی از مادرم بهتر هستم.
خلاصه تا رسیدن حوابگاه من داروهام رو خوردم و خوابیدم اما هر یکساعت یک بار بیدار شدم و خوابیدم گرمم بود .صدای دعای سحر میومد و بعد اذان ،از تمام وجودم از خدای مهربان برای همه عالم وآدم دعا کردم که آرامشی ومامنی جز خدای مهربان و یاد اون وجود نداره .بشدت کم خونی و کمبود انرژی داشتم و امروز هم نشد روزه بگیرم کاش فردا لایق مهمانی خدا باشم .چه زود سه روز گذشت همه چی روس ددر تند هست شاید برا اینکه زیاد توی فضای مجازی می چرخیم من با اینکه جز برای سرچ مطالب پزشکی و ضروری تقریبا هیچ پلتفرمی نمیرم و سالهاست اینستا رو حذف کردم باز کلی زمان صرف میکنم چه برسه به بقیه .اما همین هم باید کنترل کنم .
پی نوشت :وقت نکردم کامنتهای جدید رو بخونم سرسری نگاه کردم اما دلم میخواد سر صبر جواب بدم.پس لطفا ناراحت نشید خصوصا کامنتهای خصوصی دخترای مجازی گلم
دوست قشنگم که وبلاگ نداری و کامنتت خصوصی هست و دچار مشکل شدی با شریک آینده زندگیتون یه رمز برام مشخص کن تا بتونم راهنماییت کنم .و یه مطلب خاص خودت بزارم.
در پناه خدا شاد باشید .