گفتم دیروز یکی از اقوام همسر فوت شد مادری که با وجود فقر و ناتوانی همسرش در داشتن یک کاسبی مناسب بخاطر ضعف جسمانی پابه پای همسرش کار میکرد اما نمیگذاشت تحت پوشش هیچ نهادی باشند و آبرودار بود امروز رفتم مراسم ختمشون خونه پدر شوهرش مراسم بود گفتم بچه هاش کو؟گفتند فقط دوتاشون اومدند بقیه خونه خودشون هستند یک حس میگفت برو بهشون سر بزن تا حالا خونه اشون نرفته بودم از خودم خجالت کشیدم در بسته بود در زدم دختر 14ساله ای که چشماش پر اشک بود در رو باز کرد نمیدونم مرا میشناخت یا نه؟دختر 16ساله اش داشت با کسی حرف میزد و گریه میکرد و دختر 9ساله اش اشک تو چشاش حلقه زده بود ولی آنچه دلم را سوزاند داداش 11ساله شون بود که تو یه اتاق دیگه و داشت آروم گریه میکرد یه کم باهاشون حرف زدم خواهش کردم برن خونه بابابزرگشون همه پیش هم باشند نمیدونم به ظاهر راضی شدند خدا کنه که برن احساس کردم یه کم آروم شدن نمیدونم .
دلم گرفت از دست خودم ازاینکه چرا ناشکریم چرا ایراد بیخود میگیریم مادر شوهر این گفت مامانم اینطور بود و.......من از خدا خواستم به این بچه ها صبوری بده و به ما معرفت اینکه به دور و برمون نگاه کنیم و ببینیم سلامتی بالاترین نعمته الهی شکر معذرت دوستای گلم