جمعه بیست و هشتم بهمن ۱۴۰۱ | 14:15 | مامان فرشته -
تقریبا نصف بیشتر این ماه رو ماموریت بودم و بازدید اونم توی روستاهایی دوردست و با کیلومترها فاصله تقریبا جاهایی که تلفن هم انتن نمیداد وقتی برمیگشتم توان هیچ کاری رو نداشتم و البته به شدت خسته میشدم البته جز شرح وظایفم نبود اما همکاری که رفته مرخصی زایمان و کارش افتاده روی دوش دوست وهمکارم چون بهش قول داده بودم همراهیش کردم هر چند شدیدا دچار مشکلات جسمی شدم اما سعی کردم روی حرفم بمانم.
اما روز اخر با بیماری اورژانسی همسر و وضعیت نابسامان خودم رفیق نیمه راه شدم و تمام مدت گرفتار دارو و دکتر و...
اصلا نمیدونم این بهمن ماه چطور گذشت و فرصت نوشتن نداشتم و نوبت دکتر دخترکوچیکه هم انداختم روز۲۲بهمن که نخوام مرخصی بگیرم چون دکتر مطب دیگری در تهران داره سه روز اول هفته رو حتی تعطیل باشه توی مطب هست
توی اداره هم دیگه کلا از مدیریت جدید ناامید شدم متاسفانه یا تعهد هست تخصص نیست یا تخصص هست تعهد نیست و امور مملکت هم همینطور میگذره مشت نمونه خرواره هر چه هم بهشون مشاوره میدی تا سرخودشون به سنگ نخوره وتجربه نکنن فایده نداره
وقتی ماموریت بودم از مرکز استان برای تحقیق رسمی شدن دو همکار پرسیدن و اینقدر زیر سوال بردمشون بلکه دست از سر من بردارن
اخر ش هم گفتم بابا اونهایی که با حفظ ظاهر اومدن بالا تیشه به ریشه این کشور زدند و شما راحت استخدامشون کردید اینقدر از ظاهر نپرسید شما اومدید طبق یه قانون مسخره یه سری نیرو زیر کار در رو رو بدون هیچ گزینشی رسمی کردید گفت اون تقصیر ما نیست و... تلفنشون رو ذخیره کردم فرداش هر چی تماس گرفتند جواب ندادم
یه عزیزی از فامیل پدری که انسان شریفی بود و خیرش به همه میرسید بعد از گذر چند ماه سخت به ارامش رسید و درگیر مراسمات ایشون هم بودم و اینکه این دنیا سخت و اسون میگذره و تا چشم بهم بزنیم وقت رفتن هست و ارزش نداره دل هیچکی رو بشکنیم کاش ادمهای شریفی باشیم
کلا نفهمیدم این ماه کی اومد و رفت .ماهی که عروسی داشت وعزا بیماری داشت و بیمارداری و تقریبا جز خبر زلزله ترکیه هیچی رو دنبال نمیکردم و در شرایط افتضاح اقتصادی هم کاری جز دعا از دستم برنمیومد
وهنوز درگیر تصمیم کبری برای انجام اعمال جراحی
اما دیروز در حیاطمون چند تا خانوم در زده بودن یه خانوم خیلی مسن با ظاهر خیلی فقیرانه و دو تا خانوم جوان و سه تا کودک خانوم مسن به من گفت غ ایرانی هست البته بقیه شون قبلش که همسر در رو باز کرد گفته بودن از مشهداومدن اینقدر جزع فزع و ... اوضاع رقت باری بود التماس برای قابلمه و کتری و لباس و....واصرار برای داشتن چادر اونم رنگی
منم یه قابلمه وماهی تابه بزرگ وکتری ویه سری ظرف مسافرتی و مقداری لباس وچادر دادم به خانوم مسن وچند تا عروسک برا بچه ها بعد اون یکی خواهش کرد برای قابلمه دیگه برگشتم تو یه قابلمه دیگه اماده کردم اما همسر تو حیاط بود میدونستم شاکی میشه گفتم بزارم بیاد تو بعد ببرم دیگه پیام دادم تو گروه خانوادگی و شرایط رو گفتم عروس خواهرم گفت اینها صبح تو محله اونها بودن و اونم بهشون قابلمه داده بعد شوهر خواهرم گفت شب مراسم داشتن تو مدرسه همینها اومدن تو حیاط و با چادر مشکی زیر چادرها گونی داشتند وهی جاشون عوض میکردن پک پذیرایی بر میداشتن و.... که بعد از چند بار جابجا شدن و داشتن برنامه رو بهم میریختن که دیگه بهشون پذیرایی ندادن و اونا رفتن
فامیلا میخندیدن میگفتن بابا اینا فیلمشون بوده و الان ظرفها رو دادن به ضایعاتی به هرحال من فکر نکردم نیازمند نباشند چون برا چادر چرا خواهش میکرد و اصرار داشت
حالا من دوتا کتری داشتم کتری خوبه رو دادم به اونا عصر رفتم سراغ اون یکی کتری دیدم سوراخه 😅😅باید برم کتری بخرم