این روزها حالم بهتره البته دوست ندارم دیگه نکات منفی رو بنویسم بنابراین سعی میکنم قسمت خوبها رو بنویسم.همه میدونند زندگی تلخی و شیرینی داره.
خلاصه چون به بچه ها قول چلوکباب داده بودم برنج درست کردم همسر از بیرون کباب گرفت قبلش خواهر کوچیکه زنگ زد هرکارکردم بیا نیومد خلاصه جای همگی سبز بدجوری چسبید جای خواهر هم خالی نمودیم مرتب به یادش بودیم.
ساعت 5بچه ها رو بردیم کنار دریا و کلی خودشون رو با شن و ماسه صفا دادند حسابی حال کردند و بعد یه 10دقیقه بردیمشون پارک نزدیک خونه خواهر بزرگه و بعد رفتیم خونه خواهر البته به دوستای گلم بگم اهل بیرون رفتن نیستم خصوصا خرید و... ولی همسر علاقه زیادی به ارتباط با باجناقهاش داره اگه به من باشه هفته ای یه بار از خونه بیرون نمیام چون علاقه زیادی به کتاب ،وبگردی ،تلویزیون و جدول حل کردن دارم و به قولی اخلاق غار نشینی،بچه هام از دستم عاصیند چون اونها عاشق پارک رفتن هستند.
خلاصه ساعت 10خونه بودیم از دخت عنکبوتی دیکته گرفتم و از پیکاسو درس پرسیدم وای ململم امشب تب داره الهی دورش بگردم شربت بروفن بهش دادم الان خوابه اون دو تا هم الان دعوا شون کردم رفتند بخوابند.خدایا آرامش رو به قلبم برگردان تقصیر خودم هست کولر تا صبح روشن بود دیشب فکر کنم عزیز دلم سرما خورده خدایا همه مریضها رو الساعه لباس عافیت بپوشان آمین