اما دیروز صبح بلند شدم با همسر صبحونه خوردم معده درد داشتم اما چیزی نگفتم شب هم تا دو شب بیدار بودم و خوابم نمیبرد.همسر رفت اداره منم خوابیدم ساعت ده و نیم ململ من رو بیدار کرد پاشو صبحونه بده بلند شدم و صبحونه بهش دادم برگشته میگه تو همش خوابی اصلا چرا ما باید بخوابیم ؟من چی بگم به این دختر بلا .بعد هم شروع کردم به شستن و جارو کردن.ناهار میرزا قاسمی درست کردم ناهار بچه ها رو دادم شوهر اومد ناهار خورد و من آماده رفتن کلاس خیاطی شدم.روز قبل چادر ملی یادمون دادند ما برا پیکاسو درست کردیم که زیر بغلش تنگ شد چرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
بعد خیاطی رفتم خونه بابام و کادو روز مادر رو با تاخیر چند روزه نقدی دادم امسال همه خواهر برادرها نقدی کادو دادند به نظرم خیلی بهتره آخه مامانم سنی ازش گذشته و پارچه و عطر و ظرف و... زیاد داره به دردش هم نمیخوره.مامانم نمیگرفت کلی خواهش کردم قبلا حقوق میگرفتم هر چند وقت یه بار یه مبلغ ناچیز میدادم مامان .خدا کنه برنامه ریزی درستی داشته باشم بتونم ادامه بدم.
بعد با خواهر و مادر رفتم مسجد و بعد نماز با خواهر رفتیم خونه یکی از فامیلها که تازه از قشم اومده بود و من یه مانتو نخی و یه دست بلوز شلوارک اسپرت گرفتم کمی تنگ هستند اما دلم نمیاد پس بدم هم خوشگلند هم فامیلمون از خریدمون خوشحال بود خواهرم هم یه دامن گرفت.
بعدش با همسر رفتیم یه دور زدیم و شام گرفتیم و اومدیم خونه تا خوابم برد شد یک اما از درد معده خوابم نبرد تا دو ونیم تو نت دنبال دارو گیاهی بود شاید ساعت 3خوابیدم ساعت 5دوباره از درد پریدم یه مقدار دارو گیاهی درست کردم فایده نداشت نماز صبح خوندم و تا از درد و گر گرفتگی خوابم برد شد ساعت هفت و نیم ساعت ده ه و نیم با تل زن داداش کوچیکه بیدارشدم خندید گفت خوابی ؟حال نداشتم توضیح بدم گفت شام بیاین اونجا منم میخواستم امشب تولد واسه دختر عنکبوتی بگیرم هیچی نگفتم شاید کیک رو ببرم اونجا نمیدونم.
بعد تل دوباره خوابیدم با صدای زنگ تلفن خواهرکوچیکه بیدار شدم که دیگه بلند شدم معده ام یه کم بهتره اما هنوز حرارت شدید داره الان هم زیاد سر حال نیستم اومدم بنویسم تا شاید سرم گرم شه و اگه خوابم ببره خیلی خوبه.