شنبه پانزدهم تیر ۱۳۹۲ | 16:19 | مامان فرشته -
آقا از جمله بالا شوک به شما وارد نشود دیروز ما کلی خانوم خونه شدیم و ساعت یازده و نیم صبح از خواب بیدار شدیم مدیونید اگه بخندید روز قبلش به همسر قول خورش سبزی داده بودیم و همسر داشت به من میخندید که ساعت نزدیک دوازده ظهر است و گوشت توی فریزر حتی تکه هم نکرده بودم و او دلش رو صابون زده واسه خورش سبزی که خیلی هم دوست دارد آقا همسر رفتند نماز جمعه و بنده هم سریع دست بکار شده و توی زود پز خورش رو بار گذاشتم از اونجایی که من از زود پز میترسم دم دقیقه میرفتم به سوپاپ دست میزدم بخار زود پز خارج میشد خلاصه همسر که اومد ساعت دو بود از شانس بد من همیشه ساعت سه میومد خلاصه نگاهی به گوشتها انداختیم مانند یه تیکه لاستیک سفت بودند دوباره از اونجایی که عادت به خوردن ناهار در ساعت سه و نیم تا 4داریم غذا ساعت سه آماده شد جاتون خالی اینقدر خوشمزه شده بود و جا افتاده بود من هم قبلش حسابی خونه رو مرتب کرده بودم و یه لباس خوشگل پوشیده و شده بودم یه زن خونه تمام معنا همسر دقیقا چشمهایش 4تا شده بود
بعد مدتها یه گردنبند و یه گوشواره هم تو خونه استفاده کردیم خلاصه همسر کلی از غذا خوردن لذت برد و تعریف و تمجید ما هم ذوق کردیم مثل بچه ها و خلاصه بعد هم رفتیم بیرون بدون بچه ها یعنی خودشون نیومدند سری به خواهر 2زدیم براش خورش سبزی بردم چون پسر کوچیکش خیلی خورش دوست داره بعد رفتیم خونه خواهر بزرگه تا خونه نیست و رفتیم سر خواهر کوچیکه خراب شدیم تا غروب نشستیم اومدیم خونه و برا بچه ها ذرت درست کردم و نشستیم کلاه پهلوی دیدیم بعد هم شبکه نور یانگوم رو دیدیم که یانگوم بانوی اول آشپزخانه شد و داشت خاطرات بچگی مادر یانگوم رو نشون میداد واینکه چطور یانگوم بدون مادر و با سختی وارد قصر شده بود یه دفعه ململ گفت مامان میشه تو بمیری؟ من هاج و واج نگاهش کردم چرا؟
گفت خوب منم میخوام بانوی اول آشپزخانه بشم خلاصه باباشون که خواب بود اون دوتا دخترها سر این ململ بیچاره هوار شدند که این چیه گفتی ؟منم داشتم از خنده میمردم که ململ اشک ریزان رفت تو اتاق و از حرفی که زده بود نمیدونم ناراحت بود یا اینکه معلوم نیست من کی بمیرم اون بانوی آشپزخونه بشه .(از آشنایان عزیز که این مطلب رو میخونن تقاضا میشود به روی مل مل نیارن یه موقه بچه ام شکست عشقی خورده)
بعد مدتها یه گردنبند و یه گوشواره هم تو خونه استفاده کردیم خلاصه همسر کلی از غذا خوردن لذت برد و تعریف و تمجید ما هم ذوق کردیم مثل بچه ها و خلاصه بعد هم رفتیم بیرون بدون بچه ها یعنی خودشون نیومدند سری به خواهر 2زدیم براش خورش سبزی بردم چون پسر کوچیکش خیلی خورش دوست داره بعد رفتیم خونه خواهر بزرگه تا خونه نیست و رفتیم سر خواهر کوچیکه خراب شدیم تا غروب نشستیم اومدیم خونه و برا بچه ها ذرت درست کردم و نشستیم کلاه پهلوی دیدیم بعد هم شبکه نور یانگوم رو دیدیم که یانگوم بانوی اول آشپزخانه شد و داشت خاطرات بچگی مادر یانگوم رو نشون میداد واینکه چطور یانگوم بدون مادر و با سختی وارد قصر شده بود یه دفعه ململ گفت مامان میشه تو بمیری؟ من هاج و واج نگاهش کردم چرا؟
گفت خوب منم میخوام بانوی اول آشپزخانه بشم خلاصه باباشون که خواب بود اون دوتا دخترها سر این ململ بیچاره هوار شدند که این چیه گفتی ؟منم داشتم از خنده میمردم که ململ اشک ریزان رفت تو اتاق و از حرفی که زده بود نمیدونم ناراحت بود یا اینکه معلوم نیست من کی بمیرم اون بانوی آشپزخونه بشه .(از آشنایان عزیز که این مطلب رو میخونن تقاضا میشود به روی مل مل نیارن یه موقه بچه ام شکست عشقی خورده)