روز چهارشنبه من ساعت 12بلند شدم در حالی که ساعت 8صبح خوابیده بودم قبلا بعد نماز صبح میخوابیدم الان پیشرفت کردم تا ساعت 8 خوابم نبرد منم رفتم پشت بام خونه و در هوای باصفا که کمتر در جنوب اتفاق میفته رو به حرم امام حسین زیارت عاشورا خوندم .شب قدر خونه پدر شوهر مراسم هست دلم میخواست خونه خودمون باشم تا در خلوت با خدا راز و نیاز کنم اما اگه نمیرفتم خوب مسلما ناراحت میشدند اگر چه همسرم معمولا زیاد مرا در معذورات قرار نمیده اما فکر کردم خوب به هر حال من عروس خونواده ام اگه نرم درست نیست تصمیم گرفتیم بریم تا رفتیم شد ده و نیم جاری بزرگه که البته از نظر سنی یکی دو سال از من کوچیکتره بساط درست کردن سحری رو راه انداخته بود و ماشاالله همه ثوابها رو برا خودش جمع کرده بود و البته تا ساعت 4صبح مشغول من هم چند بار سر زدم بهشون اما روم نشد بگم کاری دارید انجام بدم ضمن اینکه کمر دردم بسیار شدید بود خلاصه بعد خوندن دعای جوشن کبیر که توسط همسر و برادرشون و تعدادی دیگه از فامیلها خونده شد و قبلش هم خوندن سوره عنکبوت و دخان و روم و بعد قران به سر گذاشتن و البته خوب بود زیارت عاشورا هم خوندن و من چقدر دلم کربلا میخواست.و البته خدا مونده که من چقدر پررو هستم در یک شب هم مکه هم مشهد و کربلا اونهم دوبار میخوام خوب دیگه دل هست دیگه چه میشه کرد البته شب 21 هم کلی برا دوستهای عزیزم دعا میکردم و اسمها افرادی که لینک کرده بودم و میگفتم خدا خیرتون بده خوب تنبل بانو شد اسم آخه من موقع دعا خنده ام میگیره خوب تو بین الحرمین هم موقع دعا همینطور شدم (کلا زود خنده ام میگره خیلی زودتر هم گریه ام میگره نرمال نیستم نه؟)
برای همه اونهای که بچه میخواستند خیلی دعا کردم ایشالله تو همین روزها یکی یکی بیان خبر خوشحال کننده بهمون بدن کلی انرژی بگیریم
خلاصه بعد مراسم در کشیدن غذا و جمع کردن خونه و شستن ظرفها و ...کمک کردم اما خداییش اون دوتا جاریها خیلی زحمت کشیدن دستشون درد نکنه ایشاالله حاجت روا بشن.
بعد هم که مهمونها که حدودا یه 60-50تایی بودند رفتند با خونواده شوهر سحری خوردیم و کلی خندیدیم کلا خونواده همسر خیلی شوخ هستند و با حال .بعد اومدیم خونه اما من فقط یک ساعت خوابیدم و برا افطار خواهر برادرها رو دعوت کرده بودم و خواهر بزرگم گفتم اومد کمک اما بخاطر بیخوابی حالم خیلی بد بود و متاسفانه یه داد نابجا کشیدم من آدم نمیشم فقط یه شب از شب قدر گذشته بود چه میشود کرد به نظرتون خدا از آدم شدن من نا امید نمیشه بعد این داد که 50درصدش به قول اون یارو هنر پیشه میگفت حقشست حقشست (اصفهونی بخونید ) دهن شوهر خواهرم باز مونده بود یه لحظه فکر کردم فکش در رفته البته سریع معذرت خواهی اما چه فایده .(داد سر همسر عزیزم فداش بشم خیلی ناراحت شدم آخه فکر کنید برا 28 تا آدم شام پختی ،داری شام میکشی اذون گفتند نصف مهمونها اومدن آقا ایستاده پای تلویزیون سه بار آرام صدا زدم دفعه چهارم یه داد که متاسفانه همه شنیدند میخواستند گوششون بگیرن خوب همسر من شاید مشکل شنوایی داشته یا دلش گنده هست آیا ؟ یا هردو یا هیچکدام به قول خانوم شیرزاد)
ساعت 12 مهمونها با بچه های اجنه تر از بچه های خودم رفتند البته به جز همین داد بقیه قسمتها خوب بود و کلی به من خوش گذشت مهمونها هم با خودشونه حتما خوش گذشت که ساعت 12 رفتند (خوش خیالی در حد لالیگا )
حالا من بعد از خوردن آرام بخش و کدئین همچنان زنده ام در حالیکه در 48 ساعت گذشته فقط 1ساعت خوابیده ام به نظر شما بنده موجود عجیبی نیستم که جانورشناسان تا کنون کشف نکرده اند.
خدایا سفره مهمونیت داره جمع میشه و بدا به حال من که مهمون تنبلی بودم خدا جون کمک کن این چند روز باقیمانده رو نهایت استفاده رو ببرم آمین