خواهر 3ما امروز نوبت سکشن داشت یعنی سزارین خوب میخوام بگم خیلی باسواتم (خوب چیه ها )آقا ما هم بهش قول دادیم شب اول بستری بریم باهاش بیمارستان آقا هر چی نذر کردیم شاید پشیمون بشه ما رو نبره نشد که نشد (شوخی میکنم )بالاخره دیشب ساعت 8اومدند دنبال ما و من هم فکر میکردم 9میرن کلی معطل شدند (10دقیقه )آقا این خواهر ما خیلی کم حرفند بیشتر اوقات به قول خواهر کوچیکه باید سکه بندازی تو حلقش تا چند کلمه حرف بزند برخلاف ما.ما رفتیم بیمارستان کلی هم دوستام تحویلم گرفتند بخش شلوغ بود فقط 10تا سزارین واسه امروز بستری کردند خوب واسه یه بخش با دوتا پرستار اونهم با مریضهای قبلی مشکل بود آقا با وجودی که تو یه اتاق جداگونه من خوابیدم از ساعت یک و نیم تا پنج و نیم صبح کاش یه دقیقه خوابم برد منگ بودم و گلاب به روتون حالت تهوع داشتم خوب تا مریضا آماده شدند خواهرما رفت با دوتا مریض دیگه من تو ذهنم محاسبه کردم خواهر من نفر دوم هست سزارین بشه ساعت 8رفتند تو اتاق عمل گفتم ساعت نه میاد بیرون آقا تا ساعت 9خبری نشد سه تا نوزاد اوردند من هم یه دلهره وحشتناک گرفتم نمیشد هم به اتاق عمل زنگ زد سرشون خیلی شلوغ بود حالم بد بود لباس نوزاد به دست مثل دیونه ها وسط سالن رفتم و اومدم تا نه و نیم گفتند بریم نوزاد بیاریم بخاطر استرس و بیخوابی و کلا ناتوانی عمومی ،توان راه رفتن نداشتم ازسر پرستار خواهش کردم تا یه همراه دیگه گذاشت اومد تو رفتیم اتاق عمل حالا به خواهر شوهر خواهر میگم بیا بچه رو تحویل بگیر بنده خدا میترسید دوتا پسر شیطون حدود بیست ساله دم در وایستاده بودند منتظر خواهرشون که همسر یکی از پرسنل بود با شیطنت گفتند خوب ما میریم تحویل میگیرم خلاصه نوزاد رو اوردیم یه دخمل ماشاالله فعلا نا ناز بهش گفتم سلام عزیزم خوبی خاله خوشگلم یادت باشه از دخملهای من خوش ملتر نشی ؟ وا فردا کرور کرور برات خواستگار بیاد من هم یه خمره بخرم دخترامو ترشی بندازم (ایکون خاله خبیث )نی نی بیچاره هم که گشنش بود به تنها چیزی که فکر میکرد شکمش بود آخه این نی نی ما یه داداش 5ساله داره که همیشه خدا گشنشه .
آقا قیافه شوهر خواهر بسیییییییییییییییییییییییییییور دیدنی بود نمیذاشتند بیاد بچه رو ببینه ما هم دل و جرات پیدا کرده لباس تن بچه کردیم و نی نی رو بردیم نشون باباش دادیم آقا حیف من یادم رفته بود دوربین ببرم یه ذوقی کرده بود شوهر خواهر عزیز مثل دختر بچه هایی که بهشون عروسک میدن وای وای با مزه بود و من ساعت ده و نیم فلنگ رو بستم اومدم خونه خدا خیر بده خواهر کوچیکه واسمون ناهار پخته بود ما ملنگ بودیم کلی هم از دست داداش نی نی کتک خوردیم بچه بیقرار مادرش بود دم دقیقه پاچه میگرفت تازه میخواست شب هم بیاد پیش ما ،ما ساعت یک و نیم فرار را بر قرار ترجیح داده و گریه های بچه دلم رو آتیش میزد دلم میخواست ببرمش اما داشتم رسما میمردم خلاصه آقا ساعت یک ونیم تلپ افتادیم ساعت پنج و نیم بهوش اومدیم خدا روشکر الحمدولله خدایا من رو ببخش که فقط در لحظات سختی به یادت هستم ای پناه بی پناهان