اما اوضاع ما و خانه مان آقا ما روز سه شنبه همسرمان یه جورایی حال ندار بودن و روز چهارشنبه هم بی حال خوابیده بودند دختر اولی صبح زود شال و کلاه کرد و رفت مدرسه جهت شرکت در راهپیمایی دختر دومی هم از من قول گرفته بود ببرمش منم حال نداشتم یه بار صداش زدم بیدار نشد منم از خدا خواسته صداش نزدم توی این سیزده سال زندگی مشترک امسال اولین بار بود همسر نمیتونست بره مراسم و بنده هم با توجه به مشغولیات زندگی کارمندی یادم نمیاد تو این مدت رفته باشم شاید یکی دوبار خلاصه دختر دومی ساعت هشت و نیم بیدار شد نگاهی به ساعت انداخت و بغض کرد و رفت اتاق بالا رفتم پشت سرش تا داره یواش یواش اشک میریزه با صدتا ناز و ادا فهمیدم ناراحته که نرفته راه پیمایی من هم در اقدامی انقلابی همسر تب دار رو بیدار کرده و بچه ها رو آماده با ماشین رفتیم مراسم چند تا کوچه بالاتر از جمعیت ایستادیم و خلاصه فکرشم نمیکردم اینقدر جمعیت اومده باشن والله چه مردم خوبی داریم با این اوضاع اقتصادی اومده بودن خیلی از افراد که میشناختم اصلا بچه مدرسه ای نداشتن خلاصه دل بچه ها شاد شد و همسر هم رکورد شرکت در مراسم رو از دست نداد
بنده خدا با اون حال نداریش واسه خاطر ما بلند شد و اومد.
بعدش هم رفتیم خونه و تصمیم گرفتم خونه تکونی رو شروع کنم البته چون تو این مدت وقت نشده بود کابینتها رو مرتب کنم از کابینت ها شروع کردم همین رو بدونید سه روز فقط گرفتار ردیف پایین کابینت بودم البته ده بار جای وسایل رو عوض کردم تا اون چیزی که میخواستم شد اگه اینجوری پیش بره تا آخر فروردین 94 خونه تکونی ادامه داره 
خلاصه بقیه ساعات هم به خونه بابا سر زدم و متاسفانه این سه روز نشد که وقت زیادی با بچه هام بگذرونم خدا بزرگه انشاالله زود زود جبران میکنم.
خدای مهربان ممنونم که دوباره راهم دادی دلم واست یه ذره شده بود