دیروز ناهار منزل مادر شوهر بودیم منم روزه بودم بعد از صرف ناهار اهالی و یه دوساعت نشستن راهی منزل شدیم منم که از صبح ساعت شش بلند شده بودم و یک ریز ظرف شستم و لباس تو ماشین ریختم و حیاط شستم و.......دیگه نا نداشتم گرفتم خوابیدم تا اذون مغرب 
اذون گفتن نون و پنیر و چای شیرین خوردم و نماز خوندم بعد ململ اومد کامل بهش درس دادم و شد ساعت هفت بعد دختر عنکبوتی که دیگه برا خودش خانومی شده اومد مطالعات و هدیه ازش پرسیدم و بعد پیکاسوی مادر اومد و علوم اونهم مبحث شیرین فیزیک 
یعنی بیست سال از فیزیک خوندن من میگذره منم به کمک نت تونستم بهش کمک کنم خودش که راضی بود خدا کنه امتحان رو خوب داده باشه 
ساعت شد نه و نیم یه سر رفتم خونه والدین عزیز و ساعت ده برگشتم حالا دختر عنکبوتی واسه درس کار و فن اوری باید شال می بافت که نصفه بود تا دوازده نشستم شال بافتم که تموم نشد تازه دیدم مقنعه های مدرسه رو نشستم اب هم قطع بود با اکراه رفتم تو حیاط منبع رو باز کردم مقنعه ها رو شستم و کلی هم دعوای دخترا کردم.تا خوابیدم شد نزدیک به یک ساعت چهارو نیم صبح بلند شدم دو رج بافتم
دوباره خوابیدم صبح بدو بدو کته درست کردم مقنعه اتو کردم وسایل ازمایش علوم واسه ململ گذاشتم شال بافتم و تا رسیدم اداره ده دقیقه تاخیر خوردم
.مادر که باشی همین هست.خدایا شکرت بابت همه نعمت هایت 
