یه لیست طولانی نوشته بودم که توی سه روز تعطیلات بهشون جامه عمل بپوشانم که اصلا نشد یه شال هم سرشون کنم
چه برسد به جامه و لباس .اصلا یادم نمیاد پنجشنبه چکار کردم بنظرم بعلت کمبود خواب در طول هفته پنجشنبه کلا به خواب گذشت اما روز جمعه صبح کله سحر رفتیم مراسم زیارت پیامبر که توی کوچه مسجدی که هرسال هست و کلا با فاصله گذاری و خیلی منظم برگزار شد که بعد مراسم رفتیم کنار ساحل و بساط صبحونه دونفره انداختیم که ساحل هم اونوقت صبح بسیار خلوت بود جز چند تا اقا که مشغول شنا در دریا بودند و موج شالوهای زیبا که جمعیت زیادی بدون فاصله گذاری و فارغ از کرونا توی هوا براخودشون می چرخیدند و عشق میکردند
اومدیم خونه من که غش کردم سه ساعتی خوابیدم ساعت یازده شال و کلاه کردیم با همسر رفتیم خونه داداش سومی و بساط شله زرد داشتند این داداش عزیز خیلی دوست داره همیشه دوربرش شلوغ باشه و فوق العاده مهمون نواز و سخاوتمنده دوتا دیگ بزرگ شله زرد در حال قل خوردن بود و ابجی بزرگه مثل همیشه حاضر در صحنه و زن داداش هم زحمت ناهار کشیده بود دیگه دورهمی ناهار خوردیم و ناهار رو همسر واسه دخترا برد خونه و دختر داداشم که با ململ خیلی اخت هست هم برد دیگه همگی کمک کردند شله زردا رو تقسیم کردیم بین فامیل و دوستان ما هم یه بیست تا ظرف بردیم و خونه خاله و یکی از پسرعموها و گفتیم دیگه خودشون به بچه هاشون بگن از اونجا سهمیه شون ببرند و غروب برگشتم خونه پریدم حموم و بعد قرار بود شب بریم ویلای داداش دومی که بچه هاش مسافرت بودند دیگه من به بچه ها گفتم اماده شن خودم روی مبل 10دقیقه چرت زدم و بساط چایی هم برداشتیم و رفتیم سفارش شاورما دادیم که داداش دومی اونجا بود و گفت شما برید من میارم و بعد هم شب و رانندگی و بیست دقیقه بعد توی ویلا و همه جمع بودند جز طفلی مامانم که بخاطر بابام نمیتونست بیاد و داداش کوچیکه که الان بیش از 25روزه بخاطر مثبت بودن کرونای همسر و خانواده همسر شدیدا رعایت میکنه و توی جمع ها نیست دورهمی توی حیاط خنک و بساط شام و بعد خانوادگی مافیا بازی کردند و من هم خسته بودم همونجا دراز کشیدم و همسر هم توی اون جمع شلوغ خوابش برد اصلا داد و فریادهای گروه مافیا و شهروندا روی خوابش اثری نداشت 12بیدار شد و ما برگشتیم خونه و بقیه موندند تا ساعت 2توی راهم همسر که سردش شده بود بخاری ماشین رو روشن کرد و من و بچه ها هم کلی حرف زدیم تا احیانا خوابش نبره و دیگه خونه اومدیم کولر روشن بود و خونه خنک چه ییلاق قشلاقی شد![]()
امروز صبح هم رفتیم مراسم زیارت امام رضا بعد مراسم هم خواستیم باز بریم ساحل که یادمون اومد نون نداریم دیگه نون گرفتیم اومدیم خونه بعد صبحونه دوباره من غش کردم ناهار هم از دیروز مونده بود فقط کمی فیله مرغ و قارچ و سیب زمینی سرخ کردم و سالاد هم دختر دومی زحمتش کشید بعد ناهار افتادم به جون اشپزخونه بالاخره دوتا از کارهای لیست رو خط زدم دیگه غروب همسر باید میرفت یه مراسم رسمی و من هم رفتم پیاده روی زمین کنار خونمون چون ابجیها پیاده روی امشب رو پیچوندند و من بعد 20دقیقه پیاده روی رفتم خونه بابام که مامان خیلی دمغ بود تنهایی خیلی اذیتش میکنه حالا ما هر شب اونجا هستیم اما مامان دوست داره از کله سحر تا اخر شب همه دورش جمع باشند که امکان پذیر نیست منم چند بار پیشنهاد دادم که نوبتی خونه بابا بریم که استقبال نشد و معمولا همه باهم اونجا جمع میشند من دیگه دو ساعت موندم ساعت نه برگشتیم تا الان داشتم واسه ناهار فردا ماکارونی درست میکردم اومدم بنویسم و برم لباسهای فردا رو اماده کنم و دوش بگیرم و بخوابم.راستی مطلب زیبایی ایوا گذاشته بود کلی برام مفید بود و دقیقا همه شو قبول داشتم خدایا شکر برای همه داشته هایی که قدرشون رو نمیدونم کمکم کن که تا دارمشون ازشون لذت ببرم .