من زمان زیادی از اوقات فراغت نداشته ام را صرف سرزدن به پدر ومادر میکنم اما اونقدر هم غر میزنم که فکر میکنم ثواب که ندارد هیچ گناه هم دارد .اگر نروم عذاب وجدان داغوونم میکند مادر رفته شیراز دیشب خواهر بزرگه میخواست پیش بابا باشد اما دخترش امتحان ورود به مدارس نمونه داشت و دختر من اخرین ازمون قلم چی یکی از اخلاق های نامتعارفم این هست اگر ازم بخواهند جایی بمونم یا کاری انجام دهم جبهه میگیرم اما اگر چیزی نگن با کمال رغبت انجام میدم اولش رفتم خونه از دختر بزرگه پرسیدم مخالفتی نداشت در چشمهای همسر رضایتی دیده نمیشد اما بزرگوارانه موافقت کرد و من پیش بابا بودم و دیدم دو تا بچه خواهر کوچیکه هم اونجان جون مامانشون کله سحر باید میرفت واسه امتحان مرکز استان خوب تا صبح خوابم نبرد هم جام عوض شده بود هم بابا تا صبح بارها از تخت پایین اومد و رفت بالا نماز صبح که خوندیم بابا خوابش برد منم دو ساعتی خوابیدم و ساعت هفت پاشدم چایی گذاشتم و داروهاش اماده کردم که همزمان خواهر بزرگه و زن داداش بزرگه رسیدند منم بدون صبحونه پست رو تحویل دادم اصلا خوابم هم نمیومد انرژی مثبتی داشتم شاید چون بچه هام غر نزده بودند ورفتم خونه بساط دلمه را با یه عالمه فلفل دلمه ای که بسیار مرغوب و سوغاتی هم بود راه انداختم نتیجه عالی بود بچه ها دوست داشتن و چون خیلی زیاد بود بقیه اش رو الان اوردم خونه بابا و خواهر رو فرستادم سری به خونه اش بزنه و من ساعت نه برگردم خونه برای کارهای بیشمار خونه مدتهاست کارهای خونه اولویتم نیست .
الان همسر بابا رو برده ارایشگاه و خوش تیپ برگردانده و من دلم میخواهد خداوند معجزه ای یهویی بفرستد و تمام غصه هایم را ببرد و دلم را غرق ارامش کند تا اینقدر نگران فردای نیامده نباشم