انقدر برخی پست هایم انرژی بر هستند گفتم شاید این پست اندکی انرژی زا باشد![]()
یادتونه چند وقت پیش هرکار میکردم واسه مسافرت جور نمیشد من قصد سفر به مشهد رو راستش نداشتم یعنی خودم با آبجیا مجردی میرم اما میخواستم امسال بچه ها رو ببرم شمال اما خوب نشد که بشه بقیه هم گفتند نمیریم و بعد هم رفتند و عملا من رو پیچوندن حالا بعضیا تایمش به ما نمیخورد اما ....بگذریم
یه روز صبح تو اداره درحالیکه گله مند بودم از روزگار و..سایت رجا رو باز کردم و خیلی اتفاقی بلیط قطار رو برا اخر تیرماه چندتا جا باز شده بود و بصورت معجزه آسا یه کوپه خالی گیرم اومد و فوری بدون فکر جا ومکان بلیط گرفتم حتی اگر جای همسر نمیشد هم میگرفتم چون بالاخره جا واسه یه نفر پیدا میشد.
بعد زحمت هتل افتاد گردن همسر و میدونم کلی از اداره اذیت شد واخرش هم از طریق تهران واحد رفاهی تونست هتل گیر بیاره با هزینه نصف قیمت و با کلی اذیت از سمت اداره کل و تمام هزینه های سفر هم من پرداخت میکردم .خلاصه برخلاف همیشه که تا لحظه اخر معمولا راجع به سفرمون چیزی نمیگفتم تقریبا همه اعضا خانواده ام در جریان بودند چون یکی از خواهرا دوست داشت با ما بیاد ولی اصلا شرایطش جور نشد.
روز عید غدیر داداش غذا داشت که خواهر بزرگ زحمت کشید و کل فامیل اونجا بودند و منم روزه بودم و تعدادی غذا هم ما توزیع کردیم وخلاصه انقدر خسته و بی حال بودم که قرار بود روز بعد عید غدیر کله سحر بریم شیراز که انداختیمش ساعت ده صبح و هول هولکی با بابا ومامان خداحافظی کردم و راهی شیراز شدیم بچه ها شب قبلش خیلی ذوق داشتن چون اخرین سفرشون سال 98قبل کرونا به مشهد بود خلاصه کلی هم همکاری کردندو راه افتادیم هوا خیلی گرم بود و نزدیکی شیراز برای ناهار نگه داشتیم که هوا کمی بهتر بود و ساعت چهار ونیم عصر رسیدیم شیراز و خونه داداش دست پسر دایی و همسرش بود ورفتیم پیش اونا من که چون پنج ساعت تو ماشین بودم نا نداشتم اما همسر و دخترا با اسنپ رفتند مرکز آبی و بچه ها خوشحال برگشتند.وشب هم داداش بزرگه رسید که میخواستن برن سمت اذربایجان و زن داداش بنده خدا واسه ناهار خودشون که غذا پخت برا ماهم ناهار درست کرد و صبح زود اونا رفتند و منم به همسر پسر دایی کمک کردم و ناهارمون که مرغ و برنج بود به استانبولی تبدیلش کردیم و البته من از استرس دیر رسیدن به قطار اصلا نتونستم بخورم چون همسر یه کار اورژانسی براش پیش اومد که مجبور شدیم ساعت دو بریم سمت صدرا خوب بخاطر ترافیک و.. واقعا ریسک بود و خوشبختانه به برکت رانندگی خوب واخلاق خوب راننده اسنپ ساعت دو ونیم رسیدیم اما دخترا خیلی استرس کشیدند و دختر کوچیکه تو ایستگاه زد زیر گریه و واقعا همه مون از دست همسر دلخور بودیم چون اصلا کارش هم نشد و میتونستیم استرس نکشیم .
خلاصه توی قطار هم علی رغم اینکه کسل کننده هست خیلی بد نبود وکلی خوراکی داشتیم یه عالمه هم میوه همسر پسر دایی برامون گذاشته بودو ساعت چهار بعد از ظهر فردا رسیدیم مشهد راننده تاکسی که از ایستگاه سوارمون کرد تا در هتل دبه دراورد کرایه دو برابر ازون چیزی که توی قبض بود از مون گرفت که من اونموقع متوجه نشدم ولی واقعا از دست پیرمردان حریص ادم حرص میخوره و قرار بود زنگ بزنم راه آهن بپرسم که در گذر زمان فراموشم شد فکر کن برا 5دقیقه راه کرایه 23تومن رو 50تومن گرفت .
هتل چنگی به دل نمیزد البته من اصلا برام نوع هتل مهم نیست اما تو ذوق بچه ها خورده بود که من محل نذاشتم غروب همسر یواشکی رفته بود حرم وبعد از شام من ودختر بزرگه رو هم باخودش برد 20دقیقه پیاده روی داشت.
روز بعد صبح استراحت کردیم و عصر همه باهم رفتیم حرم و بعد از نماز رفتیم آرمان و بچه ها رو بردم که فقط چند تا گیره سر فانتزی خریدند و بعد قسمت فست فودها و شام رو اونجا خوردند وبهشون خوش گذشت اخر شب هم با یه راننده خوش اخلاق برگشتیم هتل
صبح روز بعد رفتیم آسمان و راستش قیمت ها نسبت به شهر مرزی ما بالا بود با این حال بچه ها عروسک گرفتند و فروشنده بسیار مبادی ادابی به تورمون خورد و کلی هم تحویلمون گرفت چون قبلا به شهر ما سفر کرده بود و کلی ذوق کرد و ما با حالی خوب از اونجا اومدیم و اسنپ گرفتیم که اسنپ اول تا دید ما 5نفریم پیچوند وگفت غیر قانونی هست (حالا بیاین برا فرزند اوری تبلیغ کنین
)و توی ظهر گرما ما رو قال گذاشت و کلی هم پیاده اومدیم تا آقا جای ما رو پیدا کنه راننده جوان بعدی هم با پرایدی که کولرش خراب بود وکلی نق به جای کرایه 35تومن 10تومن اضافه گرفت و اخلاق افتضاحی داشت و کلی اذیت شدیم و عملا میگفت الان بهترین فرصت برای ماست و سه سال قبل من این مسیر رو 50تومن میرفتم ساعت دو از شدت گرما کلافه به هتل رسیدیم و توی عملکرد بهش نمره بسیار بد دادیم![]()
خلاصه شب هم با همسر رفتیم حرم و فردا عصر بردمشون طرف طلاب و بازار فردوسی که بالاخره هرکدوم یه چیزایی خریدند و راضی بودند اونجا بستنی و اشترودل براشون گرفتم و برگشتیم هتل موقع شام تموم بود و اونجا متوجه شدم از فروشگاه هرمس که لباس گرفتیم از حسابم پول کسر نشده و تلفنی هم نداشتم انقدر سرچ کردم و ....هیچ تلفنی پیدا نمیکردم.
فردای اون روز هتل رو تحویل دادیم و ماشین گرفتیم رفتیم هتلی که همسر با کلی دردسر هماهنگ کرده بود وچند سال قبل رفته بودیم که بچه ها ذوق داشتند و اونجا بودیم غذا سلف سرویس بود ومن روز اول به بچه ها در مورد اسراف هشدار دادم و خودم خیلی کم غذا میکشیدم که اضاف نیاید و خوشبختانه خیلی خوب مدیریت کردم اما واقعا از میزهایی که سر راهمون بود متوجه میشدم چقدر غذا دور ریز دارند طرف یه بشقاب بزرگ پیتزا اورده بود دست نخورده راهی زباله دونی میشد و من واقعا حرص میخوردم به بچه ها گفتم کم بکشید لازم شد پاشید برید دوباره بکشید البته بازم میزما کمی غذا اضاف میومد که هشدار میگرفتند از سمت من وخلاصه توی این هتل بچه ها زیاد بیرون نیومدن و من وهمسر بیشتر میرفتیم حرم سرویس به حرم داشت و راحت بودیم وخلاصه بعد از کلی سرچ و... از طریق بلد شماره تلفن فروشگاه همجوار هرمس رو پیدا کردم و شماره گرفتم پول رو کارت به کارت کردم و راحت شدم.
برای برگشت بلیط نبود و اونقدر به سایت هواپیمایی و قطار سرک کشیدم تا تونستم بلیط پرواز به شیراز بگیرم و خلاصه بخاطر اینکه استرس نکشیم مدام اطلاعات پرواز رو چک میکردم و ساعت 10توی فرودگاه مشهد بودیم و ساعت 12پرواز که ساعت 11روی تابلو دیدم 1ساعت تاخییر داره و هنوز توی اطلاعات پرواز سایت پرواز به موقع بود توی فرودگاه از نمایندگی رضوی زعفرون و شیرینی کنجدی گرفتم و کمی هم با دخترا رفتیم چرخی توی سالن زدیم ساعت یک و چهل وپنج دقیقه هواپیما بلند شد اولین بار بود با فلی پرشیا سفر میکردیم زیاد خوشم نیومد یه گروه تور هندی هم باهامون بودند که نوددرصد خانمهای مسن بودند خلاصه ساعت سه ونیم شیراز رسیدیم و تاکسی های فرودگاه با ناز وعشوه گفتند کرایه 70تومن چون 5تا هستید و چمدون هم دارید
منم درخواست اسنپ دادم که هزینه 30تومن بود راننده پژو که مرد بسیار مودب ومیانسالی بود اصلا نمیزاشت همسر دست به ساکها بزنه اما همسر همه رو گذاشت تو صندوق وکمکش کرد تا با طناب درب صندوق باز نشه توی راه هم وایساد به پیرزنی کمک کرد وقتی رسیدیم به همسر گفتم مبلغی اضافه تر بهشون داد قبول نمیکرد بعد که قبول کرد با لبخندی از راننده جدا شدیم در خونه داداش بارون شدید گرفت .
شب خونه داداش بودیم پیش پسر دایی وخانمش همسر برای شام آش رشته وحلیم بادمجون گرفت ساعت ده پسر دایی رفتند به خواهرش که متاسفانه تومور بدخیم داره سر زدند و ما هم خوابیدیم صبح دیدم داداش ها که بعد از ما رفته بودند سفر از سفر برگشتند از صبح کل هواشناسی ها و راهها چک کردیم ما حرکت کردیم داداش کوچیکه پشت سر ما اومد اون یکی خواهر هم که خونه خواهرم بودند که بیست دقیقه بعد ما اومدند واون یکی داداش هم وقتی دیه بود ما همه حرکت کردیم با نیم ساعت تاخییر حرکت کرد تقریبا در یک تایم حرکت کردیم توی راه چند جایی بارون شدید گرفت و دیدن صحنه تصادف و.......بالاخره رسیدیم خونه توی راه مدام به همدیگه زنگ میزدیم و هشدار احتیاط کنید میدادیم![]()
کلی استرس کشیدیم ما زودتر رسیدیم چون برای ناهار نموندیم و توی ماشین هله هوله زیاد داشتیم.
خلاصه یه سفر پر از فراز ونشیب و رضایت بچه ها ،ما هم از رضایت اونها خوشحالیم انشاالله همه دوستان بهترین سفرهایی که دوست دارند رو در پیش رو داشته باشند.