دیروز بعد از راهی کردن دختر بزرگه که داداش زحمتش رو کشید چون دوتا دانشجوی دیگه هم داریم دخترم با خوشحالی از بودن همسفران همسن وسالش بدون خداحافظی پرید تو ماشین
به همسر گفتم بریم یه سر خونه بابا یه دوری بزنند کنار ساحل حالشون بهتر بشه.هر چند دوشب قبل بقیه به اتفاق بابا ومامان رفته بودند شب رو در خونه باغ خانوادگی گذرونده بودند اما من بخاطر عدم استقبال دخترهام وخستگی خودم نرفتم و کلی هم بابتش باید جواب پس بدم که چرا نبودم ؟حالا نه اینکه وجودم خیلی مهمه
شبش رفتیم کنار ساحل بعدش دوتا برادرزاده هام بهمون پیوستن وکنار ساحل خیلی هم بهمون خوش گذشت .
خلاصه من برای رفتن خونه بابا دوساعت براخودم تایم گذاشتم که غروب خونه باشم به کارهام برسم چون از 5صبح که پاشده بودم یه ریز داشتم کار میکردم ولی تموم نمیشد.
ساعت 4رفتیم مامان بیدار بود وکلافه از انواع دردها من چایی دم کردم تا بابا بیدار شد و ویندوزش اومد بالا گفتم بریم بیرون چرخی بزنیم که هر دو سریع پا شدن و مامان بساط شب نشینی هم برداشت
من و همسر نگاهی به هم انداختیم و چیزی نگفتیم.
نماز رو توی پارک ساحلی خوندند وهمسر رفت مسجد همونجا و البته من همون موقع به خواهرا پیام دادم یه دوساعتی تنها تو پارک بودیم و کم کم سرو کله بقیه پیدا شد من خیلی زود از یه جا موندن خسته میشم کنارمون یه زن و شوهر غیر ایرانی بودند که سه تا بچه گوگول وخوشگل قد ونیمقد داشتن که نیم ساعت بعد یه زوج با بچه ای شش هفت ماهه ناز اضافه شدند مادر بچه فوق العاده کم سن وسال بود و مشغول موبایل که بچه با صورت روی چمن افتاد و از اون موقع بمدت حداقل نیم ساعت این بچه گریه کرد که دل همه مون ریش شد اخرش من رفتم بچه رو با اجازه برداشتم وکمی گریه اش کمتر شد ولی اروم نمیشد لباس بچه پر اززیپ های بزرگ بود انگار مادر بچه زیاد فارسی متوجه نمیشد پدر بچه در ارامش داشت ساندویچ میخورد کلا یه اخم هم در صورت این چند نفر ندیدم و از صبور بودنشون تعجب کردم و از قوی بودن اعصابشون .چون ما همگی کلافه بودیم بابای بچه اون رو بغل کرد برد کنار ساحل ولی این بچه اروم نمیشد و و بالاخره رفتند. ساعت داشت به 9نزدیک میشد و کل برنامه هام بهم ریخته بود و شدیدا خسته بودم بالاخره بلند شدم و جمعشون رو ترک کردم و اصلا توانی برام نمونده بود فقط رسیدم خونه مسواک زدم خوابیدم ساعت سه بیدار شدم همون موقع بادمجون گذاشتم تا واسه ناهار امروز میرزاقاسمی بپزم.بعد اذان یه نیم ساعتی خوابیدم و صبح اومدم سرکار.
زنگ زدم به دخترم میگه دیشب شهری که درس میخونه شلوغ شده و انگار تیراندازی هم بوده واینا هم بیرون بودن میگم مادرجان نرو بیرون توی این اوضاع بلبشو یکی تیر میزنه آدمی کشته میشه معلوم هم بشه کی زده مگر اون عزیز خانواده زنده میشه؟؟؟؟؟؟؟چه روزگاری شده همین دغدغه رو کم داشتیم اوایل دهه 70با اتوبوس و مینی بوس هر وسیله ای میرفتیم دانشگاه دلهره این رو نداشتیم که بلایی سرمون بیاد حالا مجبوریم همه چی رو بپایم چه روزگار تلخی