دیروز ظهر ناهار مرغ زعفرونی درست کردم خوب شده بود اما نامردا سر سفره میگفتن ای بد نشده؟ شما با حالت کش دار و ناز دخترونه بخونیدش😁
بعدش ابجی بزرگه پیام داد بیا خونه اون یکی ابجی که اخر کوچه مون هست هوا هم شدید گرم من دوست نداشتم برم اما خوب از بس این بنده خدا پیشنهاد میده و ما گرفتار بودیم و قبول نمیکردیم حساس شده به همسر گفتم ایشون که پایه دورهمی هست گفت بریم رفتیم داشتن عکسهای قدیمی از ال ای دی میدیدن اینقدر خندیدیم عکسهای مربوط به پارینه سنگی 😅😅😅والله همه ماشاالله الان جوون تر هستن😁
خلاصه هنوز نیم ساعت نشده بود متوجه شدم خواهر میزبان بنده خدا نوبت دکتر داره ما هم بلند شدیم اومدیم خونه خواهر بزرگه وهمسر هم ماشین رو برد تعمیرگاه
اونجا بودم که خواهر زنگ زد به دختر بزرگ داداش بزرگه اومد براش لباس دخترش رو برش داد و تو همون یکساعته لباسه رو هم دوختن کلی هم تتگ بود😅😅😅داشتن وصله میزدن کلی خندیدیم البته بنده خدا نوه مون ناراحت بود اما خواهر بزرگه کلی دلداریش داد گفت الان درستش میکنیم
من برگشتم خونه و دخترا گفتن شام میخوان خودم رو به نشنیدن زدم😉دختر بزرگه رفت به قول خودش ماکارونی خوابگاهی درست کرد و همسر هم هی زنگ میزد شام چی واریم؟گفتم ببین من مسئول یه وعده غذام اونم ناهار👍
برگشت تا تخم مرغ اورده منم خانومی نموده براش نیمرو درست کردم و خودم هم همیتطوری وقت تلف کردم و بعد گشتم مدارک پزشکی ها رو پیدا کردم ساعت نزدیک ۱خوابیدم ساعت پنج ونیم بلند شدم و چای گذاشتم و قرار بود امروز بریم دکتر دیگه صبح ساعت ۶/۵ راه افتادیم همسر عشق اینه تو راه وایسیم صبحونه بخوره گفتم عزیزم شما نوبت سونو داری و ازمایش باید ناشتا باشی وقتی رسیدیم دختر بزرگه رو دانشگاه پیاده کردیم ساعت ۱۰امتحان داشت بعد من وکوچیکه رفتیم واسه عکس او پی جی ولترال و بعد نوبتش ۱۱بود اما زودتر رفتیم ساعت ۱۰تموم بودیم اما همسر رفته بود سونو گفته بودن وقت نیست عصر بیا یا برو فلان جا قبلش من چند بار تماس گرفته بودم یا مشغول بود یا جواب نمیدادن یا اگر گوشی برمیداشتن حرف نمیزدن😅
همسر رفته بود جای دیگه اونجا گفته بودن برو شنبه بیا😅رفتیم یه سونو قدیمی که اصلا دیگه اونجا سونو نبود بنظرم تابلوش بود اما درش قفل بود خلاصه به همسر گفتم دوباره برو همون سونو اول بگو من ناشتام زخم معده هم که داری از دیشب تا الان ۱۲ساعته ناشتایی تا عصر داغوون میشی خلاصه اون رفت من هم اومدم واسه دخترم خوراکی گرفتم الان توی خیابون روی نیمکت دارم براتون پست میزارم و منتظرم ببینم همسر کی میاد پیام دادم مذاکراتت چطور پیش رفت جواب داد وقتی خدا بخواد همه چی درست میشه انشاالله جواب سونوش هم خوب باشه دیگه نذر کردم نوبت گیرش بیاد ناهار رو خودم بخرم😅😅😅😅😅
حالا کلی هزینه عکس و قسط ارتودنسی هم پیاده شدما اما خدا رو شکر بالاخره قسط ارتودنسی تموم شد هر جند میدونم بعدش باید کلی هزینه نگهدارنده بدم اما خدا بزرگه
خلاصه اگر صدای موتور ماشین تو وبلاگم میاد 😉چون من تو خیابونم یه خانومی کنارم نشسته هی چپ وراست میشه منم انگار روی الاکلنگ نشستم و تکون میخورم.
خدایا ممنونم ازت بخاطر روزهای که میگذرد و تو هوامون رو داری
دیشب هی به دختربزرگه گیر میدادم برگشت گفت مامان pms؟
خندیدم گفتم اره ورفتم صبح تو ماشین به همسر گیر دادم برگشت گفت بابا این دست خودش نیست ناراحت نشو😅
برای همه تون دلخوش ولذت بردن از روزهایی که هیچ اتفاق خاصی توش تیست آرزو دارم 💕