روز پنجشنبه :
صبح ساعت هشت ونیم بیدار شدم سریع صبحونه خوردم با ابجی رفتیم هفت خانم همسایه بعدش رفتیم خودمون رو وزن کردیم ومن دوکیلو اضافه تر از اسفند بودم 😪😪 بی تحرکی و عدم رعایت مصرف شیرینی وشکلات و...باعث شده بود اون دوکیلویی که طی چندماه کم کنم توی دوماه برگرده متاسفانه من همیشه دلم چیزای شیرین میخواد لعنت براین هوس 🤭والبته تقصیرا رو بندازم گردن همسری که چیزای شیرین میخره وخودش اصلا چاق نمیشه تا یه کوچولو خدای نکرده مریض بشه چند کیلو وزن کم میکنه حسود پلاستیکی هم خودتونید
عصر هم دختروسطی رفت کلاس وبعدش من وهمسر رفتبم سمت ویلا در روستا و اونجا هم ورزشکاران والیبال بازی کردن منم سرم به دوتا هاپوی کوچولو گرم بود و رفتم واسشون نیمرو درست کردم دادم خوردن بیچاره ها گشنشون بود اب خنک تو لیوان یه بارمصرف کردم از بچه ادم تمیزتر اب خوردن و اصلا هم نریختن بعد یکی از هاپوها یه صاحب براش پیدا شد بردش ومن موندم واون یکی هاپوی تخس دور از چشم بچه ها وبقبه رفتم یواشکی نازش کردم و شام شاورما بود به مناسبت تولد زن داداش منم تکه های باقیمونده رو از پلاستیک زباله یواشکی دراوررم بردم واسه هاپی خال مخالی والبته چون هی رفتم در ویلا وبرگشتم اخر شب چنان کمردردی گرفتم که ساعت ۱۲برگشتیم خونه بنده خدا همسر هم بخاطر من از خیر بازی مافیا گذشت کلی هم ازم گله داشت که هرکی میپرسید خانمت کجاست بقیه جواب میدادن رفته دنبال سگها😅😅😅من کلا با حیوونها بیشتر ادما حال میکنم دست خودم نیست همونطور که بازی با بچه ها رو به جمع بزرگترا ترجیح میدم .اهان راستی بعد بازی والیبال کل بچه ها واقایون پریدن تو استخر و ماهم کلی مسخره شون کردیم که این اب استخر الان بره پای درختا خشک میشن🤣 حالا من رو بگو لباس برده بودم برم تو استخر شنا کنم ایشششششش
امروز کلا کمردرده ولم نمیکرد با زور مسکن ودوش ابگرم وروغن مالی گردن وکمر با روغن سیاه دونه عصر تونستم پاشم وناهار هم از قبل داشتیم اما راستش اصلا مناسب نبود ولی دیگه خوردیم
عصر دیدم خواهربزرگه تو وات نوشته مامان اصلا خوب نبوده و...
ساعت ۶عصر با همسر رفتیم تابعلللللله
بمیرم برای مادرم که هرکاری کنم هرچقدر بگم اصلا توگوشش نمیره اینقدر از این تن نحیف کار میکشه که خدا میدونه
تا روی زمین خمیده بود دستش به پای چپش بود به بدبختی از حیاط خلوت خودسون رسوند توی هال 😔😔 منم عصبانی داد میزدم با دستم محکم زدم به دسته تک مبلی که توی هال هست روش نشیته بودم گفتم تا کی میخوای ادامه بدی؟ تو وقت مهمونی دادنت هست که پریروز میخواستی واسه بیش از ۴۰نفر ادم غذا بپزی؟ باز خدا روشکر زن داداش وخواهرم زود رفته بودن
همون پریروز میدیدم که سرسفره ظرفها رو جمع میکنه وخمیده خمیده میاره هی تذکر فایده نداره
دلم واسه ش اتیش گرفته بود رفتم روغن ماساژ از انبوه روغنهای پدر اوردم کل پاهاش رو با روغن ماساژ دادم بعد رفتم صندلی گذاشتم حموم بردمش حموم حالا کوری عصاکش کوردیگربود😁
دوش حموم باوجودی که نو بود اب نمیبرد بالا با ظرف اب از تشت برمیداشتم بدن نحیفش رو شستم موهاش شامپو زدم و دیگه اروم سده بودم همسر فرستادم از خونه داروی مسکن بیاره وگفتم برو موز بیار چون معمولا موز میخوره اوردمش روی تخت لباس تنش کردم و به زور یه دونه موز بهش دادم و یه دونه قرص جوشان ویتامین بهش دادم به بابام هم دادم چون میدونم توقعش میشه😅
کنارش نشستم بهش گفتم مامان بلند نشی برم اب بیارم وضو بگیری تا من رفتم اب بیارم پاشده بود با بدبختی رفت وضوبگیره😑😑😑اومدم میز کوچیک نمازش رو اوردم کنار تخت تا راحت باشه
حرص خوردم خودم توی هال نماز خوندم داروهای بابا رو دادم توی وات واسه خواهرا نوشتم که منتظرم یکیتون بیاین من برم خونه ورفتم کنار تخت دراز کشیدم کلی هم سوال پرسید عروسی رفتی؟تولد زن داداشت بود دیشب؟ابجیات کاردفاعشون انجام شد؟ و...خندیدم گفتم مامان حواست به همه چی هست الا خودت اصلا هم الزایمر نداری چطو همه خبرهای شب قبل رو داری 😅😅😅😅ابجیا طرف هشت ونیم اومدن وکلی بحث سر رسیدگی وکم کاری و..شد گفتم همه دارن کمک میکنن یکی باپولش وسایل میخره یکی دارو درمون یکی میبردشون بیرون و...چه عروس ودوماد چه دختروپسر اصل کار خودشون هستن که باید مواظب باشن که مادرم نیست هر چه پدرم هوای خودش داره مادرم هوای بابام داره هوای خودش نه🤨
خلاصه منم خسته باهمسررفتیم که بریم خونه همسر گرسنه بود رفتیم یه چیزی گرفت گفتم بیا بریم لب ساحل بخوریم کناردریا روی نیمکت خالی نشستیم بعد گفتم وسایل نیوردم کاش میشد برم تو اب بدجور حس سنگینی داشتم همسر من روبرد قسمت شنی خودش صندلی گذاشت ومشغول گوشی شد منم۲۰دقیقه توی اب دریا کمی راه رفتم یه کوچولو شنا کردم و برگشتم خونه از همسر هم بابت همراهی تشکر کردم.الان هم از فکر مامانم خوابم نمیبره کاشکی زود خوابم ببره بتونم یه سر فردا بهش بزنم.
خدای مهربان من !به من کمک کن بتونم با مادرم مهربانتر باشم حتی اگه اصلا به حرفهای من محل نزاره کمکم کن نرنجونمش مادرم با خودش مهربان نیست من هم باخودم مهربان نیستم اما در بعد خفیف تر
خدایا نعمت سلامتی شاهرگ همه نعمتهاست این نعمت راچه ماقدرش بدانیم وچه ندانیم تو با مهر ومحبتت ازما نگیر آمین🥰