دیروز قبل رفتن خونه بابا از کوچیکه عذرخواهی کردم بدعصبانی شده بودم گریه کرده بود رفته بود دوش بگیره عادت خودمم هست فقط دوش میتونه حالم رو بهتر کنه بغلش کردم اما مغموم بود خواهر کوچیکه اونجا بود من از استرس امتحان بچه ها برگشتم خونه قبل برگشت واسشون بستنی گرفتیم و دختر کوچیکه اولش سرسنگین بود بعدش کمی بهتر شد منم اصلا بهشون کاری نداشتم صبح هم رفتن امتحان دادن برگشتن گفتند خوب بوده انشاالله همینطور باشه😉
ظهر ناهار کته وکباب تابه ای درست کردم همسر که برگشت به جز بزرگه همه با هم غذا خوردیم دختر بزرگه تا صبح یه کتاب رمان رو خونده بود اینم از عادات قدیم خودم هست الان حرص میخورم از دست دخترم زمان ما هیچکی کار نداشت درس میخونیم یا رمان 😅منم از اینکه توسط خواهربرادرا لو نرم رمان رو میزاشتم وسط کتابهای درسی
غروب هم رفتم به گلهای تو گلدون اب دادم بعد شبشه اب با تخم شربتی که صبح درست گرده بودم برداشتم بعد از هفته هارفتم پباده روی کلی اذیت شدم پاهام بی حس شد فقط با ۲۵دقیقه پیاده روی آهسته خودم رو رسوندم خونه بابا دیگه به سختی رفتم از پله ها بالا اونجا موندم خواهرا نیومدن انگار هر کدوم با دوستانشون بیرون بودن ما هم تا ۱۰موندیم بعد رفتیم سوپری دوباره قیمت لبنیات رفته بود لعن الله علی القوم الگرانیون🤭🤭
حرص خوردیم یه شیشه شیر و یه خامه عسل به قیمت قبل ویه ساقه طلایی و یه کم تخمه افتابگردون و دوتا کوکی یه شکلات تلخ ویه شیشه قرص نعناع گرفتیم ۲۴۰ و کلی بر باعثین وعاملین و ناظرین و....سلام ودرود فرستادیم
الان هم دارم مینویسم صدای عطسه های قطاری وفیل افکن همسر رشته افکارم را درهم برهم کرد😒😒
ببخشید دیگه روزمرگی های من تکراری و کسل کنتده هست مینویسم که یادگار بمونه
شب اروم و دلنشینی داشته باشید