دیروز عصر رفتم خوته بابا تنها بود چه برق خوشحالی در چشماتش بود با دیدنم ادمیزاد که سنشون میرود بالا چقدر مظلوم میشود انگار نه انگار این همان پدریست که با یک چشم غره اش تمام تنمان می لرزید وهمیشه سعی میکردم کاری نکنم عصبانی شود والبته همیشه زبانم دراز بود همیشه میگفت تقصیر مدرسه است راست هم مبگفت هر چه میگفتم از کتاب ها وفیلمها یاد گرفته بود مخوب بلد بودم حاضر جوابی کنم 😄
خلاصه رفتم براش یه لیوان خنک عرق بیدمشک درست کردم با تخم شربتی لعابدار که از خونه اورده بودم بعد مثل همیشه کف پاهایش را با پماد جی ماساژ دادم و ساق پاهایش با روغن
بعد مادر از خونه همسایه برگشت و نزدیک اذان مغرب برگشتم خونه با دخترها از سالاد اولویه که از ناهار مانده بود با نان محلی ساندوبچ درست کردیم ظهر با نون باگت خوردیم اصلا مزه نداد نون محلی تنوری مزه عالیتری داشت وبعد باهم فیلم دیدیم و من خوابیدم هر چند خواب خوبی نداشتم صبح بلند شدم و بدون خوردن صبحونه نشستم پای خورد کردن لوبیا سبز چه قدر من از اشپزی بدم میومد اما الان دوستش دارم سارا نامی در پست قبل برام نوشت بدبخت تنها کاری که بلدی اشپزی برای دخترهای بیچاره ات است این را کلفت هم میتواند انجام دهد میخوام بگم سارا جان خوردن غذا اهمیتی ندارد اون عشقی که یک مادر موقع پخت غذا صرف مبکند تفاوت غذا خوردن از دست کلفت با مادر را مشخص مبکند نمیدانم ولی حس میکنم با واژه عشق نامانوسی
خلاصه مهم نیست من کامنتت رو دیدم فقط خندیدم
ناهار لوبیاپلو اماده کردم و یه همسر سفارش دادم برای برنامه دورهمی عصر هویج وبستی بیاره با دختر کوچیکه هویجها راپوست گرفتیم و عصر ابشون رو وبعد از خوندن حدیث اب هویج بستنی درخواست دختر بزرگه سرو شد بعد برای بابام با الو وزردالو شلیل کمی کمپوت دریت کردم و ساعت ۶رفتم اونجا و باز مامان جیم شده بود باز براش شربت عرق زدم میدونم اهل اب خوردن نیست بهش کمپوت دادم وماساژ و مادر غروب برگشت میخواست بره مسجدگفت بمون نرو گفتم نه دیگه تایمم تمومه و اومدم خونه به درخواست کوچیکه املت درست کردم و درمورد کلاس طراحی که براش استاد خصوصی پیدا کردم گفتم و قرار شد فردا بره هرچی رو نداره بگیره
دخترها یه عالمه استعداد دارن اما باید هی هلشون بدی
خدایا ممنون برای قلب مهربانی که بهم دادی که میدونم تنها سرمایه من هست خودشیفته هم خودتون هستید😅😅😅
الهی خانه دلتون پر از مهربونی وخوش قلبی باشه