چند روزی که ننوشتم حس وحوصله نوشتن نبود یه حس کسالت و بی حوصله بودن
بقیه دوربری ها دارن میرن واسه پیاده روی اربعین من به دلایل متعدد سعادت ندارم پارسال که رفتم سخت بود اما واقعا حالم رو خوب کرد ودلم اونجا جامونده البته ممکنه خیلیها درکش نکنند اما خوب ادمها باهم متفاوت هستند دیگه.
کار روزانه ام شده ساعت نه یا ده صبح بیدار میشم فقط یه لیوان ابگرم میخورم و بعد اگر میلم باشه صبحونه خیلی مختصر و بعد میشینم فکر میکنم ناهار چی بپزم بعد از درگیری زیاد با هرچی داشتیم غذا میپزم معمولا بچه ها خوابند و همسر برمیگرده ناهار میخوریم و بعد من الکی دور خودم میچرخم و بعد یه لیوان چای سبز با یه دونه نقل میخورم عصر طرف غروب میرم خونه بابا دو سه ساعت مبمونم معمولا بقیه خواهرها میان ساعت ۹تا ۱۰شب میام خونه و باز الکی میچرخم و قدمهام رو میرسونم به جایی که از روز قبل بیشتر باشه الان ۱۱۰۰۰ هستم و پیاده روی تو خونه ام رسوندم به ۱۵دقیقه و البته لاک پشتی راه میرم تا خوابم ببره میشه ساعت ۲نصفه شب و این سیکل معیوب هر روز تکرار میشه هر هفته تو دفترم کارهام رو مینویسم وتیک میزنم هفته گذشته ۲۰درصد کارهام هم انجام نشد و حس بدی دارم حس تنبل بودن ناکافی بودن امروز فردا کردن حتی یه درخواست مرخصی رو امروز فردا کردم چند تا ضرر مالی بخاطر امروز فردا کردن و.....
اه از اینهمه تنبلی حالم بد میشه دارم مرخصیهام رو سر هیج و پوچ تموم میکنم و اصلا رغبتی به سرکار رفتن ندارم انگار یه وزنه ۱۰۰کیلویی بهم بستن.
دیروز متوجه شدم همسایه دیوار به دیوارمون فوت شده من اصلا متوجه هم نشدم خیلی کم ورفت امد بودند یه خانم با پسرش که سی و خورده ای داره زندگی میکرد چرا همه چیز دنیا عجیب وغریب شده از فضای مجازی از خبرها از همه چیز دارم فرار میکنم .
والبته که از عوارض پی ام اس هم میتونه باشه