از اخرین دورهمی خونه باغ سه ماه یا بیشتر میگذره خوب هوا بی نهایت گرم و شرجی بود وواقعا نمیشد رفت دقیق یادم نیست اما اخرین بار که رفتیم توی هال زیر کولر نشستیم و بعد هم انگار همه اقایون پریدن توی استخر خوب الان هوا یه ذره بهتر شده وهوای روستا همیشه بخاطر کمتر بودن اسفالت و وسایل برقی و ...خنک تره تا اینکه دیروز همون پیامک اومد البته بدون نظر سنجی اول نوشتن سر زمین پدری اما چتد دقبیه بعد اس ام اس اومد بنا به نظر بقیه ویلای داداش و چند دقبقه بعد پیامک اومد سام تدارک دیده شده😍
خوب بجه ها که چون اول مهر بود وکلا انگار کوه کنده بودن غروب غش نموده خوابشون برد بجه های پلاستیکی 🤣🤣🤣
همسر مراسم داشتن ونبود تا برگشت شد هست ونیم منم حال وحوصله رفتن نداشتم اما میدونستم همسر دوست داره بره پس قبل اومدن همسر لباس پوشیده اماده نشستم تا همسر اومد و گفت بریم گفتم اگه دوست داری فقط بخاطر تو ورفتیم ساعت ۹اونجا بودیم و اکثرا بودن اما خوب بابا و مامان و داداش کوچیکه وبچه هاش نبودن البته خانوادا داداش شیراز بودن واحتمالا داداش بخاطر تنها نبودن پدر ومادر مونده بود پیششون وطبق معمول بابا حوصله نداشته بیاد ودیکتاتوری درونش نزاشته مامان هم بیاد البته حدس میزنم۰
خلاصه بساط شام که خورش مرغ و نون وسبزی ونوشابه بود به همین سادگی و خوشمزگی و البته خواهرزاده زحمت کشیده بود بخاطر همون پیاده روی اربعین که برگشته بود خواهر دومی هم شیرینی گرفته بود که خیلی تازه وخوشمزه بود ومن ۴تا دونه خوردم😪😪😪
بعد هم بساط هندونه و پس از خوردنها بقیه نشستن مافیا بازی کردن من با خواهربزرگه رفتیم میخواست به باغچه شون اب بده و بعد پسر بزرگه یکی از داداشها خیلی کلافه بود چون بیچاره به زور اودده بودنش به بهونه والیبال اما زمین بازی بخاطر ساخت وساز قابل استفاده نبود گفتم بیا بریم کنار دریا وای اینقدر هوا عالی بود و اب دریا بالا اومده بود تصویر ماه توی آب و قایق هایی که کنار ساحل بودن منظره رویایی بود که دلم میخواست بزنم به آب اما لباس نیورده بودم خلاصه یدفعه یه سگ پارس کنان اومد طرف ما پسرداداش یه کم عربی یه کم انگلیسی با سگه حرف زد😅😅😅اونم نشسته بود من صداش زدم هاپی بیا نمیدونم این همون توله ای بود که چند ماه پیش بهش غدا داده بودم خلاصه هرجا من رفتم اونم اومد بیچاره اصلا اذیت هم نمیکرد اینقد دلممیخواست بغلش کنم اما خوب میترسم مثل سگ از سگ میترسم😅😅😅😅😅
خلاصه هاپی تا دم ویلا اومد و من اومدم تو نمیدونم بچه ها که در ویلامشغول گپ وگفت بودن بنظرم دورش کردن اومدم بازی هنوز ادامه داشت و کار رسید به سه نفر و دست دادن که بالاخره شهر برنده شد وما بلافاصله برگشتیم چون واقعا وقتهایی که تا صبح بیداریم کلی سیستم بدنمون بهم میریزه امروز هم کلا به حرص وجوش خوردن گذشت همسر باید میرفت ماموریت وکلا اداره کلشون رو هواست یه عده که قبلا بخوربخورداشتن الان راهشون بسته شده به تلافی کارهاشون درست انجام نمیدن تو شهرستانها بقیه از دستشون ضربه میخورند خلاصه بالاخره همسر راهی شد و بلیط برگشتش هم اوکی نشد جای خالیش خیلی حس میشه امشب رفتم با داداش واسه تغدیه بچه ها خوراکی گرفتم واسه صبح هم با شوهر خواهرم هماهنگ کردم برا برگشتنشون هم باید با داداش هماهنگ کنم باشد که قدر شوهر را بدانم😅😅😅