سلام بر دوستان خوبم میدونید وقتی حالتون خوبه حال من هم خوب میشه اصلا دلم به نوشتن نمیرفت تا کامنتهای دوست مجازیم که من دیده امش واون من رو ندیده اینقد حال دلم رو خوب کرد که خدا میدونه خدایا هوای دختر قشنگمون رو داشته باش و پناهش باش ومواظبش باش❤️
دو روز پیش تولد دختر کوچیکه بود همون که دلم میخواست داستان تولدش رو بنویسم اما هنوز مرددم چون نمیدونم اونم وبلاگم رو میخونه یانه؟؟؟ های پرنسس اگه اینجا رو میخونی لو بده 😅😅😅تا رمزی بنویسم
چون تولد ۱۵سالگی ته تغاری خونمون و مسئول هفتاددرصد اغتشاشات خونه افتاد به مراسم هفت عمه نمیدونستم چکار کنم اینجا به اموات زیاد احترام میگذارند که کاش نصفش رو موقع زنده بودن به هم احترام میزاشتیم
بگذریم حس میکردم دخترم غمگین هست نمیدونم چرا؟ قبلش گفته بودم ببین دخترم متوجه شدم از سورپرایز خوشحال نمیشی یا تکراری شده برات هر کاری دوست داری بگو برات انجام بدیم در ضمن کلا اهل لاکچری بازی نیستیم تا کوچیک بودند دوستان وفامیل رو میگفتن بیان از اواخر دوره ابتدایی فقط دوستانشون بودند و الان تقریبا فقط خودمونیم توی جشن انتخاب خودشون هست منم احترام میزارم
خلاصه اون روزی که قرار بود عصرش بریم بیرون واسه تولد یه ماموریت برا همسر پیش اومد😒😒ماموریتهای فی سبیل الله 😅خلاصه همسر که قرار بود ۴برگرده دقیقا شش ونیم برگشت و منم قبلش خواهر زاده باردار مشکلدار اومده بود خونه باباش رفتم براش امپول بزنم نزاشت برگردم از یک ونیم تا سه ونیم اونجا بودیم بعد گفتم بریم داروهای مامان بدیم میترسم داروهای خودش رو بده بابا برا همین داروهاش پیش خودمه خلاصه پسرخواهرم اومد دنبالمون من سرراه از تو یخچالمون چند تا انار برداشتم رفتیم خونه بابا برا مامان انار دون کردم برا بابا آبش رو گرفتم اونجا بودیم تا همون شش ونیم که همسر از ماموریت برگشت اومد سرراه من رو برد خونه اومدم دیدم فقط دختر بزرگم بیداره اون دوتا خوابند دیگه با کمی سروصدا کردن و باز وبسته کردن درها بلند شدن و همسر بنده خدا خیلی خسته بود اما گفت هر جا میخواین بریم من که داشتم غش میکردم اما دخترا تا اماده شدن بریم بیرون شد تقریبا ۸😅😅😅حالا من معمولا یه ماسک میزنم یا یه چادر زیپ دار میپوشم و تمام یا یه لباس بلند
چیتان پیتان ندارم کلا راحتم
خلاصه رفتیم دور زدیم حالا شهرکوچیک ما یه خیابون ساحلی داره که از اول تا اخرش ۵دقیقه بیشتر با ماشبن نیست دو دور زدیم اینقدر هم شلوغ هست مخصوصا وقتی هوا خوب باشه خلاصه هر پیشنهادی میدادم کوچیکه سکوت مطلق اخرش به همسر گفتم بره یه هیپر که همیشه ازش خرید میکنه دخترا اومدن پایین و منم نشستم روی صندلی بعد دیدمشون دارن یواشکی شیطنت میکنند😅😅کوچیکه تو سبد خرید نشسته بود وسطی داشت هلش میداد بزرگه فیلم میگرفت اینقدر خنده ام گرفته بود حالا کجا دقیقا جلوی دوربین مدار بسته😂بی خیال شدم خودمم ازشون فیلم گرفتم بعد وسطی نشسته بود تو سبد کوچیکه هلش میداد 😅خیلی جوکن والبته حتمااز نظر نسل قدیم دختر باید سنگین باشد ورنگین که دیگه اون نسل داره کم کم منقرض میشه😁البته توی فروشگاه واون لاین هیچکس نبود راستش ذوقشون میکردم واز اینکه شاید یک آشنا ببیند واهمه داشتم اما راستش برام مهم نبود پس این دخترها کجا انرژیشان را خالی کنند نه پارک مخصوصی نه استخری نه باشگاه درست وحسابی این نسل میدونند الان در بقیه کشورها چه خبر هست وبقیه چطور زندگی می کنند وقتی بچه ها سرگرم تفریحات سالم باشند کمتر در معرض خطر هستند اما کی باید اینها رو تو گوش مسئولان کند بماند بی خیال
خلاصه کاری بهشون نداشتیم هر سه تاشون خرید کردند وهمسر رفت حساب کرد کلا شده بود پونصد تومن همسر سربه سرشون گذاشت کوچیکه میگفت به خدا من تنها نخریدم 😅😅😅و من ته دلم به داشتن دخترهایی اینقدر عاقل که هوای جیب خانواده رو دارند افتخار میکردم همسر خواست بره سمت خونه دخترا گفتن نه بریم یه جا بشینیم دوباره رفتیم سمت خیابون ساحلی گفتم خوب جای شلوغ بریم یا خلوت؟ گفتند خلوت گفتم کنار دریا روی شنها یا روی چمن گفتند چمن یدفعه همینجوری گفتم کاشکی بریم پشت بوم خونه مون چون میدونستم همسر داره از خستگی غش میکنه سه تاشون استقبال کردن گفتند عالیه اومدیم خونه به بساطی داشتیم رفتیم پشت بومی که ۸ماه بود اصلا نرفته بودیم کاملا تمیز بود و همسر یه لامپ سیار وصل کرد منم زیرانداز وبالشت اوردم یدفعه کوچیکه گفت برم چادر بیارم همسر سری تکون داد گفتم امشب شب دخترمه برید بیارید رفتند از پشت ماشین چادر مسافرتی رو اوردن و درحال اوردن چادر لا اله الا الله گویان اومدن بالا پشت بوم😂😂😂😂
چادر رو برپا کردن و ریسه های لامپ های کوچولو هم دور تا دور چادر گردوندن و کوچیکه هم ظرف بزرگ بستنی رو بعنوان کیک و قاشق رو بعنوان شمع گذاشته بود وداشت فوت میکرد😅و منم از کلیه مراحلشون فیلم میگرفتم یعنی اگر اجازه میدادن فیلمها رو بزارم اندازه فیلم کمدی خنده دار هستند که البته قابل پخش هم نیستند اصلا خوششون نمیاد فیلم بگیرم میگم اینا رو میخوام نگه دارم وقتی رفتید سرخونه زندگیتون نگاه کنم غش غش بخندم
اونا رفتن تو چادر براخودشون عشق میگردن فیلم میدیدن منم روی زیرانداز دراز کشیده بودم وسردم بود و شدیدا خسته گفتم فردا مدرسه دارید تا یازده ونیم بمونید ک بعد بریم کمی غر زدن وقبول کردند و خلاصه قرار بود فرداش صبح رود راهی شهر عمه بشم که پیام دادم به ابجیم که عروس عمه ام هست که من عصر باهمسر میام واقعا صبح که شد توانی برام نمونده بود ساعت ۱۰دختربزرگم رو بیدار کردم گفتم مامان برا خودتون پاستا بپز واشپزخونه هم ترکیده بود درحالیکه من روز جمعه بخاطر مهمونی دختر وسطی همه جا رو مرتب کرده بودم من به زور تونستم ظرفها روبشورم و اشپزخونه تمیز کنم و بعد از ظهر همسر گفت میخوای نیا گفتم نه من دلم مبخواد هفت عمه باشم با همون بی حالی پاشدم یه ویتامین سی خوردم یه کپسول منیزیم و رفتیم سمت شهرشون یکساعت تو مراسم موندم با همسربرگشتیم در حالیکه بقیه خواهربرادرها از صبح اونجا بودن شب بعد از مراسم وشام میخواستند برگردند فقط رسیدم خونه دراز کشیدم وخوابم برد تا ساعت ۹شب وبعد فقط بی حال وبلاگ میخوندم و هی وبم رو چک میکردم ببینم دوستم پیام داده که صبح با دیدن پیامهاش اونقدر انرژی گرفتم که پا شدم مشغول شستن وپختن شدم داشتم غذا درست میکردم که همسر برگشت یادتونه گفتم همسر دوتا مشکل داشت که اولیش خدا رو شکر حل شد یه توده بود اندازه گیلاس که ۲۰سال یا بیشتر پشت گردنش بود ویدفعه متورم شد و چند برابر و سرباز کرد متوجه شدم غده چربی هست با مراقبتهای پرستاری خدا رو شکر ظرف یکی دوهفته خوب شد وکار به دکتر نکشید اما مشکل دوم اتفاق افتاد وبکی از ایمپلنتهای بالا کامل جدا شد وکل دست دندان بالا حدا شد خیلی ناراحت بود گفتم این رو هم با کمک هم حلش میکنیم غصه نخور غذای اون رو جدا درست کردم ومیکس کردم الان بهش دادم خورد وراهی اداره شد و اومدم بنویسم غم وشادی و آرامش و پریشانی همسایه دیوار به دیوار همند نه در شادیها غره باشیم نه در غم ها نا امید با توکل بر خدا همه چیز سپری میشه حیف این رو وقتی میفهمیم که چندین دهه از عمرمون گذشته
پیکاسوی سابق دختر نازنینم میدونم اینجا رو میخونی ناقلا پاشو برو سر درس ومشقت بچه😒😒😒