دیشب واقعا اینقدر حالم بد بود که میخواستم چند تا ارامبخش با هم بخورم که سه جهار روز بخوابم اما خوب فقط دوتا خوردم اما تا ۵ساعت بعد خوابم نبرد ارامبخش های پلاستیکی😅
فکر ایمپلنتهای همسر و هزینه سرسام اور یادتونه سال ۹۹گفتم ۱۰۰الان دقیقا سه سال بعدش هزینه ۴برابر شده بود اون به کنار اخ اینقدر اون دندانپزشک قبلی ما رو اذیت کرد اول که دوماهی یه بار میومد مطب و هر دفعه نصف فک رو میزاشت وفرایند ایمپلنت گذاشتن دوسال طول کشید بعد هم نامناسب بودنشون و فقط سه سال دووم اوردن و ۲۰میلیون هزینه سال ۹۳هم برای ما که کارمند و عیالوار بودیم خیلی فشار رومون اورد خلاصه امروز همسر رفت با التماس از یه دندانپزشک مجدد پروتز رو فقط چسبوند بخاطر حفظ ظاهر وگرنه باهاش نمیتونه غذا بخوره دا داش میگفت خوب شکایت کن گفتم دکتر ده سال پیش اینجا بوده الان تهرانه من میدونم ته شکایت و...چیزی نیست کلا اهلش هم نیستم
خوب این دغدغه هی مخم رو میخوردو بعد غروبش رفته بودم خونه بابام دیدم که بنده خدا خواهر بزرگه مجبور شده کل فرشها و وسایل پذیرایی بابا اینها رو بیاره تو حیاط تنهایی داغوون شده بود از بس بابام گفته بود بیچاره صبح رفته بود ناهار براشون پخته بود یه عالمه کار کرده بود عصر هم ازش خواسته بودن منم عصبانی شدم گفتم همه براتون مهمند به جز بچه هاتون داداش؟کوچیکه هم بریده بود بنده خدا کل دوهفته گذشته در کابینتهاشون رو عوض کرده بود خدا وکیلی من تا الان همون کابینت ۱۴سال پیش دارم مامانم دوبار رنگ در کابینتشون عوض کردند خلاصه پذیرایی مرتب شد و جا انداختن اما من حالم خیلی بد بود بدتر شده بود چون مامانم مرتب میگفت من که نگفتم😂😂😂کلا گردن نمیگیره 😂😂😂خلاصه اومدم خونه داروها خوردم خوابیدم اما سه ساعت گذشت خوابم که نبرد توی تاریکی دختر کوچیکه اومد گفت مامان میشه من بغلت بخوابم گفتم بیا اومد تو بغلم محکم فشارش دادم تو تاریکی اروم دست به چشماش کشیدم تا اشکیه حس کردم این همیشه خیلی شیطونه چرا امشب ساکته بعد کلی اصرار متوجه شدم یکی از بچه های کلاس اذیتش میکنه کامل که برام تعریف میکرد یه شیطنت دوستانه بود اما دختر من خیلی جدی گرفته بود کلی بغلش کردم و ارووم شد گفت برام اب نبات دارجینی بزار عاشق این کتابه و کلی هم میخنده حالا صدبار هم گوش داده ها یکساعت بعد خوابش برد اومدم توی هال هنوز حالم گرفته بود دختر بززگه اومد کلی باهام حرف زد چقدر بزرگ شده دختر من خانووم شده چقدر عاقلانه حرفهاش ارووممم کرد خدا رو شکر خیلی حالم بهتر شد فقط گفتم مامان جان تو رو خدا برا موفقیتتون تلاش کنید رفتم خوابیدم تا ساعت ۶که بلند شدم باید ساعت ۹مامان رو میبردم فیزیوتراپی سریع یه سری بادمجون ورقه کردم نمک زدم به دختربزرگه گفتم برام گردو مغز کنه خودم پیاده رفتم خونه بابام چون داداش؟کوچیکه خیلی وجودش برا پدر ومادرم حیاتیه و کلا وابسته اش هستند من بهش میگم یوسف و جدیدا نبی الله و از امروز بخاطر صبرش میگم ایوب پیامبر😂😂😂
خلاصه اومد باهم رفتیم فیزیو و مارو پیاده کرد خودش رفت و کلی اونجا برا فیزیوتراپیست که توضیح دادم خندید گفت فقط این رو ببرید مسافرت وبگردونید مشکل همه از بی تحرکیه مادر ما بیش فعالی😅😅😅
خلاصه اومدیم خونه تا ابجی بزرگه بساط قلیه ماهی و ماهی سرخ کرده و...راه انداخته من برگشتم سریع برای بچه ها کشک وبادمجون اماده کردم و ناهارشون دادم همسر من رو برد مجدد خونه بابا قرص مامان دادم ابجی کوچیکه و دخترش هم اونجا بودند دیدم ابجی بزرگه داره منفجر میشه میگه من دارم کارها رو میکنم مامان پشت سر من هی میاد خم و راست میشه اومدن من فایده نداره و خیلی عصبانی بود 😂😂بنده خدا داشت از خستگی غش میکرد چند تا بد وبیراه تو دلم به اونهایی که میگن ما پدر ومادرمون و رو رها کردیم دادم 😅😅البته بعدش عذاب وجدان میگیرم😂تا الان اونجا بودم قرص شب مامان رو اماده گذاشتم و برگشتم دوتا ابجیا ویکی از داداشها بودند منم اومدم به بچه های همیشه بی مادر خودم سر بزنم 😅😅😅😅