یادتونه از شلوغی بچه ها توی خونه بابا گله مند بودم و مطرحش،کردم بعد چون مامان واقعا برا راه رفتن بسیار ناتوان هست داداش کوچیکه و دوتا خواهرا بردنش شیراز پی دارو و درموون منم گفتم خوب خدا رو شکر مادر بعد از اینهمه شلوغی یه کم استراحت میکنه و از هیاهو به دور هست اما شب که خواهرم عکس فرستاد دیدم همه عازم شیراز شدند همون جمع منهای من که بخاطر جلسه اداری نمیتونستم مرخصی بگیرم اونجا جمعند فقط مکان عوض شده عکس رو دیدم گفتم فقط،من شلوغ میکردم بنظرم افاضه فرمودند که همینه که هست😂
دکتر گفته مامان باید تعویض مفصل انجام بده اما .....
نمیخوام بهش فکر کنم به اندازه کافی دچار بیش فکری هستم و انقدر پژمرده شدم که یکهفته یادم رفته داروهام بخورم ژولی پولی شدم حتی موهام هم شونه نمیکنم با وجودی که شبها کاملا بیدارم اما یه حس درفضا بودن دارم که نمیتونم توصیفش کنم.از دیشب داروهام رو شروع کردم الان مرکز استانم جلسه داشتم بجه ها رو هم اوردم چون فردا باید برم یه سری ازمایش و سونو بدم .یه عذاب وجدان دارم یه کار خیلی بد کردم از من بعید بود چون اکثر خانواده نبودند یه فیلم داشتم از ورودی در هال بابا که صبح پنجشبه ها که میرفتم معمولا از لحظه ورود فیلم میگرفتم و اهنگ شهر خالی خانه خالی رو براش انتخاب کردم و گذاشتم استوری و حال همه رو گرفتم .😔😔😔
من نمیتونم منظورم رو به خانواده پدری برسونم من میگم مدیریت کنیم که وقتی دور همیم بچه ها توی اتاق اینقدر سرو صدا نکنند که مادر اذیت نشه اما بنظرم تفسیر به این شد که اگه نباشند من حالم بهتره😪
خلاصه خودم بارها با اون استوری گریه کردم و بیشتر وقتی رفتم خونه بابا شارژر جامونده ام بردارم از اون سکوت وحشت کردم و یه دل سیر گریه کردم تنها هم بودم همسر و دخترا تو ماشین منتظرم بودند .
یه شعر تو دفتر خاطرات بچگبهام بود به این مضمون یارب کاش آشنایی ها نبود یا بدنبالش این جدایی ها نبود.
میگم یه سوال من خواب بابام رو نمی بینم یا یادم نمیاد نمیدونم اما دلم میخواد بدونم واقعا اونجا الان حالش بهتره؟گرفتار نباشه؟اذیت نباشه؟
ببخشید اگر دلتون میگیره با نوشته های من .
در پناه حضرت حق شاد باشید