دیروز بعد از نوشتن این پست به دخترام گفتم بیاید بریم پیش مامان میدونستم بخاطر دل من بله رو گفتن و تا اماده شدن باباشون هم از جلسه ها وکارهای خلق الساعه برگشتند و ما رو رسوندند خونه بابا و خودشون رفتن به امور مملکت برسن😂😂😂
هوا گرم و باد گرم موسوم به تش باد (آتش) در حال وزیدن بود ولی همه روی بالکن نشسته بودن انگار مادر غروب خیلی بی قرار بوده و درحال رفت وآمد خواهر کوچیکه پرسیده چیزی گم کردی اونم گفته بود اره ولی شما نمیتونید پیداش کنید
و بی قرار پدر بوده .دایی کوجیکه و خواهر بزرگه و دختر خواهرم و خواهر وسطی هم بود و پسر عمه با وفایی که همیشه به پدرم سر میزد کلا عمه های من خیلی نازنین بودند زیاد منزل ما میومدند و ما خیلی بهشون انس داشتیم روح همه شون شاد باشه.که فرزندان مهربانی هم از اونها به یادگار موندند.
خلاصه خواهر کوجیکه یه ریز اشک میریخت و من دیدم که صحبتهای بقیه که در مورد ناتوانی و ...افراد نه چندان مسن فامیل که اکثرا بخاطر سکته مغزی در بستر هستند داره خواهر کوچیکه رو به فنا میده دستش رو گرفتم به بهانه گرما بردم توی هال .و دختر وسطیم رفت بغلش کرد ویه دل سیر خواهرم گریه کرد و گریه در خانواده ما مثل خمیازه واگیره منم کمی ابغوره گرفتم و بعد خودم رو جمع کردم بعد داداشها کم کم اومدن و مجلس از اون حالت دراومد و بقیه هم اومدن توی هال.منم که این روزا داره سریال سالهای دور از خانه پخش میشه به یاد قدیما میشینم نگاه میکنم اون قسمت هایی که اوشین ۸سالش هست و زیاد کار میکنه دختر کوچیکه میگه ردش کن بد آموزی داره😂😂بعد میگه خوب بجه بودی اینها رو نگاه کردین تا اینقد اذیت شدید🤭🤭
ورژن اوشین با اختلاف سنی کمی بیشتر دوربرمون بود شاید هم دیدن این سریالها ما رو قوی تر کرد که از شرایط سخت خودمون رو بیرون بکشیم و حداقل مستقل بار بیایم.
بعد برگشتیم منزل همسر به درخواست دخترها ما رو برد دوری کنار ساحل زدیم و از شعبه بستنی معروف کنارتخته برامون بستنی گرفت که دختر بزرگه ترجیح داد به جاش نودل کره ای بگیره که همسر کاملا مخالفه و میگه ضررداره بماند که همسر استاد اوردن خوراکی های ممنوعه در منزل هست خلاصه اومدنی من خوابیدم و دختر بزرگه سرگرم درست کردن نودل و بعد روش خیار میریخت😉 دلم خوشه این خیار اثرات مواد افزودنی رو شاید خنثی کنه.
صبح دوباره نتونستم پاشم شب قبلش ازمایشهام رو برا خواهرزاده ام فرستادم که نوشت خاله برو آهن تزریق کن .
به سه تا از دوستای بیمارستان پیام دادم پزشک داخلی دارید که بکیشون سریع نوشت بله کد ملیت بفرست برات نوبت بگیرم خدا حفطش کنه و نوشت ساعت ۹میاد منم ساعت رو روی هشت ونیم تنظیم کردم و خوابیدم توی خواب داشتم با بابام از یه راهی میرفتیم که ساختمون های فراوانی در روستای زادگاه پدر بود و پدر داشت میفتاد و من و اون تنها بودیم و هر جه داداشهام رو صدا میزدم صدا بهشون نمیرسید و...تا اینکه داداش کوچیکه اومد .
بیدار شدم تا ساعت هشت وبیست دقیقه هست و همکارم پیام داده هشت وتیم بیمارستان باش به همسر زنگ زدم من رو رسوند خودش رفت جلسه و دکتر برام آهن نوشت با یه حال بدی اومدم بیرون یکی از مریضا نگران اومد گفت دکتر جیز بدی بهتون گفته خندیدم گفتم نههه حال ندارم خیلی مهربونیش به دلم چسبید سلانه سلانه رفتم پذیرش و داروخونه و بعد اورژانس ویزیت مجدد و بستری موقت .من هیچ وقت توی بیمارستان خودم رو معرفی نمیکنم تا همکاران معذب نشند اما دوست قدیمیم که سوپروایزر بود من رو دید کلی کنارم موند تزریق سرم دوساعت ونیم طول کشید و همسر هم اومد و رفت پذیرش و صندوق کلا خانواده هم خبردار نشدند .خدا کنه این بی حالی زود برطرف بشه کمرم بشدت درد میکنه و احتمالا بخاطر یکجا خوابیدن باشه .کلا شده ام عین ماشینمون که یه جاش تعمیر میشه یه جای دیگه اش تعمیر لازم میشه😂
به امید اومدن روزهای قشنگ تو زندگی همه مون .این تزریق اهن یه قورباغه ای بود واسم که قورتش دادم.