دوشب هست همین موقعها یاد بابا میفتم و حالم بد میشه همش میگم من کوتاهی کردم کاش زمان رو از دست نداده بودم درست تر فکر کرده بودم و هی خودم رو ازار میدم خیلی دلم میخواد راجع به بابا بنویسم اینکه در هر دوره از زندگی چطوری بودیم چقدر چالش داشتیم الان که دارم فکر میکنم بابام با توجه به شرایط،زندگیش سطح تحصیلاتش که فقط دو سه جلسه رفته بود مکتب بعد نزاشته بودن بره اونهمه استعدادش اونهمه دوبیتی هایی که حفظ بود که من همیشه باهاش مشاعره میکردم با دوبیتی جوابم میداد اون قصه هایی که توی بچگی برامون تعریف میکرد و....چقدر بابای به روزی بوده اما من قدر نمیدانستم اخ بابا چقدر جای خالیت امشب توی ذوق میزد اولین دورهمی خارج از خونه بدون تو و ان غم ،بابا جان دلم تنگه و نفسم تنگ تر
در خیالات خودم در زیر بارانی که نیست
می رسم با تو به خانه،از خیابانی که نیست
می نشینی روبه رویم خستگی در میکنی
چای می ریزم برایت توی فنجانی که نیست
باز میخندی و میپرسی که حالت بهتر است؟
باز میخندم که خیلی...!گرچه میدانی که نیست
شعر میخوانم برایت واژه ها گل می کنند
یاس و مریم می گذارم توی گلدانی که نیست
چشم می دوزم به چشمت،می شود آیا کمی
دست هایم را بگیری بین دستانی که نیست؟
وقت رفتن می شود با بغض می گویم نرو
پشت پایت اشک می ریزم در ایوانی که نیست
میروی و خانه لبریز از نبودت میشود
باز تنها میشوم با یاد مهمانی که نیست
رفته ای و بعد تو این کار هر روز من است
باور اینکه نباشی کار آسانی که نیست
پی نوشت : دوستان مجازی عزیزم ممنونم از کامنتهای پرمهر وهمدردیتون .
ببخشید اگر تلخ مینویسم اینجا تنها پناه تنهایی های من هست