دلم یه هوای ابری خنک با نم نم باروون میخواد با یه بی خیالی محض،و قدم زدن کنار دریا و گوش دادن به موج های دریا ؛فارغ از هر سروصدای و مشغله ذهنی.
حس امروزم رو دوست نداشتم توی اداره به زور خودم رو حمل میکردم دست خودم رو مثل مادری که بچه لجبازی رو می کشونه کشوندم آخر وقت واقعا انرژیم یهووو ته کشید یه عالمه گزارش ننوشته داشتم یه چند تا بازدید نرفته یه چند تا جلسه نگرفته.تماس های مکرر همکاران جهت امور جزئی.
ذهنم خسته هست ومغشوش .دیروز از وقتی برگشتم تا آخر شب توان بلند شدن رو نداشتم.شب تصمیم گرفتم صبح که شد برم اون سرم آهن بدترکیب رو تزریق کنم اما از آمپول هیدروکورتیزون همراهش بشدت میترسم.وزنم رو اضاف میکنه از وقتی برگشتم سرکار وزنم روز به روز رفته بالاتر.
نمیدونم کار رو تحویل بدم و برم یه تجدید قوای طولانی چند ماهه یا در این اوضاع که هیچ چیزی معلوم نیست بمانم شاید سختی کار کمتر بشه. نه تمایل به ادامه کار دارم با وجودی که حس میکنم ذهنم اونقدر گنجایش کار جدید رو نداره.یادش بخیر همزمان چند واحد رو می چرخوندم اما نتیجه اش کو؟؟؟آدمهای جدید که می آیند نمی دانند که قدیمیها چقدر برای کار انرژی گذاشته اند و ......
به زمین چسبیده ام باید پاشم دوش بگیرم لباس بپوشم چند روز مونده به مدرسه برای پرنسس فرم بگیرم کفش بگیرم.تکلیف اون دوتا هم هفته دوم مهر معلوم میشه بهتره بهش فکر نکنم چیزی رو نمیشه تغییر داد تا خودشون نخوان.
یه مورد مالی بود سپردم مطلقا به همسر ،تلاشش رو کرده داره انجامش میده اما خوب زود زود باید به فکر حل واقعیش باشیم اما دوست دارم ایندفعه من نقش نداشته باشم آدمیزاده بعضی وقتها دلش میخواد هیچی نبینه نشنوه بی خیال باشه اما من آدمیزاد محسوب نمیشم احتمالا چون فکر ها مثل خوره خوابم رو میخورند بی خوابی عدم تمرکز میاره .
دارم فکر میکنم چقدر به آینده نیامده فکر میکنم نه به همسایه بغل دستمون که بعد از ۲۰سال زندگی صاحبخونه شد و بعد در عرض ۴سال بعدش خونه رو فروخت مستاجر شد و گفت تا کی سختی بکشم گفتم پس بچه هات؟گفت :مگه ما بچه بودیم کی به فکر ما بود بچه ها خودشون از پس خودشون بر بیان(دوتاپسر و یه دختر داشت).
نه به من .
چقدر ما آدمها متفاوتیم دلم یه ذره بی خیالی خانم همساده رو خواست که از قضا یه سال از من بزرگتر ولی توی کلاس چهارم دبستان همکلاس بودیم.
خدایا شکرت نمیدونم این هورمونها که بهم میخورند تا بیان درست بشند روان و کام من رو تلخ میکنند.یا اون کمال گرایی ناجوانمرد درونم.
ببخشید اگر اوقاتتون تلخ شد.