هر چی بیشتر وبلاگها رو میخونم متوجه میشم که در تمام سالهایی که فکر میکردم مشکلات موجود مال منه و کلا دچار سردرگمی بودم الان میبینم اه بقیه هم همینطور هستند .
مثلا من از اینکه کاری رو شروع کنم که آخرش مشخص نیست یا اینکه با افرادی کار کنم که کار رو اصلا جدی نمیگیرند و فقط ادای کار کردن در میارن و الکی چشم میگن ولی تهش هیچ کاری نمیکردن بشدت اذیت میشدم الان که به ۲۵سال کار کردنم نگاه میکنم متوجه میشم دلیل اینهمه نارضايتي درونیم خود کار کردن نیست بلکه یا حس میکردم اون کار اصلا فایده و ثمره نداره یه جورایی سمبل کاری و مستند سازی الکی بوده یا اینکه اصلا کاره چارچوب و قوانین مشخصی نداشته .ماندگارترین جایی که کار کردم پست قبلیم بود که تقریبا شاید ۴۰درصد کارش به خودم مربوط بود البته راستش بخواین ۷۰درصدش رو خودم میتونستم انجام بدم وانجام میدادم و اون ۳۰درصد هم با مدارا کردن و یه جورایی با خون دلی که سال اول خوردم و جا انداختم افتاد رو روال و آخرش بخاطر آسیب جسمی و روحی بالاخره گذاشتمش کنار و چقدر اون تغییره سخت بود .اما کار فعلی متاسفانه ۷۹درصدش به بقیه مربوطه و من باید یه هماهنگ کننده باشم که اعتراف میکنم پس از ده ماه هر چی جلسه گرفتم و گلوم پاره شده کار پیش نمیره کاری که نتیجه و ثمره اش خدمات مستقیم به مردم هست اما کارها چنان پیچ خورده که شدیدا حالم ناخوشه.توی کارهای کارشناسی که من باید باشم اصلا خبر نمیشم چون متاسفانه کارها رو روال نیست افراد خیلی خوب و متین و نازنینی که مدیر هستند بی تجربه و نامربوط هستند و اصلا هر چی میگم زبونم متوجه نمیشند و من بشدت خسته ام از نظر جسمی و بالاخص روحی.و احتمالا دیگه نتونم ادامه بدم چون بشدت سلامتی حسم و روحم در خطره.
دیروز یکی دیگه از همکارام انصراف داد بعد از ۱۳سال یه همکار پرکار و آروم و بی حاشیه خیلی راحت رفت اموزش،پرورش و استخدام شد واقعا حیف بود خیلی کاری بود اما قدر زر زرگر شناسد و آب از آب تکان نخورد و این برای من که از همه قدیمی ترم دردناکه.تربیت هر کدوم از اون نیروها و مهارتشون سالها زمان برده و براحتی دارن از سیستم بخاطر فشار روحی و معیشتی از بدنه سازمان جدا میشند طی ده ماهی که برگشتم ایشون چندمین همکاری هست که داره میره وضعیت همینطور ادامه پیدا کنه علی میمونه و حوضش و ....
فردا نوبت دکتر دارم دلم میخواد کارها رو سرانجام بدم بعد درخواست مرخصی بدم به هر حال من حکم مامان اداره رو دارم و یه مامان معمولا در هر حال دلسوز خانواده هست نمیخوام دچار مشکل حادی بشن تا جایی که ممکنه.
یه چیز جالب توی دختر دومی هست هر وقت چالشی داره میگه به شکل فکاهی و خنده دار بهش فکر میکنم تا راحت بگذره خیلی نگاهش برام جالبه .کلا خلق و خو و حتی ظاهرش بیشتر شبیه آقای همسر هست و همسر همیشه میگه دختر دومی خود نوجوونی همسر هست.
اگه هوای شهرتون خوبه خوش به حالتون.من زیر کولر نشستم و دلم یه هوای پاییزی طبیعی میخواد .یکی از آرزوهام که همیشه اینجا میگم اینه که بتونم ۶ماه اول سال رو برم یه جای خنک .یه جای سرسبز کنار آب روان با بوی خاک عشق کنم و نسیم خنک سروصورتم رو نوازش بده .حتما همین نزدیکی ها یه جایی پیدا میشه یه روستای کوچولو که نخواد از شهر ودیار زیاد دور بشی وابستگی کلا خوب نیست اما این خاک جنوب ترکش خیلی سخته .گاهی فکر میکنم کاش جاده ها تو آسمون بودند اونوقت نه دره ای بود نه پیچی نه کوهی و میشد زود از این ور به اون ور رفت.به یه قالیچه سلیمان محتاجم.که هر وقت اراده کنم بپرم رو قالیچه و همه جای این جهان شگفت انگیز رو تماشا کنم .اما همه جای جهان هم قشنگ نیست کاش هیچ جایی نه جنگ باشه نه فقر ونه ظلم ونه بی عدالتی .تا من با قالیچه خیالی ام به هرجا سر بزنم فقط لبخند باشه و ارامش،و شور زندگی.
در پناه خداوند بلند مرتبه ، مهربان و خوش قلب و آرووم و شاد باشید.