زندگی خیلی بالا پایین داره الان که مینویسم روبرو مادرم اون نشسته نماز میخونه و من تقریبا خوابیده نماز خوندم.
نماز که چه عرض کنم چند تا خم و راست نشسته خوابیده بجا آوردم هر دو تا پاهام بی حس هستند شدید روانم بیشتر بهم ریخته.
دیشب که رفتم دکتر مادر هم بردم دکتر برا مادر توصیه کرد با وجودی که تعویض مفصل ضروریه ولی با توجه به ضعف مادر فعلا کجدار مریز سر کنید.
وبرای خودم گفت عمل کمر ضروری هست وقتی دید تمایلی به عمل ندارم گفت فقط روزی یکساعت میتونی بشینی با همه اینها دوست نداشتم باور کنم که اینقدر اوضاعم بهم ریخته هست.اما بود .
تا اینجا رو پنجشنبه نوشتم الان که مینویسم توی تخت دراز کشیدم صبح پا شدم برم سرکار اما بند بند وجودم از درد عجیب و غریبی حکایت دارد که خودم باور ندارم.خودم رو گول میزنم پاشو بابا چیزی نیست یه عالمه کار داری اما بدن یاری نمیکنه .فایده نداره این بدن دیگه کم آورده زیادی کار کرده اما به چشم هیچکس نیومده حتی به چشم خودم و دلم برای این جسم کبابه.
تصمیم سختی هست تغییر سخته حس مفید نبودن سخته.من هیچ وقت جسم قوی ای نداشتم اما میتونستم مشاور خوبی باشم بعنوان کاتالیزور در کارهای اداره برای برنامه ریزی امور ؛ اما نه خودم باور داشتم نه به خودم فرصتی دادم .دیگه برا این حرفها دیره.بهتره بپذیرم که شرایط همینه.کاری که دستم هست رو خیلی دوست داشتم اما در عین حال داغونم کرده بود به سرانجام نمیرسید. والان بخوام تحویل بدم سخته. کلی جلسه گرفته بودم که هنوز صورتجلسه اش رو تکمیل نکردم.ارسال نشده اما تهش میگم خوب که چی؟تونستی دردی از مردم کم کنی؟تونستی یه خدمت استاندارد به مردم ارائه بدی؟نهههههههههههههه
این نه تیر آخره و توانم رو میگیره.روزی که برگشتم اداره درخواست یه صندلی دادم اونم شفاهی نه کتبی قول دادن بخرن و الان بیش از ۱۰ماه هست که هیچی گفتم یه اتاق بدید من اونجا بتونم دراز بکشم نباید طولانی بشینم گفتند نداریم اما الان دو تا اتاق به دو نفر که سابقه نصف من دارند داده شده .بی خیال بابا مگه من کی هستم ؟مگه اداره بدون من نمی چرخه؟یه نیروی متمرد کمتر بهتر .
یه نیرو که بیخودی دلش واسه سیستمش میسوزه نبودش بهتر از بودنش هست.
یه نیرو که اول چالش ها رو میبینه و بن بستهاش،رو پیش،بینی میکنه به مذاق هیچکی خوش نمیاد.
اینا رو مینویسم که خودم رو راضی کنم حالا آش،دهن سوزی هم نبودم که راحت تر دل بکنم.اما یادمون باشه اگر جایی مدیر بودیم رزومه کارمندان رو در بیاریم این افراد ناتوان امروزی کوله باری از تجربه اند و بلد بودن راه و فرایند یه کار یعنی نصف اینکار انجام شده.اما کو گوش،شنوا.همه میخوان تجربه کنند و مصداق چندین چراغ دارد و بیراهه میرود بگذار تا بیفتد بیند سزای خویش.
اما من هی میخوام گوشزد کنم بابا دارید میفتید و بقیه بگن به توچه ![]()
هیی روزگار
بر ما گذشت نیک وبد اما تو روزگار
فکری به حال خویش کن این روزگار نیست.
جواب روزگار :به توچه ،تو برو فکر خودت باش فضول .![]()
ببخشید خیلی غر زدم .