چند شب پیش که رفتم پیش مامان نوبت خواهر بزرگ بود اما دیدم بنده خدا بد جور گیر افتاده دختر محصلش که سال آخر دبیرستان هست دوست نداشت شب بیاد خونه بابا و خوب حق هم داشت از طرفی باباش برای کاری توی شهر نبود دختر بزرگه خواهر هم شوهرش شیفت شب بود اما پسر ۷ماهه اش سرما خورده بود و انتظار داشت مامانش از بچه پرستاری کنه چون میترسید تب کنه بنده خدا خواهر سردرگم و مستاصل بود من که رفته بودم فقط به مادر سر بزنم پیشنهاد دادم خواهر بره خونه و من پیش مامان موندم .چون هیچی با خودم نبرده بودم بین لباسهای مامان یه لباس جدید نپوشیده پیدا کردم و پوشیدم شب اونجا موندم از ساعت ۱۰شب که خاموشی زدیم تا ساعت دو شب هیچکدوم خوابمون نبرد خواهر بنده خدا صبح ساعت ۷اومد و من برگشتم خونه واسه همین دیشب فقط ۴ساعت موندم بعد چون به دخترا قول داده بودم بردیمشون بیرون خوب قبلش من یه فلاسک دمنوش آماده کرده بودم که برم خونه بابا و مامان رو ببرم دریا اما مامان مهمون داشت و نشد.
خوب چون معمولا دمنوش فقط کنار دریا میجسبه بقیه تو خونه بابا دمنوش نخوردن ومنم که اونجا با خوردن سوهان و حلوا رژیم ده روز کنترل شده رو به فنا داده و تلافی همه این ده روز رو با خوردن سوهان و حلوا دراوردم که مدیون خودم نشم .بنابراین یه عالمه دمنوش خوردم تا اثرشون بره خوب وقتی همسر با دخترا اومدن من رو بردن همسر باید میرفت اداره ما هم یه گوشه خلوت کنار ساحل پیدا کردیم دریا حسابی عقب رفته بود و ساحل آرووم و خلوت و دلنشین بود ماه هم هنرنمایی میکرد همینکه زیرانداز پهن شد دوتا بالشتک توی ماشین هم آوردم نوبتی روی پای دخترها خوابیدم قشنگ دمنوش ها من رو در حالت خلسه ای دل انگیز برده بودن دخترها با هم حرف میزدن و من فقط صدا میشنیدم اما اینکه چه می گفتند اصلا متوجه نمیشدم قشنگ وقتی چشمم باز کردم ۴۰دقیقه گذشته بود و همسر برگشته بود و دختران گرامی بنده رو دست انداخته بودن که این هم تفریح ما با مامان خوب خونه میخوابیدی.اما اینقدر اون ریلکس شدن حالم رو خوب کرد که تمام فکرها و دغدغه هایی که صبح داشتم سر ظرف شستن با فرستادن صلوات به روح پدرم سعی میکردم هم کنترل کنم هم شاید ثوابی به روح پدر برسه رو شست و برد خدا رو شکر.
دارم فکر میکنم والله چکاریه من میام این جا غر میزنم مردم اینقد خودشون مشکل دارند حوصله غرهای امثال من رو ندارن.
برای اینکه پستم خیلی عاری از غر نباشه بگم که دختر بزرگه روزانه قبول شده اما میگه به رشته علاقه نداره حالا خدا رو شکر خودش انتخاب کرده داشت مینداخت گردن من که ناک اوت شد
والله مادر باید اقتدار داشته باشه.
دختر دومی که وقتی جیک جیک مستونش بود فکر زمستونش نبود الان داره غصه میخوره اما خوب پشیمانی دگر سودی ندارد نه حاضره پشت کنکور بمونه نه بره رشته پیام نور که قبول شده ضمنا موقع انتخاب رشته کلا پنج تا انتخاب کرده که انتخاب چهارمش قبول شده.
آقا حکایتی داریم با این بچه ها .
باز خدا رو شکر دختر کوچیکه کم کم با مدرسه اخت شده و یه دوست هم پیدا کرده که از قضا دوست همسر هست خوب یادمه اون موقع که دختر بزرگه دنیا اومده بود زیاد میدیدمش و مجرد بود به شوخی قرار بود دختر بزرگه رو بدیم بهش و سالها شهر ما نبود الان که همسر گفت دخترش همکلاسی دختر کوچیکه هست خندیدم گفتم چقدر زمان زود میگذره ها.و البته خوشحالم بالاخره دخترم از توی کلاس یه دوست پیدا کرده که باب دلش هست.
آقا این پست هم باز همش شد غر .دیگه ما رو ببخشید .
ببینم میتونم تمرین کنم کمتر فکر کنم کمتر غر بزنم شما هم دعا بفرمایید.
دردهای ستون فقرات تا رعایت میکنم بهتره اما خوب باید درست بشینم درست بخوابم درست راه برم و اضافه وزنم رو کم کنم و مثبت اندیشی رو تقویت کنم باشد که رستگار شوم.
ممنونم از همه تون از راه حل هاتون واقعا قدردانم که برام وقت میزارید.در پناه خدای نازنین باشید.