امروز که داشتم ناهار درست میکردم و ماهی هایی که آقای همسایه برامون آورده بود از صید خودش،و ته دلم برای این مهربونی و مرام قدیمی جنوبیها ازش تشکر میکردم و آرزوی روزی فراوان براش میکردم (قدیمها ماهیگیران از صیدشون برا همسایه و اقوام میفرستادند و این رسم خیلی دیگه مرسوم نیست وقتی بچه بودم خیلی اتفاق می افتاد).
خلاصه داشتم غذا می پختم توی آشپزخونه و وقتی از یخچال خونمون( که عمرش، از سن زندگی مشترکمون هم بیشتره چون همسر با حقوق سربازیش اون رو قبل عقدمون خریده فکر کنم بنده خدا کل حقوقش،رو جمع کرده یه جا داده اون رو خریده )که تو آشپزخونه به قول امروزیها کثیف قرار داره داشتم رب رو در می آوردم خندیدم.به چی؟به اینکه آشپزخونه کثیف ما از آشپزخونه تمیزمون بسیار تمیز تر هست چند سال پیش در اقدامی جوگیرانه سقف حیاط خلوت رو گرفتیم سقف کاذب زدیم و سرامیک کلی خرج و گذاشتن سینک و..و بعدش چند صباحی اونجا آشپزی کردم و عین بچه ای که از اسباب بازیش خسته میشه دوباره برگشتم توی آشپزخونه قبلی آشپزی کردن
الحمدولله الان دیگه نمیتونم از این فکرهای جوگیرانه داشته باشم به لطف تورم همینکه میشه غذایی پخت خدا رو شاکریم و دست مسئولین رو میبوسیم(خانمها منظورمه)که باعث شدن الکی خودمون رو به دردسر نندازیم.دعای خیر ما پشت سرشون![]()
خوب ما رشته پلو وماهی پختم پرنسس های منزل که از خواب ملوکانه خرس قطبی وارشون بیدار شدن غر غر کنان از بوی ماهی پخش،شده شاکی بودن .بشکنه این دست که نمک نداره .جاتون خالی من که عشقولانه ناهارم رو خوردم و لذت بردم اونا رو نمیدونم ولی ناهار رو خوردند.حالا یا از ترس یا از گرسنگی خدا میدونه
آهان در راستای جمع شدن خانواده( الکی ميگما ) با تلویزیون آشتی کرده و سریال دختر امپراطور رو تقریبا کامل دیدیم بعد از سریال دختر کوچیکه میگه مامان کی میخوای واقعیت رو به من بگی که خانواده واقعیم کجا هستند ؟می خندم میگم مادر جان من رو چطور شناختی؟کلا یه راز هم ندارم اصلا میتونم بیشتر از دو دقیقه پنهانکاری کنم
(خداییش،برای بقیه انسان بسیار رازداری هستم میشه ۹۸درصد بهم اعتماد کرد اما خودم چیز پنهانی تقریبا ندارم)
سریع همه چی رو لو میدم تازه حالا فکر کن من مامان واقعیت نباشم مسلما مامان خیالیت شاهزاده که نیست حتما یکی از این بی خانمانهای بیچاره بوده بچه اش رو گذاشته و رفته
و اینچنین بود که رویای شاهزاده بودن دختر کوچیکه ناجوانمردانه توسط من به کابوس تبدیل شد .امشب هم با دوستاش رفت بیرون و بعد از جرزنی با پدرش که زود برگرده با یکساعت تاخیر برگشت .
شبتون آرووم دلتون خوش نگاه خدای مهربون به زندگی تون باشهدر پناه حق باشید.