سلام سال نوتون مبارک طاعات و عباداتتون قبول درگاه خدای مهربون باشه آمیییییییییین
خوب دیشب ما رفتیم تالار و قبلش حرص خوردم تا این سه تا خانم آماده بشن یعنی من که نفهمیدم نمازم رو چطور خوندم فقط خدا خودش به بزرگیش ببخشه رفتیم درب تالار خواهر و همسرش اونجا منتظر مهمونها بودند سلام کردیم و سربه سرشون گذاشتیم هنوز هیچکی نیومده بود و خدا رو شکر دخترها مشغول سلام واحوالپرسی شدن و کم کم فک وفامیل و دوست وآشنا اومدن اول قرار بود همه توی یه سالن باشیم بعد چون تعداد زیاد بود ما خانوما رفتیم سالن بالا.خیلی خوب بود بعد مدتها همدیگه رو دیدیم دختر دایی ها دختر عموها دختر خاله ها دختر عمه ها و.....فکر کنم با ۲۰۰نفری سلام کردیم.و بعد رفتن مهمونا دخترای خانواده رو دعوت کردم رفتن جایگاه عروس و دوماد یه عکس دسته جمعی ازشون گرفتم البته متأهلا رفته بودند و زن داداش زحمت گرفتن عکس رو کشید و بعد شب که فرستاد توی گروه واتساپ یکی از دامادهای داداش نوشت اینهمه دختر ؛شوهر کجا پیدا میشه [آیکون خنده]
بعدش دخترای من که هر کدوم با دوستاشون قرار داشتن باباشون رسوندشون ما هم رفتیم پیش،مادر بعد مادر رفت مسجد مراسم ما هم به پیشنهاد حاج آبجی رفتیم خونشون و ذوق داشت برامون سوغاتی هم آورده بود که اصلا انتظار نداشتیم ولی خوب رسم سوغاتی قبلا تو خانواده ما خیلی پررنگ بود و بابام هر وقت میرفت مکه یا کربلا و مشهد حتما برا همه فک وفامیل سوغاتی میورد و بماند که معمولا سوغاتی هاشون با ما فرق نداشت ولی فامیل اصلا اینطور نبودن شاید واسه همین بابام خاص بود الان داداش دست ودلباز کپی بابامه با این تفاوت که سوغاتی بچه هاش عالی تر هست و درستش همینه.روح بابا شاد.
خلاصه اونجا بودیم که داداش کوچیکه اومد با یه بسته بزرگ کارت که داداش دست ودلباز سفارش داده بود به بچه هامون همون دیشب عیدی داد و بعدش ساعت دوازده ونیم من و دختر خواهرم که ۱۱سالش هست رفتیم مسجد و قرآن به سر و اگر قابل باشم برای همه تون دعا کردم و اونهایی که با اسم میشناسم ویژه دعا کردم حالا چه بهدعااعتقاد داشته باشن چه نه و از خدا خواستم به مریضها شفا ؛دامان اونهایی که طالب فرزند هستن سبز بشه ؛روح اونهایی که نیستند شاد باشه واگه ثوابی از این شب بیداری هست به روح اونها هم برسه و برا رسیدن به آرزوها و عاقبت بخیری همه جوونها.و تموم شدن اینهمه جنگ و درگیری در دنیا .الهی آمیییین
بعد هم اومدم خونه تا نماز صبح خوندم خوابیدم چون کلی کار ناتموم داشتم ساعت یه ربع به ۹بیدار شدم جارو برقی کشیدم کتابخونه رو گردگیری کردم که پرنسس کوچیکه پا شد و کلی کمکم کرد و یه سفره هفت سین کوچولو هم با همکاریش جلو آیینه کنسول توی هال چیدیم خیلی مینیمال تمام وسایلش هم از قبل موجود بود. بعد آماده شدیم من و همسر و پرنسس بریم آرامستان نیم ساعت قبل سال تحویل رسیدیم حاجیه آبجی که هر سال از طرف پدر مامور به انداختن سفره بود داشت سفره می چید با سلیقه چید و فضای ارامستان .....
یه ساعت بعدش اومدیم برگردیم دیدیم کنار ارامستان یه ماشین واژگون شده به همسر گفتم نگه داشت تعداد زیادی ماشین کنارشون بودند منم خواستم برم همسر گفت نرووووو گفتم من دیگه استرس ندارم برم شاید کمکی از دستم بر بیاد رفتم تا یه زن و شوهر تقریبا ۶۰ساله هستند از اهالی کرمانشاه . با کمک مردم از ماشین بیرون اومده بودن و در ظاهر هیچ خراشی هم نداشتند اما خوب غریب بودند تا آمبولانس اومد من با خانمه رفتم فقط استرس داشت والبته کوفتگی اما تا مراحل قانونیش،طی بشه یه نیم ساعت سپری،شد چون همسرش حاضر نبود ماشین رو رها کته والبته کاملا سرپا بود حتی خاک آلود هم نبود داداش،و شوهر خواهر و خواهرزاده و بقیه موندن پیش آقا ما رفتیم بیمارستان .یکی از پرسنل اورژانس پسرخاله ام بود کلی هم سربه سرمون گذاشت خانم شدیدا میترسید ولی علائم وحالش پایدار بود والبته حق هم داشت خدا برای هیچکی نیاره آقاشون چند ثانیه خوابش برده بود در حالیکه تا مقصد فقط ۵دقیقه فاصله داشتن که دچار حادثه شده بود.
آمبولانس بشدت تکون میخورد من و خانمه خیلی اذیت شدیم خلاصه بردیمش بیمارستان تا عکس ومعاینه و...خدا رو شکر مشکل حادی نداشت و با همکاری فامیل و نیروی انتظامی هم ماشین رفت توی انباری داداش،چون اگر میخواست روال اداری طی بشه میرفت برا ۱۳به در اینها هم نمیخواستن هیچکدوم از فامیلهای یا بچه شون متوجه بشند خانواده محترمی بودند و بعد آقاهه اومد بیمارستان انسان شریف و شوخ طبعی هم بود رفته بود به دکتر گفته بود ما رو امشب بیمارستان تگه دارید چون جایی نداریم و حاضر نمیشد با ما بیاد بالاخره راضی شد و به اتفاق اومدیم خونه حاجیه وحاج خانم تازه برگشته .آبجی سریع بساط شام راه انداخت و برادرزاده ام کمکش میکرد منم سبزی پاک کردم برگشتم خونه .هلاک بودم از کمردرد و همسر به پیشنهاد دختر بزرگم رفت آش،گرفت من پلکام سنگین میشد که اذان گفتن افطار باز کردم نماز خوندم یه قرص خوردم خوابم برد یه ساعت ونیم بیهوش بودم الان پا شدم که بچه ها خوابند .
دخترا شاکی بودند مامان ما پارسال تو رو دیدیم دیگه تو رو ندیدیم چرا زود برنگشتی گفتم مادر خودتون هم اگر بودید همینکار رو میکردید یه نکته جالب بود که موقعی که هنوز امبولانس نیومده بود یه خانم جوون که کودک شیرخواره اش بغلش بود توی ظهر گرما زیر آفتاب اصلا این خانم مسافر رو تنها نمیزاشت و هر چه اصرار میکرد که خانم بره تو ماشین زیر کولر اون نمیرفت خیلی ازش خوشم اومد.شاید اگر من توی اون شرایط،بودم اصلا از ماشین پیاده نمیشدم.والبته من سالها فوبیای دیدن هر حادثه ای رو داشتم.
خدایا اگر کار امروز جمع خانواده ما مورد رضایت توست هر ثوابی اگر داره به روح پدرم برسان .پدرم بسیار مهمان نواز بود هر عیب و نقصی داشت اما این مردمداری و مهمون نواز بودنش زبانزد بود.
الهی سال جدید بر همه مبارک باشه مواظب خودتون باشید در پناه حق