امشب به حرف دختربزرگم که با زبان بی زبانی بهم فهموند محض رضای خدا یه شب خونه باش موندم خونه و نشستم لیست کارهام رو نوشتم و طبق روال خودم همه ظرفها روگذاشتم توی سینک بعد رفتم گردن بند طبی مو زدم بعد کمربند طبی قشنگ مجهز اومدم و طی یه روتین دوره ای چند تا ظرف میشستم خشک میکردم میزاشتم سرجاشون بعد هم یه قسمت کابینت رو تمیز میکردم و یک قسمت هال و چون چرخشی انجام میدم فشاری به کمر وگردنم نیومد بعد هم گاز رو تمیز کردم اولش به قول مامانم دست کار میکنه چشم میترسه هستم ولی اینطوری بعد یکساعت و نیم آشپزخونه شده یه دسته گل هال هم جمع و جور ،آب گلها رو هم تنظیم کردم پتوس هام این ۳روز که نبودم بی حال شدن احتمالا هیچکی نازشون رو نخریده و محبتشون نکرده همه شون رو ناز کردم با آب تصفیه برگهاشون رو اسپری کردم یه دونه سانسوریا داشتم که بهم ریخته بود مرتبش کردم الان هم خونه مرتب هست البته فقط هال و آشپزخونه؛اتاق خوابها هم یه کم رسیدگی میخوان نشستم خستگی در کنم بعد برم اگه نشد هم فردا. طبق روال امشب باید پیش مادر بودم اما تو راه برگشت از شیراز اینقدر حال مادر بد شد که بیش از ۱۰بار توقف کردیم آب زدیم صورتش ماساژ دادمش خیلی بد حال و ناتوان بود طفلکی از کوه ها میترسید از انبوه ماشینها دلهره داشت عصر چهارشنبه هم بود پنجشنبه ها هم تعطیل شده بود فکر کنم کل جنوب برای فرار از گرما روانه شیراز بودند در لاین برگشت که ما بودیم خیلی خلوت بود اما خوب قسمت اعظم جاده دوطرفه بود و حسابی شلوغ و مادر رو بسیار مضطرب کرده بود تا رسیدیم خونشون هزار بار مردیم و زنده شدیم من و داداش نا نداشتیم و بسیار بی حوصله شدیم. واسه همین امشب خواهرم موند من سه شنبه برم جای اون .چون توانی برام نمونده بود.
دیروز که طبق روال عصر پنجشنبه رفتم سری به بابا زدم خیلی زود بود و آفتاب شدید و طاقت فرسا سردرد گرفتم کمی اون ورتر مراسم چهلم یه مادر خیلی خیلی جوون بود بنظرم سی و پنج شش ساله که متاسفانه در یه حادثه رانندگی که انگار دختر 14ساله اش راننده بوده این خاتم فوت شده بود و اون دختر خیلی نا آروم بود واقعا سخت بود ماشین هم خارجی بوده اما سرعت زیاد بوده و یه مادر بسیار زیبا و جوون رفته بود خیلی غم انگیز بود قبلا چندین سال که شغلم مرتبط بود به پیگیری مرگها وقتی مقایسه میکردم طی سالهای اخیر مرگ زنان جوان در حوادث رانندگی افزایش چشمگیری داشته و همینطور مرگ نوجوانها خصوصا بعدداز مصرف مواد یا نوشیدنی های غیر مجاز و چه فاجعه های غم انگیزی به بار میاد و خانواده های زیادی رو دچار بحران میکنه کاش بهتر و قانونمند تر و محافظه کارانه تر رفتار کنیم تا از این موارد غم انگیز اتفاق نیفته .ما توی سال ۷۸بود میخواستیم حوادث موتورسواران رو کاهش بدیم جلسه گرفتیم با همه ادارات از جمله نیروی انتظامی نماینده اونها حرفی زد که هنوز تو ذهنم مونده گفت ما هر وقت بچه های ۱۲تا ۱۷سال رو که موتورسوار هستند متوقف می کنیم با حمله خانواده ها مواجه میشیم که به شما چه ؟ما خودمون میخوایم بچه هامون موتورسواری کنند و عملا گفتن کاری از دستشون برنمیاد الان هم که توی شهر انبوه دختر بچه ها و پسربچه های موتورسواری که به زور ۱۰تا ۱۴سال دارند توی خیابونها که رد میشن برای سلامتیشون زیر لب دعا میکنم و به این فکر میکنم کاش میشد کاری کرد چند سال پیش دختر ۱۲ساله ای اصرار کرد که پدرش براش موتور بخره که پدر نخرید و دختر ۱۲ساله خیلی سریع خودخواسته رفت و چه داغی بردل اون خانواده گذاشت واقعا روزگار سختی شده از کودکی باید حواسمون به بچه هامون باشه و اول خودمون بعنوان والدین جوگیر نشیم و تحت تاثیر فضاهای موجود و به ظاهر مدرنیته قرار نگیریم که با دست خودمون به خانواده آسیب برسوتیم و بتونیم به سلامتی اونها رو از مرحله بلوغ رد کنیم تا آرامش در یه زندگی خانوادگی برقرار باشه.
از کجا به کجا رسیدم امیدوارم من رو بخاطر بار منفی این پست ببخشید نگاه تون به زندگی مثبت و زیبا و قلبهای مهربونتون سرشار آز آرامش و شادی باد.آمیییین