همه درگیر برگزاری اولین مراسم سال پدر هستند و من همچنان بهت زده چند روزیست روزه سکوت گرفته ام و فقط،در حد لزوم با بقیه حرف میزنم البته در خانه خودم نه همه چیز طبق روال سابق هست دلم میخواهد بهترین دوستان دخترانم خودشان باشند پناه همدیگر باشند اولویت زندگی هم باشند و هیچ غریبه ای را بیشتر از خودشان دوست نداشته باشند و سنگ صبور هم باشند .اما پدر یکسال هست که من درگیرم با خودم که آیا میتونستم کاری کنم که پدر بیشتر بماند و نکردم؟؟آیا میتونستم کاری کنم که یکماه آن دردها را نکشد و نکردم؟؟آیا میتونستم تصمیم درست تری بگیرم و پدر را به آن بیمارستان که همیشه ازش واهمه داشتم نبرم؟؟؟آیا غفلتی از من سر زده بود؟نمیدونم مازوخیسم درونم بدجور روانم را در این یکسال آزرده در حالیکه خوب میدانم هر چه در توانم بود انجام داده بودم .روحت در آرامش پدر گاهی به دیدنم بیا تنها و در سکوت مثل من که چه در زنده بودنت و چه بعد از سفرت خیلی وقتها تنها و درسکوت بهت سر میزدم بعضی وقتها عین خودت از جمع گریزانم .تنها به دیدنم بیا دستهایم را بگیر و برایم از آن بالاها دعا کن بگذار باور کنم که دعای پدر ومادر همیشه در حق فرزند مستجاب هست مرا یادت نرود باشه؟پس منتظرم به وجودت سخت محتاجم الان که پرده ها برایت کنار رفته شاید حال و روز مرا در تمام سختی ها و دم نزدنها دیده باشی از نیت من آگاه باشی به دیدنم بیا تا من مثل همیشه فارغ از سن وسالم سرم را روی پاهایت بگذارم و تو این بار از ته دل لبخند بزن و دعایم کن .همان لبخندی که آرزویم در زنده بودنت بود و به آرزویم نرسیدم.