یکی از بزرگترین اشتباهات زندگیم آوردن حیوان خونگی بود اسفند ۹۷رفتیم و یه دونه بچه خرگوش کوچولو گرفتیم و تا الان کنارمون بود امشب وقتی داشتم نماز عشا میخوندم یه صدایی اومد یه صدای خیلی شدید بعد نماز رفتم دیدم خرگوشمون دراز افتاده و جون نداره.خیلی شب سختی هست شاید کسی که حیوون خونگی نداشته درک نکنه اما اینقدر اذیت شدم زنگ زدم همسر رو از مسجد برگردوندم خونه .اونهم بدتر از من دختر بزرگه بالا تو اتاقش بود کوچیکه توی هال خواب بود وسطی خونه دوستش بود .اینقد شوکه شدم هر چی ماساژ دادم بردمش تو حیاط بدنش گرم بود اما علائم حیاتی نداشت یکساعت بعد دخترا طبق عادت دنبالش میگشتن بزرگه رو خودم گفتم کوچیکه رو بزرگه گفت اما دختر دومی که برگشت و بالاخره فهمید اون دیگه آروم نشد زنگ زدم دوستاش اومدن و خواهر بزرگم اینقد گریه کرد آخه عصر نزدیک یکساعت داشت باهاش بازی میکرد تجربه خیلی خیلی دردناکی بود نمیدونم چطوری رفتار کنم که تحملش برا دخترا راحت تر بشه ؟اگه تجربه ای دارید برام بنویسید.