اومدم ذهنم رو مرتب کنم برم.ممنونم از دوستانی که کامنت میزارن و دلخوش میشم.
دیروز به معنای واقعی کلمه لهههههههههه بودما یعنی مامانم شاید بدون اغراق ۲۰بار تا ۳۰بار از سرجاش،پاشد و رفت سرویس و هر سری هم شیر آب رو باز میزاره باید هر سری بریم شیر رو ببندیم .اینقدر کلافه بودم و دلم هم براش میسوخت چون واقعا به بدبختی بلند میشه و راه رفتن براش،سخته.و خیلی دردآوره .نخوابید و نخوابید تا ساعت دو که خواهر بزرگه اومد مامان چند دقیقه ای بود خوابش برده بود داشتیم با هم غصه مامان رو میخوردیم که یهووو گفتم ببین اکثرا پدر ومادرها تو خونه ها همین مشکلات رو دارن به نحوه دیگه یکی دور از جون کانسر داره و آویزون مطب ها و شینی درمانی یکی سکته مغزی کرده که واویلا یکی قند و فشارش بالاست و یه عده هم خدا رو هزاران بار شکر سلامت هستند دوربرمون که نگاه میکنیم همه یه جورایی درگیرند باید خودمون رو توانمند تر کنیم و بگذرونیم و بعد سعی کردم جو عوض بشه که مامان خانوم عین میگ میگ بلند شد راه افتاد.آبجی که خدا حفظش کنه مقدمات حمام بردن مادر رو فراهم کرد که من علیرغم میل باطنی برگشتم خونه خودم.اومدم خونه تازه فهمیدم چقدر داغونم به حدی که نتونستم برم دوش بگیرم ماساژ با ماساژور توسط دختر کوچیکه که فکر کنم خودش بعدش مصدوم شد انگشت اشاره اش،خیلی درد گرفت دخترکوچولوی پلاستیکی من. بعدش من مشغول آتل بندی انگشت اون بودم پت و مت هستیم.
خوب دیشب هم فک و فامیل که رفتن سفر رسیده بودن مشهد تو حرم بودن تو گروه واسه خواهرم گفت به آقا سلام برسون بگو این جه وضعشه؟خواهرم گفت چی شده ؟گفتم اعصاب ندارم تو بگو خودش متوجه میشه.
نوبت فردا فوق تخصص ستون فقرات شیراز رو کنسل کردم هم اینکه من انرژی نداشتم ۵ساعت بکوبم برم هم اینکه اینجا سنگر خالیه و وافعا باید کنار هم باشیم واسه همین نوبتم کنسل کردم و پول ویزیت برگشت به حسابم و تمام یعنی دیگه مغزم نمی کشید .
صبح با همسر در مورد مردم غزه و دنیا و ....حرف میزدبم غمگین شدم آخرش گفتم بی خیال دنیا تموم میشه و میره خدا خودش هوای همه رو داره هر چی از دستمون براومد انجام میدیم بقیه اش،با خودشه.
همسر راهی اداره شد منم اول گردنم رو بستم بعد کمرم و هال رو مرتب کردم و به پتوس هام آب دادم و انگار رشد ندارند سانسوریا هام که نازا هستند .هیچ روشی که جواب نداده
آبجی پیام داد مامان دیشب خوب خوابید خدا رو شکر ولی خوب آبجی خودش خوابش،نمیبرد همیشه باید یه جای کار بلنگه
صبح با دختر بزرگه و کوچیکه داشتیم در مورد خرگوشمون و خاطره هاش حرف میزدیم دختر کوچیکه با خنده میگه من تصور میکنم الان روحش با خرگوشهای حوری داره خوش میگذرونه اینقد خندیدیم خدا رودشکر دختر وسطی خواب بود اون هنوز بارشنیدن اسم خرگوشمون حالش دگرگون میشه . بعد یادم افتاد که یه هفته بعد رفتن خرگوشمون دختر وسطی یکی از داداشا که با هم خیلی دوستیم و امسال میره کلاس ششم توی مسجد دیدمبا غصه کفتم عمه فهمیدی خرگوشمون رفت ؟یه آهی کشید گفت آره هیلی ناراحت شدم خدا بیامرزدش .تو دلم ایقد خندیدم اما به رو خودم نیوردم .بعد خودش خنده اش گرفت.زندگی همینه لحظه ای شاد لحظه ای غصه .
در پناه خدا شاد باشید.