دیروز رو سعی کردم به زندگی قشنگتر نگاه کنم تو لیست کارهام یه مورد هم اضافه کردم که یه کاری که دوست دارم انجام بدم .بعد رفتم دوش گرفتم موهام رو بافتم و با کش مو خرسی کوچولو بستمشون رفتم سراغ میز غذا خوری و اونجوری که دلم میخواست مرتبش کردم و دمنوش ها رو تو باکسشون مرتب کردم یه مقدار حلوا خرمایی آبجی آورده بود هیچکی نمیخوره نشستم توپکهای کوچولو درست کردم روش کنجد ریختم توی یه قندون گذاشتم بعد هم روش سلفون کشیدم واسه دمنوش عصرها.و این شد همون کار مورد علاقه بالاخره جلسه دوم کلاس با معلم سرخونه برگزار شد ایندفعه من شدم شاگرد اول .چون قبلش نشستم تمرین کردم سر کلاس هم فعال بودم و بسیار ذوق کردم .و مای تیچر هم ازم راضی بود اون دوتا کم آوردن آخ جووووووون
شب هم یه سر زدم با مادر خانوم و یه قلیه ماهی زن داداش بزرگه پز خوردیم تنها عروس در دسترسمونه بقیه همه رفتن مسافرت ؛خدا حفظش کنه مامان زن داداش سال آخر عمرش الزایمر خیلی شدید گرفت وواقعا خیلی اذیت شد هم خودش هم بچه هاش.روحش شاد یه خانم بسیار دوست داشتنی و آرووم بود از بچگی همسایه بودیم و همیشه خونشون پلاس بودیم روحش شاد باشه خیلی نازنین بود.میدونم رفتارهای مامان باعث میشه زن داداش یاد مامانش بیفته اما زن داداش خیلی صبور و آرومه .
امروز هم که هر قسمتی از بدن من یه ساز میزد سلولهای معده داشتن آتش بازی میکردن سلولهای گردن مسابقه عصب کشی گذاشته بودن ستون فقرات هم داشتن بوکس کار میکردن احتمالا زانوهام هم مشغول چکش زنی بودن،اما مغز قوی تر بود همه شون رو ناک اوت کرد و مشغول آماده کردن سالاد الویه شدم که نتیجه لش هم عالی شد.
این روزها عصرها دو تا لیوان دمنوش درست میکنم و میبرم برا همسر ،به تلافی همه روزهای که دویدیم و دویدیم و دویدیم زندگی رو جرعه جرعه مزه مزه میکنم.خدا رو هزاران بار شکر
دردها میروند و می آیند و وقتی به نیمه دوم زندگی میرسی قدر فرصتها رو بهتر میفهمی .
در پناه خدا شاد باشید.